على(علیه السلام) نه تنها اوصاف خوبان عالم را داراست و «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد» بلكه اوصاف تمامى پيامبران اولواالعزم را كه عصاره هستى هستند بجز پيامبر خاتم در او جمع آمده است.
در مدح تو اى مظهر اضداد چه گوييم
بالاست مقام تو و گفتار قصير است
با اين كه تويى پادشه عالم هستى
كرباس تو را جامه و فرش تو حصير است
راستى درباره عظمت و فضائل و مقامات اميرمؤمنان على(علیه السلام) سخن گفتن هرچند در ابتدا سهل مىنمايد ولى با مقدارى فرورفتن در بحر فضائل بىشمار او انسان متوجه مىشود كه بيان فضائل سخت مشكل و دشوار است «كه عشق اول نمود آسان ولى افتاد مشكلها» زيبا گفته خليل بن احمد وقتى از او درباره فضائل على(علیه السّلام) پرسش شد: «كيف اصف رجلاً كتم اعاديه محاسنه و حسداً و احبّائه خوفاً و ما بين الكلمتين ملأالخائفين؛(1) چگونه مىتوانم مردى را توصيف كنم كه دشمنانش از روى حسادت و دوستانش از ترس(دشمنان)محاسن او را پنهان نمودند، در بين اين دو رفتار شرق و غرب عالم محامدش را فراگرفته است.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است گذرا به فضائل و اوصاف اميرمؤمنان على(علیه السّلام) از زبان پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در منابع اهل سنّت چرا كه:
خوشتر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در كتاب ديگران
على را جز خدا و نبى(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشناختند
راستى اين اعجوبه كون كيست كه همه در شناخت او در ماندهاند، عدّهاى او را تا سر حدّ خدايى بالا بردهاند، و عدّهاى حتى در بندگى او شك دارند كه :
در مسجد كوفه شهيدش كردند
گفتند مگر اهل نماز است على؟!
و آن كه او را حقيقتاً شناخت خداى او و رسول خدايش بود.
پيامبر اعظم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب به على(علیه السّلام) فرمود: «يا على ما عرف اللّه حق معرفته غيرى و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير اللّه و غيرى؛(2) اى على! خداوند متعال را نشناخت به حقيقت شناختش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه كه حق شناخت توست، جز خدا و من.»
و در جاى ديگر فرمود: «يا على لايعرف اللّه تعالى الّا انا و انت و لايعرفنى الّا اللّه و انت و لا يعرفك الّا اللّه و انا؛(3) اى على! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من.»
فضائل بىشمار
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست
كهتر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم
پيامبرى هم كه على را شناخته اعتراف دارد كه فضائل او قابل شماره و احصى نيست.
ابن عباس مىگويد پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «لو انّ الفياض(4) اقلام و البحر مدادٌ و الجنّ حسّابٌ و الانس كتابٌ مااحصوا فضائل علىّ بن ابى طالبٍ؛(5) اگر انبوه درختان (و باغها) قلم، و دريا مركب، و تمام جنّيان حسابگر، و تمام انسانها نويسنده باشند قادر به شمارش فضائل على بن ابى طالب نخواهند بود»
و در جاى ديگر پيامبر اعظم فرمود: «انّ اللّه تعالى جعل لاخى علىٍّ فضائل لاتحصى كثرة فمن ذكر فضيلةً من فضائله مقرّابها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ماتأخّر؛ براستى خداوند براى برادرم على(علیه السّلام) فضائل بىشمارى قرار داده است كه اگر كسى يكى از آن فضايل را از روى اعتقاد و اعتراف بيان نمايد، خداوند گناهان گذشته و آينده او را مىبخشد. و من كتب فضيلةً من فضائله لم تزل الملائكة تستغفرله ما بقى لتلك الكتابه رسم، و من استمع فضيلةً من فضائله كفّر اللّه له الذّنوب الّتى اكتسبها بالاستماع و من نظر الى كتابٍ من فضائله كفّر اللّه له الذّنوب الّتى اكتسبها بالنّظر،(6) اگر كسى يكى از فضائل آن حضرت را بنويسد، تا هنگامى كه آن نوشته باقى است، ملائكه براى او استغفار مىكنند و اگر كسى يكى از فضائل آن حضرت را بشنود، خداوند همه گناهانى را كه از راه گوش انجام داده است مىبخشد، و اگر كسى به نوشتهاى درباره فضائل على(علیه السّلام) نگاه كند، خداوند تمام گناهانى كه از راه چشم كرده است مىپوشاند و از آن در مىگذرد.»
آنچه خوبان دارند تو تنها دارى
على نه تنها اوصاف خوبان عالم را داراست و «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد» بلكه اوصاف تمامى پيامبران اولواالعزم را كه عصاره هستى هستند بجز پيامبر خاتم در او جمع آمده است.
بيهقى يكى از دانشمندان نامى اهل سنّت چنين روايت نموده كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:
«من احبّ ان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوحٍ(علیه السّلام) فى تقواه و ابراهيم فى حلمه و الى موسى فى عبادته فلينظر الى على بن طالب عليه الصّلوة و السّلام؛(7) هر كسى دوست دارد به علم و دانش آدم بنگرد و مقام تقوا و خودنگهدارى نوح را(مشاهده نمايد) و بردبارى ابراهيم(نظاره كند) و به عبادت موسى(علیه السّلام) (پى ببرد) بايد به على بن ابى طالب(علیه السّلام) نظر بيندازد.»
مناقب، روايت فوق را در دو مورد به اين صورت نقل نموده است. پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «من اراد ان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوح فى مهمه و الى يحيى بن زكريّا فى زهده، و الى موسى بن عمران فى بطشه، فلينظر الى على بن ابى طالب عليهالسلام؛(8) هر كس مىخواهد دانش آدم را، فهم (ژرف) نوح را، و زهد يحيى را و قاطعيّت موسى بن عمران را بنگرد، به على بن ابى طالب نظر كند.»
محبت و علاقه پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به على(علیه السّلام)
هر كس جامع كمالات باشد محبوب دلها نيز هست، پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) كه خود محبوب عالميان و خوبان و پاكان است، عاشق شيداى على است، چرا كه به تصريح آيه مباهله، على جان پيامبر است «انفسنا» و جان هر كس شيرين و دوست داشتنى است.
به همين جهت بارها پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مىفرمود: «من احبّ عليّاً فقد احبّنى...؛(9) هر كس على را دوست بدارد به من محبّت ورزيده است.» و فرمود: «محبّك محبّى و مبغضك مبغضى؛(10) دوستدار تو دوست من است، و دشمن تو دشمن من.»
شخصى از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پرسيد: «يا رسول اللّه انّك تحبّ عليّاً؟ قال: او ماعلمت انّ عليّاً منّى و انا منه؛(11) اى رسول خدا على(علیه السّلام) را دوست مىدارى؟ فرمود: مگر نمىدانى كه على از من و من از اويم.»
آيا كسى جان شيرين و پاره تنش را دوست نمىدارد؟
مناقب با اسنادش از رسول خدا نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «انّ اللّه عزّ و جلّ امرنى بحبّ اربعةٌ من اصحابى و اخبرنى انّه يحبّهم. قلنا: يا رسول اللّه من هم؟ فلكنّا يحبّ ان يكون منهم، فقال: الا انّ عليّاً منهم ثم سكت، ثمّ قال: الا انّ عليّاً منهم ثمّ سكت؛(12) براستى خداى عزيز و جليل مرا امر كرده است به دوستى چهارنفر از اصحاب، و خبر داد مرا كه خداوند(نيز) آنها را دوست مىدارد، گفتم: اى رسول خدا آنها كيستند؟ پس هر يكى از ماها دوست داريم جزو آنان باشيم. پس فرمود: آگاه باشيد على از آنهاست، سپس سكوت كرد، دوباره فرمود: به راستى على از آنهاست و سكوت كرد.»
عايشه مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حالت احتضار درآمد فرمود: ادعوا الىّ حبيبى؛ محبوب مرا بخوانيد، من به سراغ ابى بكر رفتم و او را احضار نمودم. وقتى ابابكر بر پيغمبر داخل شد حضرت نظرى به سوى او افكند سپس از او روى گردانيد و (براى مرتبه دوم) فرمود: «ادعوا الىّ حبيبى؛ محبوب مرا بخوانيد. آنگاه حفصه عمر را احضار كرد پيغمبر همان گونه كه از ابىبكر روى گردانيد از عمر نيز روى گرداند. عايشه گويد: من گفتم واى بر شما پيغمبر على بن ابى طالب(علیه السّلام) را مىخواند، سوگند به پروردگار جز على را نمىخواهد. پس رفتند سراغ على (علیه السّلام)، وقتى كه پيغمبر على را ديد، او را محكم به سينه چسبانيد آنگاه در گوش آن حضرت هزار حديث بيان فرمود كه هر حديثى راهگشاى هزار حديث بود.»(13)
از ابن عباس نقل شده است كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «علىّ منّى مثل رأسى من بدنى؛(14) على نسبت به من مانند سر است نسبت به بدن.»
صد البته كه محبّتهاى پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به على صرف محبّت عاطفى نيست بلكه بر اساس لياقتها و كمالاتى است كه مولا على(علیه السّلام) دارا مىباشد كه به نمونههايى از كمالات و فضائل آن حضرت، از زبان خود پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اشاره مىشود.
علم على(علیه السّلام)
علم و دانش على اكتسابى نيست تا استاد برتر از خود و شاگردان و هم دورههايى همسان خود داشته باشد، بلكه علم او «لدنى» است و و ريشه در علم الهى و آسمانى دارد، به اين جهت علم او برهمه انسانهاى معمولى و غير مرتبط با وحى آسمانى برترى و امتياز دارد، و به همين جهت است كه حتى در منابع اهل سنّت نيز از او به عنوان «اعلم النّاس» ياد شده است كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «اعلم امّتى من بعدى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام؛(15) داناترين امّت من بعد از من على بن ابىطالب(علیه السّلام) است.»
2- عبداللّه بن مسعود مىگويد، پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «قُسّمت الحكمة على عشرة اجزاءٍ فاعطى علىّ تسعة و النّاس جزءً واحداً؛(16) حكمت (و دانش) به ده جزء تقسيم شده است و به على نه قسمت آن و به (مابقى مردم) يكدهم داده شده است.»
تمامى علوم بشرى و پيشرفتهاى آن جزء همان يكدهم است، و علم على(علیه السّلام) نه برابر دانش تمامى بشريت است. و راز آن هم اين است كه ريشه در مهبط وحى الهى يعنى پيغمبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد، كه خود فرمود: «انا مدينة العلم و علىٌ بابها، فمن ارادالعلم فيأت الباب؛(17)من شهر علم (الهى و وحيانى) هستم و على دَرِ آن است پس هر كس اراده دانش دارد بايد از درب (شهر) وارد شود».
3- عايشه درباره على(علیه السّلام) مىگويد: «هو اعلم النّاس بالسّنة؛(18) او داناترين مردم نسبت به سنّت (پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم)) مىباشد.»
اى كاش خود عائشه به اين حديث عمل مىكرد، و به توصيههاى اميرمؤمنان(علیه السّلام) توجّه مىكرد و جنگ جمل را به وجود نمىآورد.»
4- پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از تزويج فاطمه به على(علیه السّلام) به دختر خود فرمود: «زوّجتك خير اهلى، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اوّلهم سلماً؛(19) تو را به تزويج بهترين بستگانم و اهلم درآوردم، كه از نظر دانش داناترين، و از نظر حلم و بردبارى برترين، و از نظر اسلام اوّلين مىباشد.»
عبادت على (علیه السّلام)
عبادت و بندگى مولا امير مؤمنان على(علیه السّلام) شهره جهان است، و مركز ثقل مقامات و منزلتهاى على(علیه السّلام) در كنار علم خدادادى همان عبادتها و نمازها و نالهها و نيازهاى شبانه اوست، اين مسئله تا آنجا اهميت دارد كه خداوند به ملائكه مباهات و فخرفروشى بوسيله عبادتهاى اميرمؤمنان مىكند.
پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مىفرمايد: صبحگاهى جبرئيل با شادى و حالت بشارت بر من وارد شد. گفتم حبيب من چه شده تو را خوشحال و بشارت رسان مىبينم؟ پس گفت: اى محمد!(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چگونه خوشحال نباشم و حال آن كه چشمم بخاطر اكرامى كه خداوند نسبت به برادرت و جانشينت و امام امتت على بن ابى طالب روا داشته، روشن شده است، پس پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: چگونه خداوند برادرم و امام امتم را گرامى داشته است؟
«قال: باهى بعبادته البارحة ملائكته و حملة عرشه و قال: ملائكتى انظروا الى حجّتى فى ارضى على عبادى بعد نبيّى، فقد عفر خدّه فى التّراب تواضعاً لعظمتى، اشهدكم انّه امام خلقى و مولى بريّتى؛(20)گفت: خداوند با عبادت ديشب على بر ملائكه و حاملان عرش مباهات نموده است. و فرموده است: ملائكه من نگاه كنيد به حجّتم بر برندگانم در زمين بعد از پيغمبرم،
براستى صورت و گونهاش بر خاك نهاده است بخاطر تواضع در مقابل عظمت من، شما را شاهد مىگيرم كه او (على) پيشواى مخلوقم، و سرپرست مردمان من مىباشد.»
در منابع شيعه آن قدر از عبادت اميرمؤمنان(علیه السّلام) سخن به ميان آمده كه نياز به يك كتاب دارد، خالى از لطف نيست كه به ترجمه يك روايت اشاره كنيم:
ضراربن ضمره در حضور معاويه درباره على(علیه السّلام) چنين گفت: «پس خدا را شاهد مىگيرم كه او را در بعض جايگاهش ديدم. در وقتى كه شب پردههاى تاريكىاش را انداخته بود و ستارگان ظاهر شده بودند، در حالى كه در محرابش ايستاده بود و محاسن خود را بر دست گرفته و مانند انسان مار گزيده به خود مىپيچيد و چون انسان غمديده گريه مىكرد... (گويا هنوز آواز او را در گوش جان دارم كه مىفرمود:) آه آه از كمى توشه، طولانى بودن سفر، وحشت راه و بزرگ بودن جايگاه ورود.»
پس آنگاه اشك معاويه جارى شدو با آستينش آن را پاك كرد و ديگران هم اشك ريختند سپس معاويه گفت، آرى ابوالحسن چنين بود...»(21)
نيمه شب زمزمهاى هست بلند
كه مرا مىگسلد بند از بند
هست جانسوزتر از ناله نى
كرده صد ناله به يك زمزمه طى
چه روان بخش صدايى دارد
سوز عشق است و نوايى دارد
بس كه با شور و نوا دمساز است
به سماوات طنين انداز است
آسمانها همه با آن عظمت
رفته زين حال فرو در حيرت
دشت و صحرا همه در بهت و سكوت
كه بلند است نواى ملكوت
اين نواى ابديت ازليست
شايد آهنگ مناجات على است
نيمه شب خلوت و رازى دارد
با خدا راز و نيازى دارد(22)
امامت على (علیه السّلام)
آن علم بى پايان و آن عبادت بى مثال زمينه لياقت امامت و پيشوايى او را فراهم نموده است. رواياتى كه بر امامت بلافصل آن مولا در منابع اهل سنّت وجود دارد بيش از آن است كه منعكس گردد و از طرفى حديث معروف ثقلين، حديث منزلت، حديث يوم الدّار، حديث غدير و امثال آن كه معروفند و متواترند بارها مطرح شده و در منابع فراوانى آمده است. آنچه در اين جا بدان اشاره مىكنيم برخى رواياتى است كه دلالت صريحترى دارند و كمتر در گفتهها به آنها اشاره شده است:
1- پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به على(علیه السّلام) فرمود: انگشتر به دست راست كن تا از مقرّبين باشى،عرض كرد يا رسول اللّه ؟ چه انگشترى بر دست كنم. فرمود: عقيق سرخ پس براستى آن كوه و سنگى است كه به وحدانيّت خدا اقرار كرده است: «ولى بالنّبوّة ولك بالوصيّة ولولدك بالامامة...؛(23) و به نبوت من و جانشينى (بلافصل) تو و امامت (يازده نفر) فرزندانت اقرار نموده است.»
2- از ابن بريده...نقل شده است كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «لكلّ نبىٍّ وصىّ و وارث و انّ عليّاً وصييى و وارثى؛(24) براى هر پيغمبرى جانشين و وارثى است، و براستى على جانشين و وارث من است.»
3- در روايت مربوط به عبادت آن حضرت اين جمله را داشتيم كه خداوند به ملائكهاش فرمود: «اشهدكم انّه امام خلقى و مولى بريّتى؛(25) شما را شاهد مىگيرم كه او (على) امام مخلوقم و سرپرست آفريدههاى من است.»
4- عمروبن ميمون از ابن عباس نقل نموده كه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به على(علیه السّلام) فرمود: «انت ولىّ كلّ مؤمنٍ بعدى؛(26) يا على! تو بعد از من رهبر و سرپرست تمام مؤمنين هستى.»
در اين حديث با توجّه به كلمه "بعدى" معناى ولىّ صراحت در رهبرى و امامت دارد، و معنى ندارد كه پيامبر بفرمايد تو محبوب مؤمنان بعد از من هستى.
راستى بايد گفت پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در معرّفى على(علیه السّلام) و بيان منزلتها و مقامات اميرمؤمنان (علیه السّلام) هرگز كوتاهى نكرد و با شيوههاى مختلف محوريت و رهبريت او را به جامعه معرّفى نمود، گاه دست او را بالا برد و فرمود: «اين على مولا و رهبر مردم است» و گاه مىفرمود: «على مع القرآن و القرآن مع على لن يفترقا...؛(27) على با قرآن است و قرآن با على(علیه السّلام) است و هرگز آن دو از هم جدا نمىشوند.»
و گاه او را محور حق معرّفى نمود، در حديث متواتر اين جمله آمده است كه پيغمبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ و لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض يوم القيامة؛(28) على با حق است و حق با على است و هرگز آن دو از هم جدا نمىشوند تا در روز قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»
در روايت ديگر فرمود: «سيكون من بعدى فتنة، فاذا كان ذلك، فالزموا على بن ابى طالب، فانّه الفاروق بين الحقّ و الباطل؛(29) بزودى بعد از من فتنه(ها) پيدا مىشود، پس همراه على بن ابى طالب باشيد، زيرا او(معيار) جدا كننده بين حق و باطل است.»
و فرمود: «كسى كه از على جدا شود از من جدا شده، و كسى كه از من جدا شود از خدا فاصله گرفته است.»(30)
قرآن در شأن على(علیه السّلام)
آيات فراوانى را علماى اهل سنّت و مفسرين آنها در شأن امام على(علیه السّلام) تفسير كردهاند و در تأييد آن رواياتى را از پيغمبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آوردهاند به طورى كه برخى از آنها مانند ابن حجر، خطيب بغدادى، سيوطى، گنجى شافعى، ابن عساكر، شيخ سليمان قندوزى و... از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت: «نزلت فى علىّ ثلاث مأئة آيه؛(31) سيصد آيه در شأن على(علیه السّلام) نازل شده است.»
و همين ابن عباس از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «ما انزل آية فيها «يا ايّها الذين آمنوا» و علىّ رأسها و اميرها؛و آيهاى كه در آن «يا ايّها الذين آمنوا» آمده، نازل نكرده است خداوند مگر آن كه على در رأس آن قرار دارد.»(32) يعنى تمامى اين آيات در ابتدا و قبل از همه در شأن على و مربوط به آن حضرت است.
اطاعت از على(علیه السّلام)
وقتى على(علیه السّلام) امام و پيشواى مردم است و محبوب پيغمبر، و داراى علم لدنّى و الهى، و در اوج طاعت و بندگى قرار دارد، و معيار حق و باطل و ثقل جدا نشدنى از قرآن بحساب مىآيد بر مردم است كه از او و هر كس را كه او تعيين نموده است اطاعت كنند، و اين اطاعت لازم و ضرورى است پيامبر عظيم الشأن درباره اطاعت و پيروى از اميرمؤمنان تعبيرات فوق العاده ارزشمندى دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- سلمان با سندش به فاطمه زهرا(س) نقل مىكند كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «عليكم بعلىّ بن ابى طالب عليه السّلام فانّه مولاكم فاحبّوه، و كبيركم فاتّبعوه، و عالمكم فاكرموه، و قائدكم الى الجنّة(فعزّزوه) و اذا دعاكم فاجيبوه و اذا امركم فاطيعوه، احبّوه بحبّى و اكرموه بكرامتى، ماقلت لكم فى علىٍّ الّا ما امرنى به ربّى جلّت عظمته؛(33) بر شما باد به (همراهى) على بن ابى طالب عليه السلام، براستى او مولا و سرپرست شماست پس او را دوست بداريد، و بزرگ شماست پس از او پيروى كنيد و دانشمند شماست پس از او اكرام كنيد و پيشواى شما به سوى بهشت است پس او را عزيز داريد، هرگاه شما را (به كارى) دعوت كند اجابت كنيد، و اگر دستور داد اطاعت كنيد، بخاطر دوستى من او را دوست بداريد و به خاطر بزرگى من او را بزرگ شماريد.(بدانيد) من چيزى درباره على به شما نگفتم جز آنچه خداى بزرگ عظمت به آن امر كرده است.»
حديث آن قدر گويا و روشن است كه نيازى به هيچ توضيحى ندارد، و بالصراحة مىگويد آنچه درباره على(علیه السّلام) سفارش شده، تماماً اوامرى است كه از سوى خداوند متعال صادر شده است راستى اگر جامعه اسلامى فقط به همين حديث عمل مىكردند، اين همه دچار انحراف و اختلاف و انشعاب نمىشدند.
2- پيامبراكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عمّار فرمود: «يا عمّار! ان رأيت عليّاً قدسلك واديّاً و سلك النّاس وادياً غيره فاسلك مع علىّ ودع النّاس انّه لن بدلك على ردى و لن يخرجك من الهدى؛(34) اى عمّار! اگر ديدى على به راهى مىرود، و مردم به راهى غير از او، تو با على حركت كن، و مردم (ديگر) را رها كن، زيرا على (فقط بر حق هدايت مىكند و) بر بدى و پستى راهنمايى نمىكند و از هدايت خارج نمىسازد.»
و با تأسف بايد گفت اكثريت مردم به هر راهى رفتند و سرشان به سنگ خورد، جز راه على را. و فقط گروه قليلى در طول تاريخ با على و راه على و اهداف و آرمانهاى على ماندند.
محبّت به على(علیه السّلام)
يقيناً اطاعت و پيروى بدون محبت و عشق يا ممكن نيست و يا بسيار سخت و طاقت فرساست.
آنچه اطاعت و پيروى صددرصد از يك امام و پيشوا را شيرين و سهل و راحت مىسازد محبّت به آن رهبر است. على(علیه السّلام) از رهبرانى است كه در طول تاريخ محبوب بوده است، درباره محبّت به آن حضرت آن قدر روايات فراوانى وجود دارد كه يك كتاب قطور خواهد شد، آنچه به عنوان حسن ختام بيان مىشود برخى روايات است از منابع اهل سنّت:
1- پيامبراكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «عنوان صحيفة المؤمن حبّ علىّ بن ابيطالب(علیه السّلام)؛ سرلوحه و تيتر نامه كردار مؤمنين دوستى على بن ابى طالب است. هر كس دوست مىدارد زندگيش همانند من(خداپسندانه) باشد و مردنش همانند من و جايگاهش در بهشتى باشد كه پروردگارم درختان آن را كاشته بايد «دوستدار على» باشد و دوستان على را نيز دوست بدارند، و به پيشوايان پس از من (از فرزندان على) اقتدا نمايند زيرا آنان عترت و ذريه و فرزندان من هستند و از گِل من به وجود آمدهاند، و از طرف خدا رزق و علم داده شدهاند، واى بر تكذيب كنندگان فضل آنها از امّت من، آنانى كه صِله من با آنها را قطع مىكنند، و خداوند شفاعتم را به آنها نرساند.»(35)
2- جابر از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل كرده است كه پيامبر فرمود: «جبرئيل از طرف خداى عزيز و جليل ورقه سبزى از ياس را آورد كه بر روى آن (با رنگ) سفيد نوشته بود: «انى افترضت محبّة علىّ بن ابى طالب على خلقى عامةً، فبلّغهم ذلك عنّى؛(36) براستى من محبت على را بر همه مردم واجب كردم و اين را از طرف من (به همه) برسان.»(37)
3- ابوبرزه مىگويد: پيامبر اكرم در حالى كه ما نشسته بوديم فرمود: روز قيامت از چهار چيز پرسش مىشود قبل از آن كه كسى قدم از قدم بر دارد: 1- از عُمر كه كجا فانى نموده 2- از بدنش كه كجا كهنه كرده 3- و از مالش كه از كجا آمده و كجا مصرف شده است 4- و عن حبّنا اهل البيت؛ و از دوستى ما اهل بيت پرسش مىشود. فقال له عُمَرُ: فما آية حبّكم من بعدكم؟ قال: فوضع يده على رأس علىّ - و هو الى جانبه - و قال ان حبّى من بعدى حبّ هذا؛ پس عمر به حضرت عرض كرد: نشانه محبّت به شما بعد از شما چيست؟ راوى مىگويد: پيامبر دست خود را بر سر على - در حالى كه در كنارش نشسته بود - قرار داد و فرمود: براستى محبّت به من بعد از (مرگ) من محبّت به اين (على) است.»(38)
4- مناقب با اسنادش از پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «يا على! هرگاه بندهاى خداى عزيز و جليل را بندگى كند همانند آن مقدارى كه نوح در ميان قومش ماند(بيش از هزار سال) و برايش به اندازه كوه احد طلا باشد و آن را در راه خدا ببخشد، پس آن را در راه خدا انفاق كند و عمرش به قدرى طولانى شود تا هزار مرتبه با پاى پياده به حج مشرّف شود سپس در ميان (كوه) صفا و مروه مظلومانه شهيد گردد، ولى محبّت و ولايت تو را نداشته باشد، اى على! بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد و داخل بهشت نخواهد شد.»(39)
و راستى با اين نمونهها و صدها امثال آن درباره محبّت على(علیه السّلام) باز كسى مىتواند دشمن على باشد جز كسانى كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آنها را اين گونه معرّفى نمود: «فانّه لايبغضك من العرب الّادعى ولامن الانصار الّا يهودى و لا من ساير النّاس الّا شقى؛(اى على!) براستى تو را دشمن نمىدارد از عرب مگر كسى كه زنازاده باشد و نه از انصار مگر كسى كه يهودى باشد، ونه از ساير مردم مگر كسى كه شقى باشد.»
پي نوشت ها:
1- روضةالمتقين، ج 13، ص 265.
2- مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 268.
3- محمد تقى مجلسى، روضةالمتقين، ج 13، ص 273.
4- در نقل بحارالانوار دارد، «الرّياض = با همه درختان» ر ك بحارالانوار، ج 28، ص 197 و بحار ج 35، ص 8 - 9.
5- المناقب، الموفق بن احمد الخوارزمى، قم، جامعه مدرسين، چاپ چهارم، ص 32، ابن شاذان، مأة منقبه، قم مدرسةالامام المهدى(علیه السّلام)، ص 177، حديث 99، اين حديث را منابع متعدد اهل سنت مانند، عسقلانى، لسان الميزان، ج 5، ص 62، ذهبى، ميزان الاعتدال، ص 467و...نقل نموده است.
6- المناقب، همان ص 32، حديث 2؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 19، ينابيع المودة، قندوزى باب 56، مناقب السبعون، حديث 70.
7- به نقل از شيخ طوسى، امالى، قم، دارالثقافه، 1416، ص 416، مجلس 14، ديلمى، ارشادالقلوب، انتشارات شريف رضى، 1412 ه.ق، ج 2، ص 363؛ علامه حلّى، شرح تجريد الاعتقاد، جامعه مدرسين قم، ص 221.
8- المناقب همان، ص 83، حديث 70، و ص 311، حديث 309.
9- كنزالعمّال، متقى هندى، بيروت، مؤسسة الرساله، ج 11، ص 622، حديث 33024.
10- همان، روايت 33023.
11- المناقب، همان، ص 64.
12- همان، ص 69، حديث 42.
13- خصال صدوق، جامعه مدرسين، ج 2، ص 651.
14- المناقب، همان، ص 144، روايت 167.
15- همان، ص 82، روايت 67، فرائد السمطين، جوينى، ج 1، ص 97، كفاية الطالب، الكرخى ص 332.
16- همان، ص 82، روايت 68 ؛ و حلية الاولياء، ابى نعيم، ج 1، ص 64.
17- المناقب، همان، ص 91، روايت 84، انساب الاشراف، ج 2، ص 124.
18- كنزالعمّال، همان، ج 11، ص 605، حديث 32926.
19- المناقب، همان، ص 319، حديث 322.
20- بحارالانوار، داراحياء التراث العربى، ج 41، ص 21 ذيل روايت 28.
21- اشك شفق، ص 182.
22- المناقب، ص 326، ح 335.
23- همان، ص 85، روايت 84.
24- همان، ص 319، حديث 322.
25- ابن كثير دمشقى، البداية و النهاية، بيروت، مكتبةالمعارف، ج 7، ص346.
26- المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، بيروت، دارالمعرفه، ج 3، ص 124، ينابيع المودة، سليمان قندوزى، باب 20، ص 103، تاريخ الخلفاء سيوطى، باب فضائل على(علیه السّلام)، ص173.
27- المستدرك للحاكم همان، ج 3، ص 124، حديث 61، فرائد السمطين، همان، ج 1، ص 439، ينابيع المودة، همان، باب 20، ص 104، هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 135.
28- المناقب، همان، ص 105، روايت 108.
29- همان، ص 105، روايت 109.
30- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 6، ص 221، شماره 3275؛ ينابيع المودة، همان، باب 42، ص 148؛ تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 2، ص 431.
31- المناقب، همان، ص 267، ح 249.
32- المناقب، همان، ص 316، حديث 316؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 78.
33- كنزالعمال، همان، ج 11، ص 614، روايت 32971.
34- تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 4، ص 410، و ابونعيم، حلية الاولياء، ج 1، ص 86.
35- المناقب، همان، ص 66، روايت 37.
36- همان، ص 77، روايت 59.
37- المناقب، ص 67، روايت 40؛ خوارزمى مقتل الحسين، ج 1، ص 69، ينابيع الموده، همان ص 252؛ و ج 2، ص 76 ؛ لسان الميزان، ج 5، ص 219 ؛ مودة القربى، شافعى همدانى، چاپ لاهور؛ ص 64 ؛ مناقب ابن مردويه، ص 73.
38- المناقب، خوارزمى، همان، ص 323، روايت 330.
منبع: www.shia-news.com سيد جواد حسينى
بسم الله الرحمن الرحیم
متن خطبه غدیر
|
بخش اول: حمد و ثنای الهی | |
|
ستايش خداي را سزاست كه در يگانگي اش بلند مرتبه و در تنهايي اش به آفريدگان نزديك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرينش اش بزرگ است. بى آنكه مكان گيرد و جابه جا شود، بر همه چيز احاطه دارد و بر تمامي آفريدگان به قدرت و برهان خود چيره است. همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگي او را پاياني نيست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامي امور به سوي اوست. اوست آفريننده آسمان ها و گستراننده زمين ها و حكمران آن ها. دور و منزه از خصايص آفريده هاست و در منزه بودن خود نيز از تقديس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزوني بخش آفريده ها و نعمت ده ايجاد شده هاست. به يك نيم نگاه ديده ها را ببيند و ديده ها هرگز او را نبينند. |
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ في سُلْطانِهِ وَعَظُمَ في اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْماً وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ). بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِي الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ. يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ. |
|
كريم و بردبار و شكيباست. رحمت اش جهان شمول و عطايش منّت گذار. در انتقام بي شتاب و در كيفر سزاواران عذاب، صبور و شكيباست. بر نهان ها آگاه و بر درون ها دانا. پوشيده ها بر او آشكار و پنهان ها بر او روشن است. او راست فراگيري و چيرگي بر هر هستي. نيروي آفريدگان از او و توانايي بر هر پديده ويژه اوست. او را همانندی نیست و هموست ايجادگر هر موجود در تاريكستان لاشيء. جاودانه و زنده و عدل گستر. جز او خداوندي نباشد و اوست ارجمند و حكيم. ديده ها را بر او راهي نيست و اوست دريابنده ديده ها. بر پنهاني ها آگاه و بر كارها داناست. كسي از ديدن به وصف او نرسد و بر چگونگي او از نهان و آشكار دست نيابد مگر، او - عزّوجلّ - خود، راه نمايد و بشناساند. |
كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيءٍ، والغَلَبَةُ علي كُلِّ شَيءٍ والقُوَّةُ في كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلي كُلِّ شَئٍ وَلَيْسَ مِثْلَهُ شَيءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّيءِ حينَ لاشَيءَ دائمٌ حَي وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُالْحَكيمُ. جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَلايَجِدُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِيَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلي نَفْسِهِ. |
|
و گواهي مي دهم كه او «الله» است. همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگير و نورش ابديت را شامل است. بي مشاور، فرمانش را اجرا، بي شريك تقديرش را امضا و بي ياور سامان دهي فرمايد. صورت آفرينش او را الگويي نبوده و آفريدگان را بدون ياور و رنج و چاره جويي، هستي بخشيده است. جهان با ايجاد او موجود و با آفرينش او پديدار شده است. پس اوست «الله» كه معبودي به جز او نيست. همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرينشش زيبا. دادگري است كه ستم روا نمي دارد و كريمي كه كارهابه او بازمي گردد. و گواهي مي دهم كه او «الله» است كه آفريدگان در برابر بزرگي اش فروتن و در مقابل عزّتش رام و به توانايي اش تسليم و به هيبت و بزرگي اش فروتن اند. پادشاه هستي ها و چرخاننده سپهرها و رام كننده آفتاب و ماه كه هريك تا اَجَل معين جريان يابند. او پردۀ شب را به روز و پردۀ روز را - كه شتابان در پي شب است - به شب پيچد. اوست شكنندۀ هر ستمگر سركش و نابودكنندۀ هر شيطان رانده شده. |
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله ألَّذي مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذي يَغْشَي الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذي يُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَلامَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَلايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلي غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَكَلُّفٍ وَلاَ احْتِيالٍ. أَنْشَأَها فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَالله الَّذي لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنيعَةِ، الْعَدْلُ الَّذي لايَجُوُر، وَالْأَكْرَمُ الَّذي تَرْجِعُ إِلَيْهِ الْأُمُورُ. وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله الَّذي تَواضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ كُلُّ شَيءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَيءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْري لاَِجَلٍ مُسَمّي. يُكَوِّرُالَّليْلَ عَلَي النَّهارِ وَيُكَوِّرُالنَّهارَ عَلَي الَّليْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثاً. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ. |
|
نه او را ناسازي باشد و نه برايش انباز و مانندي. يكتا و بي نياز، نه زاده و نه زاييده شده، او را همتايي نبوده، خداوند يگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نمايد. بداند و بشمارد. بميراند و زنده كند. نيازمند و بي نياز گرداند. بخنداند و بگرياند. نزديك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. او راست پادشاهي و ستايش. به دست تواني اوست تمام نيكي. و هموست بر هر چيز توانا. شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودي جز او نيست؛ گران مايه و آمرزنده؛ اجابت كنندۀ دعا و افزايندۀ عطا، بر شمارندۀ نفَس ها؛ پروردگار پري و انسان. چيزي بر او مشكل ننمايد، فرياد فريادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نياورد. نيكوكاران را نگاهدار، رستگاران را يار، مؤمنان را صاحب اختيار و جهانيان را پروردگار است؛ آن كه در همه احوال سزاوار سپاس و ستايش آفريدگان است. |
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ يَشاءُ فَيُمْضي، وَيُريدُ فَيَقْضي، وَيَعْلَمُ فَيُحْصي، وَيُميتُ وَيُحْيي، وَيُفْقِرُ وَيُغْني، وَيُضْحِكُ وَيُبْكي، (وَيُدْني وَ يُقْصي) وَيَمْنَعُ وَ يُعْطي، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ. يُولِجُ الَّليْلَ فِي النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهارَ في الَّليْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِي الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذي لايُشْكِلُ عَلَيْهِ شَيءٌ، وَ لايُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَلايُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّينَ. اَلْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَي الْمُؤْمِنينَ وَرَبُّ الْعالَمينَ. الَّذِي اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ يَشْكُرَهُ وَيَحْمَدَهُ (عَلي كُلِّ حالٍ). |
|
او را ستايش فراوان و سپاس جاودانه مي گويم بر شادي و رنج و بر آسايش و سختي و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هايش ايمان داشته، فرمان او را گردن مي گذارم و اطاعت مي كنم؛ و به سوي خشنودي او مي شتابم و به حكم او تسليمم؛ چرا كه به فرمانبري او شائق و از كيفر او ترسانم. زيرا او خدايي است كه كسي از مكرش در امان نبوده و از بي عدالتيش ترسان نباشد (زيرا او را ستمي نيست). |
أَحْمَدُهُ كَثيراً وَأَشْكُرُهُ دائماً عَلَي السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطيعُ وَأُبادِرُ إِلي كُلِّ مايَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً في طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ الله الَّذي لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَلايُخافُ جَورُهُ. |
|
بخش اول: فرمان الهی برای مطلبی مهم | |
|
و اكنون به عبوديت خويش و پروردگاري او گواهي مي دهم. و وظيفه خود را در آن چه وحي شده انجام مي دهم مباد كه از سوي او عذابي فرود آيد كه كسي ياري دورساختن آن از من نباشد. هر چند توانش بسيار و دوستي اش (با من) خالص باشد. - معبودي جز او نيست - چرا كه اعلام فرموده كه اگر آن چه (درباره ي علي) نازل كرده به مردم نرسانم، وظيفه رسالتش را انجام نداده ام؛ و خداوند تبارك و تعالي امنيت از [آزار] مردم را برايم تضمين كرده و البته كه او بسنده و بخشنده است. |
وَأُقِرُّلَهُ عَلي نَفْسي بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَأُؤَدّي ما أَوْحي بِهِ إِلَي حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بي مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّي أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَني أَنِّي إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَي (في حَقِّ عَلِي) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لي تَبارَكَ وَتَعالَي الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَالله الْكافِي الْكَريمُ. |
|
پس آنگاه خداوند چنين وحي ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اي فرستادۀ ما! آن چه از سوي پروردگارت دربارۀ علي و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه رسالت خداوندي را به انجام نرسانده اي؛ و او تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.» هان مردمان! آنچه بر من فرود آمده، در تبليغ آن كوتاهي نكرده ام و حال برايتان سبب نزول آيه را بيان مي كنم: همانا جبرئيل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوي سلام، پروردگارم - كه تنها او سلام است - فرماني آورد كه در اين مكان به پا خيزم و به هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه علي بن ابي طالب برادر، وصي و جانشين من در ميان امّت و امام پس از من بوده. جايگاه او نسبت به من به سان هارون نسبت به موسي است، ليكن پيامبري پس از من نخواهد بود او (علي)، صاحب اختيارتان پس از خدا و رسول است؛ و پروردگارم آيه اي بر من نازل فرموده كه: «همانا ولي، صاحب اختيار و سرپرست شما، خدا و پيامبر او و ايمانياني هستند كه نماز به پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي پردازند.» و هر آينه علي بن ابي طالب نماز به پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پيوسته خداخواه است. |
فَأَوْحي إِلَي: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في عَلِي يَعْني فِي الْخِلاَفَةِ لِعَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ). مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ في تَبْليغِ ما أَنْزَلَ الله تَعالي إِلَي، وَ أَنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآيَةِ: إِنَّ جَبْرئيلَ هَبَطَ إِلَي مِراراً ثَلاثاً يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ في هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْيَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِي بْنَ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي وَ خَليفَتي (عَلي أُمَّتي) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدي، الَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسي إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِي بَعْدي وَهُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَالله وَ رَسُولِهِ. وَقَدْ أَنْزَلَ الله تَبارَكَ وَ تَعالي عَلَي بِذالِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ (هِي): (إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُواالَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، وَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ الَّذي أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَي الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ يُريدُالله عَزَّوَجَلَّ في كُلِّ حالٍ. |
|
و من از جبرئيل درخواستم كه از خداوند سلام اجازه كند و مرا از اين مأموريت معاف فرمايد. زيرا كمي پرهيزگاران و فزوني منافقان و دسيسۀ ملامت گران و مكر مسخره كنندگان اسلام را مي دانم؛ همانان كه خداوند در كتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را مي گويند كه در دل هايشان نيست و آن را اندك و آسان مي شمارند حال آن كه نزد خداوند بس بزرگ است.» و نيز از آن روي كه منافقان بارها مرا آزار رسانيده تا بدانجا كه مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور ]ناميده اند، به خاطر همراهي افزون علي با من و رويكرد من به او و تمايل و پذيرش او از من، تا بدانجا كه خداوند در اين موضوع آيه اي فرو فرستاده: « و از آنانند كساني كه پيامبر خدا را مي آزارند و مي گويند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آري سخن شنو است. - بر عليه آنان كه گمان مي كنند او تنها سخن مي شنود - ليكن به خير شماست، او (پيامبر صلي الله عليه و آله) به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مي كند و راستگو مي انگارد.» |
وَسَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أَنْ يَسْتَعْفِي لِي (السَّلامَ) عَنْ تَبْليغِ ذالِكَ إِليْكُمْ - أَيُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمي بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَإِدغالِ اللّائمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالْإِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله في كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ في قُلوبِهِمْ، وَيَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَالله عَظيمٌ. وَكَثْرَةِ أَذاهُمْ لي غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّي سَمَّوني أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّي كَذالِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِيّي وَ إِقْبالي عَلَيْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّي) حَتّي أَنْزَلَ الله عَزَّوَجَلَّ في ذالِكَ (وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذونَ النَّبِي وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - (عَلَي الَّذينَ يَزْعُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِالله وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ) الآيَةُ. |
|
و اگر مي خواستم نام گويندگان چنين سخني را بر زبان آورم و يا به آنان اشارت كنم و يا مردمان را به سويشان هدايت كنم [كه آنان را شناسايي كنند] مي توانستم. ليكن سوگند به خدا در كارشان كرامت نموده لب فروبستم. با اين حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر اين كه آن چه در حق علي عیه السّلام فرو فرستاده به گوش شما برسانم. سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله چنين خواند: «ي پيامبر ما! آن چه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده - در حقّ علي - ابلاغ كن؛ وگرنه كار رسالتش را انجام نداده اي. و البته خداوند تو را از آسيب مردمان نگاه مي دارد.» |
وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّي الْقائلينَ بِذالِكَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّيْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَيْهِمْ بِأَعْيانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَيْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلكِنِّي وَالله في أُمورِهمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ. وَكُلُّ ذالِكَ لايَرْضَي الله مِنّي إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ الله إِلَي (في حَقِّ عَلِي)، ثُمَّ تلا: (يا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في حَقِّ عَلِي - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ). |
|
بخش سوم: اعلان رسمي ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام | |
|
هان مردمان! بدانيد اين آيه دربارۀ اوست. ژرفي آن را فهم كنيد و بدانيد كه خداوند او را برايتان صاحب اختيار و امام قرار داده، پيروي او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكي از ايشان پيروي مي كنند و بر صحرانشينان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاد و برده و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است. [هشدار كه] اجراي فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. ناسازگارش رانده، پيرو و باوركننده اش در مهر و شفقت است. هر آينه خداوند، او و شنوايان سخن او و پيروان راهش را آمرزيده است. هان مردمان! آخرين بار است كه در اين اجتماع به پا ايستاده ام. پس بشنويد و فرمان حق را گردن گذاريد؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ صاحب اختيار و ولي و معبود شماست؛ و پس از خداوند ولي شما، فرستاده و پيامبر اوست كه اكنون در برابر شماست و با شما سخن مي گويد. و پس از من به فرمان پروردگار، علي ولي و صاحب اختيار و امام شماست. آن گاه امامت در فرزندان من از نسل علي خواهد بود. اين قانون تا برپايي رستاخيز كه خدا و رسول او را ديدار كنيد دوام دارد. |
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِكَ فيهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ الله قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَي الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَي التّابِعينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَي الْبادي وَالْحاضِرِ، وَ عَلَي الْعَجَمِي وَالْعَرَبي، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوكِ وَالصَّغيرِ وَالْكَبيرِ، وَ عَلَي الْأَبْيَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلي كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَالله لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ في هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطيعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(الله) رَبِّكُمْ، فَإِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِيُهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدي عَلي وَلِيُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِالله رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ في ذُرِّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ إِلي يَوْمٍ تَلْقَوْنَ الله وَرَسولَهُ. |
|
روا نيست، مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند؛ و ناروا نيست مگر آن چه آنان ناروا دانند. خداوند عزوجل، هم روا و هم ناروا را براي من بيان فرموده و آن چه پروردگارم از كتاب خويش و حلال و حرامش به من آموخته در اختيار علي نهاده ام. هان مردمان! او را برتر بدانيد. چرا كه هيچ دانشی نيست مگر اينكه خداوند آن را در جان من نبشته و من نيز آن را در جان پيشواي پرهيزكاران، علي، ضبط كرده ام. او (علي) پيشوای روشنگر است كه خداوند او را در سورۀ ياسين ياد كرده كه: «و دانش هر چيز را در امام روشنگر برشمرده ايم...» هان مردمان! از علی رو برنتابيد. و از امامتش نگريزيد. و از سرپرستی اش رو برنگردانيد. او [شما را] به درستي و راستی خوانده و [خود نيز] بدان عمل نمايد. او نادرستی را نابود كند و از آن بازدارد. در راه خدا نكوهش نكوهش گران او را از كار باز ندارد. او نخستين مؤمن به خدا و رسول اوست و كسي در ايمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فداي رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست كه همراه رسول خدا عبادت خداوند مي كرد و جز او كسي چنين نبود. اولين نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بيارامد و او نيز فرمان برده، پذيرفت كه جان خود را فدای من كند. |
لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ الله وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ الله (عَلَيْكُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَالله عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِي الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَني رَبِّي مِنْ كِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَيْهِ. مَعاشِرَالنّاسِ، علي (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ الله فِي، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَيْتُهُ في إِمامِ الْمُتَّقينَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبينُ (الَّذي ذَكَرَهُ الله في سُورَةِ يس: (وَ كُلَّ شَيءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ). مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَالَّذي يَهدي إِلَي الْحَقِّ وَيَعْمَلُ بِهِ، وَيُزْهِقُ الْباطِلَ وَيَنْهي عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِي الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَي الْايمانِ بي أَحَدٌ)، وَالَّذي فَدي رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذي كانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ يَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. (أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعي. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ يَنامَ في مَضْجَعي، فَفَعَلَ فادِياً لي بِنَفْسِهِ). |
|
هان مردمان! او رابرتر دانيد، كه خداوند او را برگزيده؛ و پيشوايي او را بپذيريد، كه خداوند او را برپا كرده است. هان مردمان! او از سوی خدا امام است و هرگز خداوند توبه منكر او را نپذيرد و او را نيامرزد. اين است روش قطعي خداوند درباره ناسازگار علی و هرآينه او را به عذاب دردناک پايدار كيفر كند. از مخالفت او بهراسيد و گرنه در آتشی درخواهيد شد كه آتش گيرۀ آن مردمانند؛ و سنگ، كه برای حق ستيزان آماده شده است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ الله، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ الله. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ الله، وَلَنْ يَتُوبَ الله عَلي أَحَدٍ أَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَلَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَي الله أَنْ يَفْعَلَ ذالِكَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ يُعَذِّبَهُ عَذاباً نُكْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ. |
|
هان مردمان! به خدا سوگند كه پيامبران پيشين به ظهورم مژده داده اند و اكنون من فرجام پيامبران و برهان بر آفريدگان آسمانيان و زمينيانم. آن كس كه راستی و درستی مرا باور نكند به كفر جاهلی درآمده و ترديد در سخنان امروزم همسنگ ترديد در تمامی محتوای رسالت من است، و شك و ناباوری در امامت يكی از امامان، به سان شك و ناباوری در تمامی آنان است. و هرآينه جايگاه ناباوران ما آتش دوزخ خواهد بود. هان مردمان! خداوند عزّوجلّ از روی منّت و احسان خويش اين برتری را به من پيشكش كرد و البته كه خدایی جز او نيست. آگاه باشيد: تمامي ستايش ها در همه روزگاران و در هر حال و مقام ويژۀ اوست. |
مَعاشِرَالنّاسِ، بي - وَالله - بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلينَ، وَأَنَا - (وَالله) - خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ والْحُجَّةُ عَلي جَميعِ الَْمخْلوقينَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ في ذالِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي وَ مَنْ شَكَّ في شَيءٍ مِنْ قَوْلي هذا فَقَدْ شَكَّ في كُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَي، وَمَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِي الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاكُّ فينا فِي النّارِ. مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِي الله عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَي وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَي وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّي أَبَدَ الْآبِدينَ وَدَهْرَالدّاهِرينَ وَ عَلي كُلِّ حالٍ. |
|
هان مردمان! عل را برتر دانيد؛ كه او برترين مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام كه آفريدگان پايدارند و روزي شان فرود آيد. دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم خشم باد بر آن كه اين گفته را نپذيرد و با من سازگار نباشد! هان! بدانيد جبرئيل از سوی خداوند خبرم داد: «هر آن كه با علي بستيزد و بر ولايت او گردن نگذارد، نفرين و خشم من بر او باد!» البته بايست كه هر كس بنگرد كه برای فردای رستاخيز خود چه پيش فرستاده. [هان!] تقوا پيشه كنيد و از ناسازگاری با علی بپرهيزيد. مباد كه گام هايتان پس از استواری درلغزد. كه خداوند بر كردارتان آگاه است. هان مردمان! همانا او هم جوار و همسايه خداوند است كه در نبشته ي عزيز خود او را ياد كرده و دربارۀ ستيزندگان با او فرموده: «تا آنكه مبادا كسي در روز رستخيز بگويد: افسوس كه دربارۀ همجوار و همسايه ي خدا كوتاهي كردم...» |
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثي ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِي الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَي قَوْلي هذا وَلَمْ يُوافِقْهُ. أَلا إِنَّ جَبْرئيلَ خَبَّرني عَنِ الله تَعالي بِذالِكَ وَيَقُولُ: «مَنْ عادي عَلِيّاً وَلَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتي وَ غَضَبي»، (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ الله خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ). مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذي ذَكَرَ في كِتابِهِ العَزيزِ، فَقالَ تعالي (مُخْبِراً عَمَّنْ يُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلي ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ الله). |
|
هان مردمان! در قرآن انديشه كنيد و ژرفی آيات آن را دريابيد و بر محكماتش نظر كنيد و از متشابهاتش پيروی ننماييد. پس به خدا سوگند كه باطن ها و تفسير آن را آشكار نمي كند مگر همين كه دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام مي دارم كه: هر آن كه من سرپرست اويم، اين علی سرپرست اوست. و او علي بن ابی طالب است؛ برادر و وصی من كه سرپرستی و ولايت او حكمی است از سوی خدا كه بر من فرستاده شده است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَانْظُرُوا إِلي مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إِلاَّ الَّذي أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلي وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِيَدَي) وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِي مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَي. |
|
هان مردمان! همانا علی و پاكان از فرزندانم از نسل او، يادگار گران سنگ كوچك ترند و قرآن يادگار گران سنگ بزرگ تر. هر يك از اين دو از ديگر همراه خود خبر می دهد و با آن سازگار است. آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند. هان! بدانيد كه آنان امانتداران خداوند در ميان آفريدگان و حاكمان او در زمين اويند. هشدار كه من وظيفه ی خود را ادا كردم. هشدار كه من آن چه بر عهده ام بود ابلاغ كردم و به گوشتان رساندم و روشن نمودم. بدانيد كه اين سخن خدا بود و من از سوي او سخن گفتم. هشدار كه هرگز به جز اين برادرم كسي نبايد اميرالمؤمنين خوانده شود. هشدار كه پس از من امارت مؤمنان بري كسي جز او روا نباشد. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِيّاً وَالطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَي الْحَوْضَ. أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّيْتُ. أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أَخي هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لاَِحَدٍ غَيْرِهِ. |
|
سپس فرمود: مردمان! كيست سزاوارتر از شما به شما؟ گفتند خداوند و پيامبر او! سپس فرمود آگاه باشيد! آن كه من سرپرست اويم، پس اين علی سرپرست اوست! خداوندا دوست بدار آن را كه سرپرستي او را بپذيرد و دشمن بدار هر آن كه او را دشمن دارد و ياری كن يار او را؛ و تنها گذار آن را كه او را تنها بگذارد. |
ثم قال: «ايهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلي بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالوا: الله و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلي مَوْلاهُ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. |
|
بخش چهارم: بلند كردن اميرالمومنينعليه السلام به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله | |
|
هان مردمان! اين علی است برادر و وصی و نگاهبان دانش من. و هموست جانشين من در ميان امّت و بر گروندگان به من و بر تفسير كتاب خدا كه مردمان را به سوي او بخواند و به آن چه موجب خشنودي اوست عمل كند و با دشمنانش ستيز نمايد. او پشتيبان فرمانبرداری خداوند و بازدارنده از نافرمانی او باشد. همانا اوست جانشين رسول الله و فرمانروای ايمانيان و پيشوای هدايتگر از سوی خدا و كسی كه به فرمان خدا با پيمان شكنان، رويگردانان از راستی و درستی و به دررفتگان از دين پيكار كند. خداوند فرمايد: «فرمان من دگرگون نخواهدشد.» پروردگارا! اكنون به فرمان تو چنين مي گويم: خداوندا! دوستداران او را دوست دار. و دشمنان او را دشمن دار. پشتيبانان او را پشتيبانی كن. يارانش را ياری نما. خودداری كنندگان از ياری اش را به خود رها كن. ناباورانش را از مهرت بران و بر آنان خشم خود را فرود آور. |
مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي أخي وَ وَصيي وَ واعي عِلْمي، وَ خَليفَتي في اُمَّتي عَلي مَنْ آمَنَ بي وَعَلي تَفْسيرِ كِتابِ الله عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعي إِلَيْهِ وَالْعامِلُ بِمايَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالي عَلي طاعَتِهِ وَالنّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ الله وَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ وَالْإمامُ الْهادي مِنَ الله، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ بِأَمْرِالله. يَقُولُ الله: (مايُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي). بِأَمْرِكَ يارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلي مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ. |
|
معبودا! تو خود در هنگام برپاداشتن او و بيان ولايتش نازل فرمودي كه: «امروز آيين شما را به كمال، و نعمت خود را بر شما به اتمام رساندم، و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.» «و آن كه به جز اسلام ديني را بجويد، از او پذيرفته نبوده، در جهان ديگر در شمار زيانكاران خواهد بود.» خداوندا، تو را گواه مي گيرم كه پيام تو را به مردمان رساندم. |
اللهمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ الْآيَةَ في عَلِي وَلِيِّكَ عِنْدَتَبْيينِ ذالِكَ وَنَصْبِكَ إِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً)، (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَالْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ). اللهمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنِّي قَدْ بَلَّغْتُ. |
|
بخش پنجم: تاكيد بر توجه امت به مسئله امامت | |
|
هان مردمان! خداوند عزّوجلّ دين را با امامت علي تكميل فرمود. اينك آنان كه از او و جانشينانش از فرزندان من و از نسل او - تا برپايي رستاخيز و عرضه ي بر خدا - پيروي نكنند، در دو جهان كرده هايشان بيهوده بوده در آتش دوزخ ابدي خواهند بود، به گونه ي كه نه از عذابشان كاسته و نه برايشان فرصتي خواهد بود. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ الله عَزَّوَجَلَّ دينَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَي الله عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) وَ فِي النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ يُنْظَرونَ). |
|
هان مردمان! اين علي ياورترين، سزاوارترين و نزديك ترين و عزيزترين شما نسبت به من است. خداوند عزّوجلّ و من از او خشنوديم. آيه رضايتي در قرآن نيست مگر اين كه درباره ي اوست. و خدا هرگاه ايمان آوردگان را خطابي نموده به او آغاز كرده [و او اولين شخص مورد نظر خدي متعال بوده است ] . و آيه ي ستايشي نازل نگشته مگر درباره ي او. و خداوند در سوره ي «هل أتي علي الإنسان» گواهي بر بهشت [رفتن ] نداده مگر بري او، و آن را در حق غير او نازل نكرده و به آن جز او را نستوده است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي، أَنْصَرُكُمْ لي وَأَحَقُّكُمْ بي وَأَقْرَبُكُمْ إِلَي وَأَعَزُّكُمْ عَلَي، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِيانِ. وَ مانَزَلَتْ آيَةُ رِضاً (في الْقُرْآنِ) إِلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذينَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِي الْقُرْآنِ إِلاّ فيهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ في (هَلْ أَتي عَلَي الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها في سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَيْرَهُ. |
|
هان مردمان! او ياور دين خدا و دفاع كننده ي از رسول اوست. او پرهيزكار پاكيزه و رهنمي ارشاد شده [به دست خود خدا] است. پيامبرتان برترين پيامبر، وصي او برترين وصي و فرزندان او برترين اوصيايند. هان مردمان! فرزندان هرپيامبر از نسل اويند و فرزندان من از صلب و نسل اميرالمؤمنين علي است. هان مردمان! به راستي كه شيطانِ اغواگر، آدم را با رشك از بهشت رانده مبادا شما به علي رشك ورزيد كه كرده هايتان نابود و گام هايتان لغزان خواهدشد. آدم به خاطر يك اشتباه به زمين هبوط كرد و حال آن كه برگزيده ي خدي عزّوجلّ بود. پس چگونه خواهيد بود شما و حال آن كه شما شماييد و دشمنان خدا نيز از ميان شمايند. آگاه باشيد! كه با علي نمي ستيزد مگر بي سعادت. و سرپرستي او را نمي پذيرد مگر رستگار پرهيزگار. و به او نمي گرود مگر ايمان دار بي آلايش. |
مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ الله وَالُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ الله، وَ هُوَالتَّقِي النَّقِي الْهادِي الْمَهْدِي. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبي وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِي (وَبَنُوهُ خَيْرُالْأَوْصِياءِ). مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلِّ نَبِي مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ (أَميرِالْمُؤْمِنينَ) عَلِي. مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْليسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُكُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَي الْأَرضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُالله عَزَّوَجَلَّ، وَكَيْفَ بِكُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْداءُالله، أَلا وَ إِنَّهُ لايُبْغِضُ عَلِيّاً إِلاّشَقِي، وَ لايُوالي عَلِيّاً إِلاَّ تَقِي، وَ لايُؤْمِنُ بِهِ إِلاّ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ. |
|
و سوگند به خدا كه سوره ي والعصر درباره ي اوست: «به نام خداوند همه مهر مهر ورز. قسم به زمان كه انسان در زيان است.» مگر علي كه ايمان آورده و به درستي و شكيبايي آراسته است. هان مردمان! خدا را گواه گرفتم و پيام او را به شما رسانيدم. و بر فرستاده وظيفه ي جز بيان و ابلاغ روشن نباشد! هان مردمان! تقوا پيشه كنيد همان گونه كه بايسته است. و نميريد جز با شرفِ اسلام. |
وَ في عَلِي - وَالله - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْر: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي خُسْرٍ) (إِلاّ عَليّاً الّذي آمَنَ وَ رَضِي بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ). مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ الله وَبَلَّغْتُكُمْ رِسالَتي وَ ما عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبينُ. مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوالله حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ). |
|
بخش ششم: اشاره به كارشكني هاي منافقين | |
|
هان مردمان! «به خدا و رسول و نور همراهش ايمان آوريد پيش از آن كه چهره ها را تباه و باژگونه كنيم يا چونان اصحاب روز شنبه [يهودياني كه بر خدا نيرنگ آوردند] رانده شويد.«به خدا سوگند كه مقصود خداوند از اين آيه گروهي از صحابه اند كه آنان را با نام و نَسَب مي شناسم ليكن به پرده پوشي كارشان مأمورم. آنك هر كس پايه كار خويش را مهر و يا خشم علي در دل قرار دهد [و بداند كه ارزش عمل او وابسته به آن است.] . مردمان! نور از سوي خداوند عزّوجل در جان من، سپس در جان علي بن ابي طالب، آن گاه در نسل او تا قائم مهدي - كه حق خدا و ما را مي ستاند - جي گرفته. چرا كه خداوند عزّوجل ما را بر كوتاهي كنندگان، ستيزه گران، ناسازگاران، خائنان و گنهكاران و ستمكاران و غاصبان از تمامي جهانيان دليل و راهنما و حجت آورده است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلي أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (بالله ما عَني بِهذِهِ الْآيَةِ إِلاَّ قَوْماً مِنْ أَصْحابي أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلي مايَجِدُ لِعَلِي في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ). مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِي ثُمَّ في عَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ، ثُمَّ فِي النَّسْلِ مِنْهُ إِلَي الْقائِمِ الْمَهْدِي الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ الله وَ بِكُلِّ حَقّ هُوَ لَنا، لاَِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَي الْمُقَصِّرينَ وَالْمعُانِدينَ وَالُْمخالِفينَ وَالْخائِنينَ وَالْآثِمينَ وَالّظَالِمينَ وَالْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ. |
|
هان مردمان! هشدارتان مي دهم: همانا من رسول خدايم. پيش از من نيز رسولاني آمده و سپري گشته اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم، به جاهليت عقب گرد مي كنيد؟ آن كه به قهقرا برگردد، هرگز خدا را زياني نخواهد رسانيد و خداوند سپاسگزاران شكيباگر را پاداش خواهد داد. بدانيد كه علي و پس از او فرزندان من از نسل او، داري كمال شكيبايي و سپاسگزاري اند. هان مردمان! اسلامتان را بر من منت نگذاريد؛ كه اعمال شما را بيهوده و تباه خواهد كرد و خداوند بر شما خشم خواهد گرفت و سپس شما را به شعله ي از آتش و مس گداخته گرفتار خواهد نمود. همانا پروردگار شما در كمين گاه است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أَنّي رَسُولُ الله قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِي الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ؟ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْهان يَضُرَّالله شَيْئاً وَسَيَجْزِي الله الشّاكِرينَ (الصّابِرينَ). أَلاوَإِنَّ عَلِيّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ. مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَي بِإِسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَي الله فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِا الْمِرْصادِ. |
|
مردمان! به زودي پس از من پيشواياني خواهند بود كه شما را به سوي آتش مي خوانند و در روز رستاخيز تنها وبدون ياور خواهند ماند. هان مردمان! خداوند و من از آنان بيزاريم. هان مردمان! آنان و ياران و پيروانشان در بدترين جي جهنم، جايگاه متكبّران خواهند بود. بدانيد آنان اصحاب صحيفه اند. اكنون هر كس در صحيفه ي خود نظر كند. هان مردمان! اينك جانشيني خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جي مي گذارم در نسل خود تا برپايي روز رستاخيز. و حال، مأموريت تبليغي خود را انجام مي دهم تا برهان بر هر شاهد و غايب و بر آنان كه زاده شده يا نشده اند و بر تمامي مردمان باشد. پس بايسته است اين سخن را حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا برپايي رستاخيز برسانند. آگاه باشيد! به زودي پس از من امامت را با پادشاهي جابه جا نموده. آن را غصب كرده و به تصرف خويش درآورند. هان! نفرين و خشم خدا بر غاصبان و چپاول گران! و البته در آن هنگام خداوند آتش عذاب - شعله هي آتش و مس گداخته - بر سر شما جن و انس خواهد ريخت. آن جاست كه ديگر ياري نخواهيد شد. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدي أَئمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَي النّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله وَأَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْياعَهُمْ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَي الْمُتَكَبِّرِينَ. أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ في صَحيفَتِهِ!! مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّي أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (في عَقِبي إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْليغِهِهان حُجَّةً عَلي كُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلي كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ. وَسَيَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدي مُلْكاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ الله الْغاصِبينَ الْمُغْتَصبينَ)، وَعِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ يَفْرَغُ) وَيُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ. |
|
هان مردمان! هر آينه خداوند عزوجل شما را به حالتان رها نخواهد كرد تا ناپاك را ازپاك جدا كند. و خداوند نمي خواهد شما را بر غيب آگاه گرداند.(1) هان مردمان! هيچ سرزميني نيست مگر اين كه خداوند به خاطر تكذيب اهل آن [حق را] ، آنان را پيش از روز رستاخيز نابود خواهد فرمود و به امام مهدي خواهد سپرد. و هر آينه خداوند وعده ي خود را انجام خواهد داد. هان مردمان! پيش از شما، شمار فزوني از گذشتگان گمراه شدند و خداوند آنان را نابود كرد. و همو نابودكننده ي آيندگان است. 1) اشاره به آيه ى 179 / آل عمران است. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلي ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّي يَميزَالْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ الله لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ وَالله مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِي وَالله مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ. مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أَكْثَرُالْأَوَّلينَ، وَالله لَقَدْ أَهْلَكَ الْأَوَّلينَ، وَهُوَ مُهْلِكُ الْآخِرينَ. |
|
او خود در كتابش آورده: «آيا پيشينيان را تباه نكرديم و به دنبال آنان آيندگان را گرفتار نساختيم؟ با مجرمان اين چنين كنيم. وي بر ناباوران!» هان مردمان! همانا خداوند امر و نهي خود را به من فرموده و من نيز به دستور او دانش آن را نزد علي نهادم. پس فرمان او را بشنويد و گردن نهيد و پيرويش نماييد و از آنچه بازتان دارد خودداري كنيد تا راه يابيد. به سوي هدف او حركت كنيد. راه هي گونه گون شما را از راه او بازندارد! |
قالَ الله تَعالي: (أَلَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرينَ، كذالِكَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ). مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله قَدْ أَمَرَني وَنَهاني، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِيّاً وَنَهَيْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُي لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرشُدُوا، (وَصيرُوا إِلي مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ. |
|
بخش هفتم: پيروان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان | |
|
هان مردمان! صراط مستقيم خداوند منم كه شما را به پيروي آن امر فرموده. و پس از من علي است و آن گاه فرزندانم از نسل او، پيشوايان راه راستند كه به درستي و راستي راهنمايند و به آن حكم و دعوت كنند. سپس پيامبر صلّي الله عليه و آله قرائت فرمود: «بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمدللّه ربّ العالمين الرّحمن الرّحيم» - تا آخر سوره. |
مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقيمُ الَّذي أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِي مِنْ بَعْدي. ثُمَّ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدي)، يَهْدونَ إِلَي الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلونَ. ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمينَ...» إِلي آخِرِها، |
|
هان! به خدا سوگند اين سوره درباره ي من نازل شده و شامل امامان مي باشد و به آنان اختصاص دارد. آنان اوليي خدايند كه ترس و اندوهي برايشان نيست، آگاه باشيد: البته حزب خدا چيره و غالب خواهد بود. هشدار كه: ستيزندگان با امامان، گمراه و همكاران شياطين اند. بري گمراهي مردمان، سخنان بيهوده و پوچ را به يكديگر مي رسانند. بدانيد كه خداوند از دوستان امامان در كتاب خود چنين ياد كرده: «[ي پيامبر ما] نمي يابي ايمانيان به خدا و روز بازپسين، كه ستيزه گران خدا و رسول را دوست ندارند، گرچه آنان پدران، برادران و خويشانشان باشند. آنان [كه چنين اند] خداوند ايمان را در دل هايشان نبشته است.» - تا آخر آيه. |
وَقالَ: فِي نَزَلَتْ وَفيهِمْ (وَالله) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِيَّاهُمْ خَصَّتْ، أُولئكَ أَوْلِياءُالله الَّذينَ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغالِبُونَ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُالْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّياطينِ يوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً. أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ الله في كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً يُؤمِنُونَ بِالله وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّالله وَ رَسُولَهُ وَلَوْكانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشيرَتَهُمْ، أُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الْإيمانَ) إِلي آخِرالآيَةِ. |
|
هان! دوستداران امامان ايمانيان اند كه قرآن چنان توصيف فرموده: «آنان كه ايمان آورده و باور خود را به شرك نيالوده اند، در امان و در راه راست هستند.» هشدار! ياران پيشوايان كساني هستند كه به باور رسيده و از ترديد و انكار دور خواهند بود. هشدار! اوليي امامان آنانند كه با آرامش و سلام به بهشت درخواهند شد و فرشتگان با سلام آنان را پذيرفته، خواهند گفت: «درود بر شما كه پاك شده ايد. اينك داخل شويد كه در بهشت، جاودانه خواهيد بود.» هان! بهشت پاداش اوليي آنان است و در آن بي حساب روزي داده خواهند شد. هان! دشمنان آنان آن كساني اند كه در آتش درآيند. و همانا ناله ي افروزش جهنم را مي شنوند در حالي كه شعله هي آتش زبانه مي كشد و زفير (صدي بازدم) جهنم را نيز درمي يابند. هان! خداوند درباره ي ستيزگران با آنان فرموده: «هرگاه امتي داخل جهنم شود همتي خود را نفرين كند.» هشدار! كه دشمنان امامان همانانند كه خداوند درباره ي آنان فرموده: «هر گروهي از آنان داخل جهنم شود نگاهبانان مي پرسند: مگر برايتان ترساننده ي نيامد؟! مي گويند: چرا ترساننده آمد ليكن تكذيب كرديم و گفتيم: خداوند وحي نفرستاده و شما نيستيد مگر در گمراهي بزرگ!» تا آن جا كه فرمايد: «هان! نابود باد دوزخيان!» هان! ياران امامان در نهان، از پروردگار خويش ترسانند، آمرزش و پاداش بزرگ بري آنان خواهد بود. هان مردمان! چه بسيارراه است ميان آتش و پاداش بزرگ! |
أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ). (أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَرْتابوا). أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدينَ. أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَونَ سَعيراً. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقاً وَ هِي تَفورُ وَ يَرَوْنَ لَهازَفيراً. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله فيهِمْ: (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها) الآية. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (كُلَّما أُلْقِي فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ يَأتِكُمْ نَذيرٌ، قالوا بَلي قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ الله مِنْ شَيءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ) إِلي قَوله: (أَلافَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعيرِ). أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ. |
|
هان مردمان! خداوند ستيزه جويان ما را ناستوده و نفرين فرموده و دوستان ما را ستوده و دوست دارد. هان مردمان! بدانيد كه همانا من انذارگرم و علي مژده دهنده. هان! كه من بيم دهنده ام و علي راهنما. هان مردمان! بدانيد كه من پيامبرم و علي وصي من است. هان مردمان! بدانيد كه همانا من فرستاده و علي امام و وصي پس از من است. و امامان پس از او فرزندان اويند. آگاه باشيد! من والد آنانم ولي ايشان از نسل علي خواهند بود. |
مَعاشِرَالنَاسِ، شَتّانَ مابَيْنَ السَّعيرِ وَالْأَجْرِ الْكَبيرِ. (مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ الله وَلَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا (كُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ الله وَ أَحَبَّهُ. مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّي (أَنَا) النَّذيرُ و عَلِي الْبَشيرُ. (مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّي مُنْذِرٌ وَ عَلِي هادٍ. مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّي نَبي وَ عَلِي وَصِيّي. (مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّي رَسولٌ وَ عَلِي الْإِمامُ وَالْوَصِي مِنْ بَعْدي، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّي والِدُهُمْ وَهُمْ يَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ). |
|
بخش هشتم: حضرت مهدي عجل الله فرجه الشریف | |
|
آگاه باشيد! همانا آخرين امام، قائم مهدي از ماست. هان! او بر تمامي اديان چيره خواهد بود. هشدار! كه اوست انتقام گيرنده از ستمكاران. هشدار! كه اوست فاتح دژها و منهدم كننده ي آنها. هشدار! كه اوست چيره بر تمامي قبايل مشركان و راهنمي آنان. هشدار! كه او خونخواه تمام اوليي خداست. آگاه باشيد! اوست ياور دين خدا. هشدار! كه از دريايي ژرف پيمانه هايي افزون گيرد. هشدار! كه او به هر ارزشمندي به اندازه ي ارزش او، و به هر نادان و بي ارزشي به اندازه ي ناداني اش نيكي كند. هشدار! كه او نيكو و برگزيده ي خداوند است. هشدار! كه او وارث دانش ها و حاكم بر ادراك هاست. هان! بدانيد كه او از سوي پروردگارش سخن مي گويد و آيات و نشانه هي او را برپا كند. بدانيد همانا اوست باليده و استوار. بيدار باشيد! هموست كه [اختيار امور جهانيان و آيين آنان ] به او واگذار شده است. آگاه باشيد! كه تمامي گذشتگان ظهور او را پيشگويي كرده اند. آگاه باشيد! كه اوست حجّت پايدار و پس از او حجّتي نخواهد بود.(2) درستي و راستي و نور و روشنايي تنها نزد اوست. هان! كسي بر او پيروز نخواهد شد و ستيزنده ي او ياري نخواهد گشت. آگاه باشيد كه او ولي خدا در زمين، داور او در ميان مردم و امانتدار امور آشكار و نهان است. 2) اين تعبير به عنوان حجّت و امامت است و نظرى به رجعت ديگر امامان ندارد زيرا آنان حجّت هاى پيشين اند كه دوباره رجعت خواهند نمود. |
أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِي. أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَي الدِّينِ. أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها. أَلا إِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَهاديها. أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لاَِوْلِياءِالله. أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ الله. أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. أَلا إِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. أَلا إِنَّهُ خِيَرَةُالله وَ مُخْتارُهُ. أَلا إِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ. أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لاَِمْرِ آياتِهِ. أَلا إِنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَيْهِ. أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَيْنَ يَدَيْهِ. أَلا إِنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ. أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَيْهِ. أَلاوَإِنَّهُ وَلِي الله في أَرْضِهِ، وَحَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَأَمينُهُ في سِرِّهِ وَ علانِيَتِهِ. |
|
بخش نهم: مطرح كردن بيعت | |
|
هان مردمان! من پيام خدا را برايتان آشكار كرده تفهيم نمودم. و اين علي است كه پس از من شما را آگاه مي كند. اينك شما را مي خوانم كه پس از پايان خطبه با من و سپس با علي دست دهيد تا با او بيعت كرده به امامت او اقرار نماييد. آگاه باشيد من با خداوند و علي با من پيمان بسته و من اكنون از سوي خدي عزّوجل بري امامت او پيمان مي گيرم. «[ي پيامبر ]آنان كه با تو بيعت كنند هر آينه با خدا بيعت كرده اند. دست خدا بالي دستان آنان است. و هر كس بيعت شكند، بر زيان خود شكسته، و آن كس كه بر پيمان خداوند استوار و باوفا باشد، خداوند به او پاداش بزرگي خواهد داد. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنّي قَدْبَيَّنْتُ لَكُمْ وَأَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِي يُفْهِمُكُمْ بَعْدي. أَلاوَإِنِّي عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتي أَدْعُوكُمْ إِلي مُصافَقَتي عَلي بَيْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدي. أَلاوَإِنَّي قَدْ بايَعْتُ الله وَ عَلِي قَدْ بايَعَني. وَأَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ. (إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ الله، يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً). |
|
بخش دهم: حلال و حرام، واجبات و محرمات | |
|
هان مردمان! همانا حج و عمره از شعائر و آداب و رسوم خدايي است. پس زائران خانه ي خدا و عمره كنندگان بر صفا و مروه بسيار طواف كنند. هان مردمان! در خانه ي خدا حج گزاريد؛ كه هيچ خانداني داخل آن نشد مگر بي نياز شد و مژده گرفت، و كسي از آن روي برنگردانيد مگر بي بهره و نيازمند گرديد. هان مردمان! مؤمني در موقف (عرفات، مشعر، منا) نمانَد مگر اين كه خدا گناهان گذشته ي او را بيامرزد و بايسته است كه پس از پايان اعمال حج [با پرونده ي پاك ] كار خود را از سر گيرد. هان مردمان! حاجيان دستگيري شده اند و هزينه هي سفرشان جبران مي شود و جايگزين آن به آنان خواهد رسيد. و البته خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نخواهد كرد. هان مردمان! خانه ي خدا را با دين كامل و دانش ژرفي آن ديدار كنيد و از زيارتگاهها جز با توبه و بازايستادن [از گناهان ] برنگرديد. هان مردمان! نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد همان سان كه خداوند عزّوجل امر فرموده. پس اگر زمان بر شما دراز شد و كوتاهي كرديد يا از ياد برديد، علي صاحب اختيار و تبيين كننده ي بر شماست. خداوند عزّوجل او راپس از من امانتدار خويش در ميان آفريدگانش نهاده. همانا او از من و من از اويم. و او و فرزندان من از جانشينان او، پرسش هي شما راپاسخ دهند و آن چه را نمي دانيد به شما مي آموزند. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائرِالله، (فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما) الآيَة. مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَيْتَ، فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَيْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتَرُوا وَ افْتَقَرُوا. مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَالله لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلي وَقْتِهِ ذالِكَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ. مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَالله لايُضيعُ أَجْرَالُْمحْسِنينَ. مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلاعٍ. مَعاشِرَالنّاسِ، أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أَمَرَكُمُ الله عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِيتُمْ فَعَلِي وَلِيُّكُمْ وَمُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ الله عَزَّوَجَلَّ لَكُمْ بَعْدي أَمينَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتي يُخْبِرونَكُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَيُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ. |
|
هان! روا و ناروا بيش از آن است كه من شمارش كنم و بشناسانم و در اين جا يكباره به روا فرمان دهم و از ناروا بازدارم. از اين روي مأمورم از شما بيعت بگيرم كه دست در دست من نهيد در مورد پذيرش آن چه از سوي خداوند آورده ام دربارۀ علي اميرالمؤمنين و اوصياي پس از او كه آنان از من و اويند. و اين امامت به وراثت پايدار است و فرجام امامان، مهدي است و استواري امامت تا روزي است كه او با خداوند قدر و قضا ديدار كند. هان مردمان! شما را به هرگونه روا و ناروا راهنمايي كردم و از آن هرگز برنمي گردم. بدانيد و آگاه باشيد! آن ها را ياد كنيد و نگه داريد و يكديگر را به آن توصيه نماييد و در آن [احكام خدا ]دگرگوني راه ندهيد. هشدار كه دوباره مي گويم: بيدار باشيد! نماز را به پا داريد. و زكات بپردازيد. و امر به معروف كنيد و از منكر بازداريد. |
أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَكْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِيَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَي عَنِ الْحَرامِ في مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَالصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ في عَلِي أميرِالْمُؤْمِنينَ وَالأَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنِّي وَمِنْهُ إمامَةٌ فيهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدي إِلي يَوْمٍ يَلْقَي الله الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي. مَعاشِرَالنّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَكُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنِّي لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْكُرُوا ذالِكَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَيِّرُوهُ. أَلا وَ إِنِّي اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ. |
|
و بدانيد كه ريشه ي امر به معروف اين است كه به گفته ي من [درباره ي امامت ] برسيد و سخن مرا به ديگران برسانيد و غايبان را به پذيرش فرمان من توصيه كنيد و آنان را از ناسازگاري سخنان من بازداريد؛ همانا سخن من فرمان خدا و من است و هيچ امر به معروف و نهي از منكري جز با امام معصوم تحقق و كمال نمي يابد. هان مردمان! قرآن بر شما روشن مي كند كه امامان پس از علي فرزندان اويند و من به شما شناساندم كه آنان از او و از من اند. چرا كه خداوند در كتاب خود مي گويد: «امامت را فرماني پايدار در نسل او قرار داد...» و من نيز گفته ام كه: «مادام كه به قرآن و امامان تمسك كنيد، گمراه نخواهيد شد.» هان مردمان! تقوا را، تقوا را رعايت كرده از سختي رستخيز بهراسيد همان گونه كه خداوند عزّوجل فرمود: «البته زمين لرزه ي روز رستاخيز حادثه ي بزرگ است...» مرگ، قيامت، و حساب و ميزان و محاسبه ي در برابر پروردگار جهانيان و پاداش كيفر را ياد كنيد. آن كه نيكي آورد، پاداش گيرد. و آن كه بدي كرد، بهره ي از بهشت نخواهد برد. |
أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلي قَوْلي وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّي وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّي. وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْي عَنْ مُنْكَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ. مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّي وَمِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ الله في كِتابِهِ: (وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما». مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوي، التَّقْوي، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيءٌ عَظيمٌ). اُذْكُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازينَ وَالُْمحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَي رَبِّ الْعالَمينَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِي الجِنانِ نَصيبٌ. |
|
بخش یازدهم: بيعت گرفتن رسمي | |
|
هان مردمان! شما بيش از آنيد كه در يك زمان با يك دست من بيعت نماييد. از اين روي خداوند عزّوجل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم و پيمان ولايت علي اميرالمؤمنين را محكم كنم و نيز بر امامان پس از او كه از نسل من و اويند؛ همان گونه كه اعلام كردم كه ذرّيّه من از نسل اوست. پس همگان بگوييد: «البتّه كه سخنان تو را شنيده پيروي مي كنيم و از آن ها خشنوديم و بر آن گردن گذار و بر آن چه از سوي پروردگارمان در امامت اماممان علي اميرالمؤمنين و امامان ديگر - از صلب او - به ما ابلاغ كردي، با تو پيمان مي بنديم با دل و جان و زبان و دست هايمان. با اين پيمان زنده ايم و با آن خواهيم مرد و با آن اعتقاد برانگيخته مي شويم. و هرگز آن را دگرگون نكرده شكّ و انكار نخواهيم داشت و از عهد و پيمان خود برنمي گرديم. |
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُوني بِكَفٍّ واحِدٍ في وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِي الله عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِي أَميرِالْمُؤْمنينَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّي وَ مِنْهُ، عَلي ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِهِ. فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ في أَمْرِ إِمامِنا عَلِي أَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلي ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَيْدينا. علي ذالِكَ نَحْيي وَ عَلَيْهِ نَموتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَيِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْميثاقَ. |
|
[ي رسول خدا] ما را به فرمان خدا پند دادي درباره ي علي اميرالمؤمنين و امامان از نسل خود و او، كه حسن و حسين و آنان كه خداوند پس از آنان برپا كرده است. پس عهد و پيمان از ما گرفته شد از دل و جان و زبان و روح و دستانمان. هر كس توانست با دست وگرنه با زبان پيمان بست. و هرگز پيمانمان را دگرگون نخواهيم كرد و خداوند از ما شكست عهد نبيند. و نيز فرمان تو را به نزديك و دور از فرزندان و خويشان خود خواهيم رسانيد و خداوند را بر آن گواه خواهيم گرفت. و هر آينه خداوند بر گواهي كافي است و تو نيز بر ما گواه باش.» هان مردمان! چه مي گوييد؟ همانا خداوند هر صدايي را مي شنود و آن را كه از دل ها مي گذرد مي داند. «هر آن كس هدايت پذيرفت، به خير خويش پذيرفته. و آن كه گمراه شد، به زيان خود رفته.» و هر كس بيعت كند، هر آينه با خداوند پيمان بسته؛ كه «دست خدا بالي دستان آن هاست.» هان مردمان! اینك با خداوند بيعت كنيد و با من پيمان بنديد و با علي اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان پس از آنان از نسل آنان كه نشانه ي پايدارند در دنيا و آخرت. |
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ الله في عَلِي أَميرِالْمؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ الله بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا، مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَيْدينا. مَنْ أَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغي بِذالِكَ بَدَلاً وَلايَرَي الله مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذالِكَ عَنْكَ الّداني والقاصي مِنْ اَوْلادِنا واَهالينا، وَ نُشْهِدُالله بِذالِكَ وَ كَفي بِالله شَهيداً وَأَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ». مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ الله يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدي فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها)، وَمَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ الله، (يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ). مَعاشِرَالنّاسِ، فَبايِعُوا الله وَ بايِعُوني وَبايِعُوا عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) كَلِمَةً باقِيَةً. |
|
خداوند مكّاران را تباه مي كند و به باوفايان مهر مي ورزد. «هر كه پيمان شكند» جز اين نيست كه به زيان خود گام برداشته، و هر كه بر عهدي كه با خدا بسته پابرجا ماند، به زودي خدا او را پاداش بزرگي خواهد داد.» هان مردمان! آن چه بر شما برگفتم بگوييد و به علي با لقب اميرالمؤمنين سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و فرمان مي بريم پروردگارا، آمرزشت خواهيم و بازگشت به سوي تو است.» و نيز بگوييد: «تمام سپاس و ستايش خدايي راست كه ما را به اين راهنمايي فرمود وگرنه راه نمي يافتيم» - تا آخر آيه. هان مردمان! هر آينه برتري هي علي بن ابي طالب نزد خداوند عزّوجل - كه در قرآن نازل فرموده - بيش از آن است كه من يكباره برشمارم. پس هر كس از مقامات او خبر داد و آن ها را شناخت او را تصديق و تأييد كنيد. هان مردمان! آن كس كه از خدا و رسولش و علي و اماماني كه نام بردم پيروي كند، به رستگاري بزرگي دست يافته است. |
يُهْلِكُ الله مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَ في، (وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً). مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذي قُلْتُ لَكُمْ وَسَلِّمُوا عَلي عَلي بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ)، وَ قُولوا: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِي لَوْلا أَنْ هَدانَا الله) الآية. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلي بْنِ أَبي طالِبٍ عِنْدَالله عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِي الْقُرْآنِ - أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِيَها في مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ. مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ يُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذينَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظيماً. |
|
هان مردمان! سبقت جويان به بيعت و پيمان و سرپرستي او و سلام بر او با لقب اميرالمؤمنين، رستگارانند و در بهشت هي پربهره خواهند بود. هان مردمان! آن چه خدا را خشنود كند بگوييد. پس اگر شما و تمامي زمينيان كفران ورزند، خدا را زياني نخواهد رسانيد. پروردگارا، آنان را كه به آن چه ادا كردم و فرمان دادم ايمان آوردند، بيامرز. و بر منكران كافر خشم گير! و الحمدللّه ربّ العالمين. |
مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلي مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ أُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ في جَنّاتِ النَّعيمِ. مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَي الله بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَلَنْ يَضُرَّالله شَيْئاً. اللهمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ (بِما أَدَّيْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَي (الْجاحِدينَ) الْكافِرينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ. |
سرّ قربانی
آیت الله جوادی آملی
اسلام دارای مبانی و ارکانی است که بر آنها بنا شده، بدانها قوام گرفته و بدون وجود آنها فرو میریزد و از آن جز اسمی بیمسمی برجای نمیماند. حج یکی از این ارکان است و آن سان پر اهمیت است که خداوند دربارهی ترک عمدی حج فرموده است: « ... و هر کس کفر ورزد (و حج را ترک کند به خود زیان رسانیده)، خداوند از همهی جهانیان بینیاز است.(1)»
حج به عنوان یادگار ابراهیم (علیه السلام) و میراث تمام پیامبران، مجموعهای کامل از دستورات عملی است که با نظمی خاص و قواعدی روشن در بازهای معین از زمان باید به اجرا درآید. مناسک حج از طریق وحی، تجلی یافته و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این مناسک را از جبرئیل، فرشتهای که امین وحی و آموزگار همین مناسک به ابراهیم خلیل (علیه السلام) بوده، فرا گرفته است.
حجگزار پس از رمی جمرهی عقبه(2) و پیش از حلق یا تقصیر(3) در سرزمین مِنا، گوسفند و یا گاو قربانی میکند. این سنت ویژهی الهی در حج، موجب تقرب مخصوصی است که در عبادات دیگر کمتر یافت میشود. توضیح اینکه، در جاهلیت قربانی از پلیدی شرک مبرا نبود، بلکه همچون "لبیک" و نماز مشرکان، آمیخته با شرک بود؛ چنانکه آنان به هنگام لبیک میگفتند: «لبیک خدای لبیک، خداوندا دعوت تو را میپذیرم، شریکی برای تو نیست الا شریکی که تو خود او و آنچه مُلک اوست را مالکی.(4)» و نمازشان در کنار کعبه کاری جز سوت کشیدن و کف زدن نبود.(5) همچنین شیوهی آنان پس از قربانی نمودن این بود که کعبه را به خون قربانی میآلودند و قسمتی از گوشت آن را بر خانهی کعبه میآویختند تا خداوند آن را قبول کند.(6)
اما اسلام حرمت خاصی برای قربانی قرار داد و پس از بیان ضرورت احترام به شعائر الهی(7)، در طرد آن سنت زشت جاهلی و برای بیان تقّربی که حاصل قربانی است، و چه بسا به همین جهت به قربانی موسوم شده، میفرماید: «نه گوشتها و نه خونهای آنها هرگز به خدا نمیرسد، آنچه به او میرسد تقوا و پرهیزگاری شماست ...(8)»؛ زیرا این آیهی شریفه کعبه را از سنن جاهلی مزبور پیراسته میدارد و از طرفی در دفع این پندار که «چون خداوند از جهانیان بینیاز است، پس قربانی بر حجگزار واجب نیست»، این نکته را اظهار میدارد که اصل قربانی لازم است اگر چه خداوند از آن بینیاز است و آنچه از این قربانی به خدای سبحان میرسد گوشت یا خونش نیست، بلکه روح کردار و جان عمل، که همان تقواست، به حضرتش میرسد. بنابر این آنچه به خدا میرسد، باطن و روح عمل است. قربانی نیز مانند تمام اعمال و مناسک دیگر، حقیقتی دارد به نام تقوا، و قداست و تعالی قربانی از آن تقواست نه از آن گوشت و خون، «یناله التقوی منکم».
حضرت امام سجاد (علیه السلام) در بیانی نورانی، سرّ قربانی را این بیان میکنند که حجگزار و قربانیکننده با تمسک به حقیقت ورع، گلوی دیو طمع را بریده، او را بکشد(9). شاید به خاطر همین تقوای ارزشمند موعود در قربانی است که عید قربان را «حج اکبر(10)» خواندهاند.
اما نکتهی ظریف دیگری نیز در آیات و روایات وجود دارد که برای غیر حاجیان نیز سودمند است و در عین حال نگاه اسلام به اعمال و عبادات را بیشتر روشن میکند و آن اینکه؛ به طور عمومی، هر عملی که به قصد قربت انجام گیرد قربانی [چیزی که به وسیلهی آن نزدیکی به رحمت خدا را طلب کنند(11)] است؛ چنانکه در حدیث است: «زکات و نماز قربانی مسلمانان است(12)». بنابراین هر عملی که در آن تقرب به خدا باشد، قربانی است و خداوند تنها عمل با تقوا را قبول میکند.(13)
« برگرفته از کتاب صهبای حج، تالیف آیت الله جوادی آملی (با اندکی تلخیص و ساده نویسی) »
پاورقیها:
1- سورهی آل عمران، آیهی 97.
2- عملی که طی آن حاجی به سوی ستونی که نماد شیطان است، سنگ پرتاب میکند.
3- از جملهی آخرین دستورات حج که حاجی باید موی سر خود را بتراشد.
4- لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک الا شریک هو لک تملکه و ما ملک- کافی، جلد 4، صفحه 542.
5- سورهی انفال، آیهی 35.
6- بحارالانوار، جلد 67، صفحه 275.
7- سورهی مائده، آیهی 2.
8- لن ینال الله لحومها ولا دماوها و لکن یناله التقوی منکم- سورهی حج، آیه 37.
9- مستدرک الوسائل، جلد 10، صفحه 166- حدیث شبلی.
10- وسائل الشیعه، جلد 10، صفحه 86 – 88.
11- مایقصد به القرب من الرحمه الله من اعمال البر - مجمع لبحرین.
12- ان الزکاه جعلت مع الصلاه قربانا لاهل الاسلام- نهج البلاغه، خطبهی 199، بند 7.
13- انما یتقبل الله من المتقین- سورهی مائده، آیهی 27.
مردم سالاری در نظام ولایی
|
پیش گفتار یکی از مهم ترین موضوعات در زمینه حکومت و دولت، رابطه فرد و دولت است. دولت در خلاء شکل نمی گیرد، بلکه همواره باید افرادی باشند تا دولتی شکل گیرد. به لحاظ این که «انسان» مدنیٌّ بالطّبع می باشد، ضرورتاً باید تشکیلاتی باشد تا عهده دار امور مردم شود. لذا بحث از دولت، بحث از فرد را هم به دنبال دارد. دیدگاه نظام درباره انسان و فرد کمک می کند تا رابطه فرد و دولت بیش تر مشخص شود. در نظامی که برای انسان احترام و کرامت ذاتی قائل است، دولت هم در راستای خیر و سعادت مردم تلاش می کند، نه این که از آن ها به عنوان ابزاری جهت رسیدن به منافع خود استفاده کند. از زمانی که دولت های ملّی در اروپا شکل گرفت، بحث های فراوانی در زمینه رابطه فرد و دولت مطرح شد. به دلیل عدم شناخت انسان و خواسته های مادی و معنوی او، در این زمینه افراط و تفریط های زیادی صورت گرفته است؛ به طوری که در تاریخ غرب دوره ای ملاحظه می شود که انسان هیچ مدخلیت و نقشی در حکومت ندارد و پادشاه نماینده خدا و سایه او در روی زمین تلقّی می شود و در دوره ای دیگر، انسان به جای خدا می نشیند و «اومانیسم» در ادبیات سیاسی و فلسفی غرب، همه چیز را در خدمت انسان قرار می دهد و انسان را فعّالٌ مایشاء می خواند و خواست او را مقدّم بر هر خواسته ای می شمارد. در فرهنگ اسلامی که دیدگاهی ویژه در رابطه با فرد و دولت دارد، انسان از احترام و کرامت خاصّی برخوردار است؛ به طوری که انسان عهده دار مسؤولیت بزرگی در روی زمین است. در قرآن مجید آمده است: «انّاعرضنا الامانة علی السموات والارض والجبال، فأبین ان یحملنها واشفقن و حملها الانسان»1؛ ما امانت (تعهد، تکلیف و ولایت الهی) را بر آسمان ها، زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما آن ها از حمل آن خودداری کردند و از آن هراسیدند، اما انسان آن را بردوش کشید. در جهان بینی اسلامی، گرچه انسان دارای اختیار است، ولی این اختیار و اراده در طول اراده و اختیار خداوند می باشد. انسان در محدوده قوانین و شریعت اسلامی اجازه فعّالیت و اختیار را داراست. در نظام سیاسی اسلام، منشأ حقیقی مشروعیت دولت، خداوند است. دولت اسلامی علاوه بر این که با تکیه بر مردم و در جهت برآوردن خواسته ها و نیازهای مادی و معنوی افراد، تلاش می کند، ولی پیوندی محکم با خدا دارد. در جهان بینی اسلامی، وظیفه دولت هدایت مردم به طرف سعادت ابدی در دنیا و آخرت است. در میان متفکّران اسلامی، گرچه از صدر اسلام تاکنون، مطالب زیادی در زمینه رابطه دولت و فرد نوشته شده است، ولی کامل ترین و جامع ترین دیدگاه را باید در نهج البلاغه جست. حضرت علی علیه السلام در میان مردم می زیست و نیازهای مادی و معنوی آنان را می شناخت. آن حضرت می فرماید: «... انّ محلّی منها محلّ القطب فی الرّحا ینحدر عنّی السّیل ولایرقی الیّ الطّیر...2؛ همانا موقعیت و نقش من در اجتماع همانند میله وسط سنگ های آسیاب می باشد. من همانند قلّه کوهی هستم که سیل از طرف من سرازیر می شود و هیچ پرنده ای یارای پرواز به اوج قلّه من را ندارد.» رابطه فرد و دولت از دیدگاه حضرت 1. مفهوم فرد الف) انحراف صورت گرفته قبل از حکومت علی علیه السلام با توجّه به انحراف سیاسی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در حکومت به وجود آمد و حکومت اسلامی از مسیر خودش خارج شد و مردم در حاشیه قرار گرفتند، نقش علی علیه السلام در احقاق حقوق آن ها قابل ملاحظه است. انحراف سیاسی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در نوع نگاه زمامداران به حکومت و سیاست داشت. نگرشِ خلفای پس از پیامبر اسلام، نگرش جاهلی و قبیله گرایانه بوده، نه اسلام گرایانه.3 حضرت علی علیه السلام درباره تحوّلی که در مردم ایجاد شد، چنین فرمود: «فمنی الناس ـ لعمراللّه ـ بِخَطْبٍ و شماس و تلوّن و اعتراض4؛ به خدا سوگند! مردم در این دوران دچار انحراف و خروج از مسیر مستقیم، رنگ عوض کردن و دوری کامل از حق گردیدند.» این انحراف، امّت را از عدالت دور کرد و مردم به جایی رسیدند که حق و عدالت را بر نمی تافتند و تحمّل نمی کردند. این مناسبات اجتماعی و چنین رفتارهایی، به هیچ وجه با کرامت انسانی و مساوات اجتماعی سازگاری نداشت. خلیفه دوم بارها بر این امر اذعان کرد و گفت: «اجرءُهم واللّه انّ وَلیها ان یحملهم علی کتاب ربّهم و سنّة نبیّهم لصاحبک اما ان ولی امرهم حملهم علی الحجّة البیضاء والصراط المستقیم5؛ به خدا سوگند! پرجرأت ترین این گروه که بتواند مردم را به احکام کتاب و پروردگارشان و سنّت پیامبرشان راه ببرد، سالار تو (علی) است. همانا اگر او عهده دار حکومت ایشان شود، آنان را به راه راست و شاهراه روشن می برد.» ب) تأکید علی علیه السلام بر احقاق حقوق مردم علی علیه السلام همواره بر نقش مردم تأکید می کرد، تا آن جا که به مالک اشتر فرمود: «و باید که در امور ملک و مصالح رعیّت آنچه را که به عدالت اقرب و در احقاق حقوق اعدل باشد و عدالتش عمومیّت داشته باشد نسبت به همه مردم اکمل باشد، رعایت نمائی؛ به آنچه که مردم به آن راضی باشند، اختیار نمائی.»6 ج ) نهی از تجسّس در امور مردم حضرت علی علیه السلام حریم شخصی و قانونی مردم را امن می داند و اعتقاد دارد که حکومت باید از شکستن این حریم امن جلوگیری کند. «و باید که هرچه از نهج شرع تر شود ثابت نشده و به صحت نرسیده باشد، تغافل و تجاهل را شعار خودسازی و به تجسّس و تفحّص آن نپردازی و سخن چینان و غمّازان را زود تصدیق ننمایی و گفتار ایشان را به مقام اعتبار در نیاوری اگرچه ایشان به ظاهر لباس نصیحت و دوست خواهی پوشیده باشند.»7 حضرت علی علیه السلام در نامه ای به یکی از والیان خود، می فرماید: «واخفض للرّعیّة جناحک8؛ در برابر رعیّت، فروتن باش.» آن حضرت در نامه ای به محمد بن ابی بکر، می فرماید: «و أحبّ لعامة رعیتک ما تحبّ لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ما تکره لنفسک و اهل بیتک».9 د) سیاست خلیفه دوم خلیفه دوم، مسلمانان نخستین را بر سایر مسلمانان، مهاجران قریش را بر سایر مهاجران و به طور کلّی، همه مهاجران را بر انصار برتری داد. او عرب را بر عجم و عرب خالص را بر موالی برتری داد و حتی میان نصارای عرب با نصارای غیر عرب تفاوت می گذاشت. سیاست خلیفه تا بدانجا پیش رفت که برای جلوگیری از اختلاط عرب با عجم و آزاده با برده، مردم را موظف به پوشیدن لباس مخصوص خودشان کرد. مسیّب می گوید: عمر را دیدم، در حالی که با چوب دستی خود بر سر کنیزکی زد تا این که مقنعه از سرش افتاد و عمر گفت: «فیم الاَمة تشبّه بالحرّة10؛ چرا کنیزکی خودش را به شکل زنان آزاده در آورده است.» امام صادق علیه السلام می فرماید: «موالی» نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمدند و گفتند: ما از این عرب ها به شما شکایت می کنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عطایا را بین ما و آنان به طور مساوی تقسیم می کرد و سلمان و بلال و صُهیب را به ازدواج زنان آزاد درآورده، اما آنان از انجام دادن [این مساوات]نسبت به ما خودداری می کنند و می گویند این کار را نمی کنیم. امیرمؤمنان علیه السلام نزد آنان رفت و درباره موالی با آنها صحبت کرد. عرب ها فریاد زدند: ای ابوالحسن! از این کار خودداری می کنیم. حضرت علی علیه السلام از نزد آن ها رفت، در حالی که از شدت خشم، ردایش روی زمین کشیده می شد. حضرت علی علیه السلام پس از بازگشت، فرمود: «یا معشر الموالی انّ هؤلاء قد صیّروکم بمنزلة الیهود والنصاری یتزوّجون لا یتزوّجونکم و لا یعطونکم مثل ما یأخذون11؛ ای گروه موالی! بی شک، اینان شما را مانند یهود و نصارا می دانند. از شما زن می گیرند و به شما زن نمی دهند و آنچه را که خود می گیرند، به شما نمی دهند و به طور مساوی تقسیم نمی کنند.» و) دسته بندی افراد از دیدگاه امام علیه السلام حضرت علی علیه السلام مردم را به چند دسته تقسیم می کند:12 1. آنکه در پی فساد نرود، چون خوار و بی مقدار است و بی آلت کارزار، و از مال و منال نابرخوردار. 2. آنکه شمشیر برکشد و همه جا را در فتنه و شرّ کشد، سوار و پیاده اش را فراخواند و خود را آماده فساد گرداند و دینش تباه ـ آلوده گناه ـ چشم او به دنبال نواله ای است، یا به دست آوردن گلّه ای، یا آنکه خواهد بر عرشه منبر نشیند ـ و خود خطیب و واعظ مردمان بیند ـ. چه بد سودایی است که دنیا را بهای خود انگاری و پاداشی را که نزد خدا داری، به حساب نیاری! 3. آنکه با کاری که آخرت راست، دنیا را جوید و بدانچه در دنیا کند، راه آخرت را نپوید، تن آسان و آسوده خیال، آرام گام بردارد و دامن به کمر در آرد و با زیورِ دروغین، خویش را امین مردم شناساند و پرده پوشی خدا را وسیله معصیت گرداند. 4. آنکه خُردیِ همّت و نداشتن وسیلت، او را از طلبِ حکومت بنشاند، تا بدآنچه در دست دارد، بسنده کند. خود را به زیور قناعت بیاراید و در لباس تارک دنیا در آید، حالی که شب یا روزی نبوده است که زهد بپاید. 5. اما مردمانی دیگرند که یاد قیامت، دیده شان را فروخوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده، یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته و یا از روی اخلاص به دعا نشسته، یا گریان و دلشکسته. از پرهیز، در گمنامی خزیده و خواری و مذلّت را به جان خریده، گویی به دریایی شور غوطه ورند، دهانهایشان بسته و دلهایشان خسته، از پند بی حاصل به ستوهنده و از چیرگی جاهلان، ذلیل؛ پیاپی کشته می شوند و از آنان نمانده است جز قلیل. پس دنیا را خُرد مقدارتر از پرکاه و خشکیده گیاه بینید و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آنکه پسینیان از شما عبرت گیرند. دنیای نکوهیده را برانید، چه او کسانی را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده اند. حضرت علی علیه السلام با شناختی که از جامعه و افراد دارد، جامعه را کالبد شکافی نموده و اهداف و نیّات افراد را بازگو می کند و به مردم اعلام می کند که گول ظواهر افراد و دنیا را نخورند و به دنبال سعادت همیشگی و دائمی که همان بهشت است، باشند. به خاطر همین بود که دشمنان وجود آن حضرت را بر نمی تافتند و به هر شکلی، درصدد مانع تراشی و ضربه زدن بر می آمدند، حتّی به اسم دین و برپایی سنّت پیامبر! 2. مفهوم دولت واژه دولت به معانی زیادی به کار رفته است؛ از جمله: 1. گردیدن و از حالی به حالی شدن؛ 2. بخت و اقبال؛ 3. مال و مقام؛ 4. قدرت. مهم ترین معنایی که جامع است و معانی دیگر را در بردارد، معنای آخر است. امروزه در نظام های مختلف سیاسی، مهم ترین ویژگی هر دولت و حکومتی «قدرت» است، خواه منشأ قدرت اقتصاد باشد، خواه سیاست و یا چیزهای دیگر. قدرت در نهاد دولت نهفته است؛ به همین جهت، این مطلب را در سخنان حضرت علی علیه السلام به نحوی می توانیم مشاهده کنیم: «واکظم الغیظ و تجاوز عن المقدرة و احلم عند الغضب و اصفح مع الدولة تکن لک العاقبة13؛ خشم خود را فرو خور و به وقت توانایی در گذر و گاه خشم، در بردباری بکوش و به هنگام قدرت، از گناه چشم بپوش تا عاقبت، تو را باشد.» همچنین از آن حضرت نقل شده است: «تجاوز مع القدرة و احسن مع الدولة تکمل لک السیادة14؛ و به وقت توانائی، درگذر و با داشتن قدرت احسان و نیکی کن تا بزرگی و سیادت برای تو کامل شود.» در هردو بیان فوق، واژه قدرت و دولت با هم آمده است. نیز آن حضرت می فرماید: «واحذر الشریر عند اقبال الدولة لئلاّ یُزیلها عنک و عند ادبارها لئلاّ تعیّن علیک15؛ به وقت روی آوردن دولت، از اشخاص شرور پرهیزکن که مبادا آن دولت از تو زایل شود. و به وقت پشت گردانیدن دولت، از آنان پرهیزکن که مبادا بر ضدّ تو یاری و همراهی کنند.» گرچه دولت، حقّ استفاده از قدرت و زور را دارد، اما حقّ استبداد و ظلم را ندارد. در عهدنامه مالک اشتر چنین آمده است: «مبادا بگویی که من اکنون بر آنان مسلّطم، از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن که این، عین راه یافتن فساد در دل، و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحوّل (قدرت) است. و اگر قدرتی که از آن برخورداری نخوتی در تو پدید آورد، خود را بزرگ شمردی، بزرگی حکومت پروردگار را که از تو برتر است، بنگر که چیست؟ و قدرتی که بر تو دارد و تو را بر خود، آن قدرت نیست، که چنین نگریستن سرکشی تو را می خواباند و تندی تو را فرو می نشاند و عقلِ از دست رفته ات را به تو باز می گرداند. بپرهیز که در بزرگی فروختن، خدا را همنبرد خوانی، و در کبریا و عظمت خود را همانند او دانی که خدا هر سرکشی را خوار می سازد و خودبین را بس بی مقدار می گرداند.»16 برخورد حضرت علی علیه السلام با خوارج که ضدّ دولت بودند، بهترین نمونه برای تبیین جایگاه دولت و حکومت قانونمند است. خوارج که مردمانی مقدّس مآب، کج اندیش و بی بصیرت بودند، پس از آن که در پیکار صفّین، متارکه جنگ را ـ در پی بر سر نیزه شدن قرآن ها از جانب سپاهِ در حال شکست معاویه ـ به امام تحمیل کردند و کار به حکمیّت سپرده شد، با سردادن شعار «لاحکم الاّ للّه»، امام علیه السلام را محکوم کردند که چرا حکمیّت را پذیرفته است. حضرت علی علیه السلام در پاسخ آن ها فرمود: برای هیچ جامعه ای چاره ای جز پذیرش حکومت و دولت نیست. حضرت علی علیه السلام تلاش کرد به آنان بفهماند که اصلاً امکان ندارد که جامعه ای باشد و دولت نداشته باشد. امام علی علیه السلام در پاسخ خوارج که وجود دولت را منکر می شدند، فرمود: «کلمة حقٍّ یراد بها باطل، نعم انّه لا حکم الاّ للّه، ولکن هؤلاء یقولون لا إمرة الاّ للّه و انّه لابدّ للنّاس من امیر، برّ او فاجر، یعمل فی امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر17؛ سخنی است حق که بدان، باطلی را می خواهند. آری، حکم جز حکم خدا نیست اما اینان می گویند: فرمانروایی و حکومت جز برای خدا روا نیست، در حالی که مردم دولتی و حاکمی می باید نیکوکار با تبهکار، تا در حکومت مرد با ایمان کار خویش کند و کافر بهره خود را برد.» حضرت علی علیه السلام می فرماید: «والٍ ظلوم غشوم خیرٌ من فتنةٍ تدوم18؛ والی ستمگر و بسیار ظلم کننده بهتر است از فتنه ای که دائمی باشد.» و می فرماید: «دولة العادل من الواجبات19؛ دولت عادل از واجبات است.» نیز می فرماید: «مِنْ اعود الغنائم دولة المکارم20؛ بهترین غنیمت برای مردم، دولت نیکان است.» ماهیّت دولت اسلامی در اندیشه سیاسی امام علی علیه السلام دولت دو گونه است: 1. دولت الهی؛ 2. دولت مردمی. مشروعیّت حکومت از سوی خداوند و مقبولیّت آن از سوی مردم تأمین می شود. هیچ دولتی بدون اتّکاء بر مردم نمی تواند شکل بگیرد. حضرت علی علیه السلام در این رابطه می فرماید: «امّا والذی فلق الحبّة و برأالنسمة، لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر، و ما اخذ اللّه علی العلماء ألاّ یقارّوا علی کظّة ظالم و لاسغب مظلوم، لاَلقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس اوّلها و لاَلفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز21؛ به حقّ آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید! اگر حضور حاضران و اتمام حجّت با اعلام وجود ناظران نبود، و اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان هیچ آرام و قرار نگیرند، بی تأمّل ریسمان مهار خلافت را بر گردنش می افکندم و با همان جام نخست آخرش را هم سیراب می کردم. بی گمان خوب دریافته اید که این دنیای شما نزد من بی ارج تر از آبی است که از بینی بُزی هنگام عطسه کردن بیرون می افتد.» حضرت علی علیه السلام تصریح می فرماید که چندان تمایل به قبول خلافت و حکمرانی نداشت و آنچه او را وادار به پذیرفتن خلافت کرد، دو پیمان و وظیفه زیر بود: 1. وظیفه شرعی: «اما اخذ اللّه علی العلماء...». 2. وظیفه مردمی: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة...». حضرت علی علیه السلام معتقد بود که حکومت با خواست و رضایت مردم شکل گیرد. وقتی مردم بعد از کشته شدن عثمان، نزد حضرت علی علیه السلام آمدند تا با او بیعت نمایند، آن حضرت فرمود: «ففی المسجد، فانّ بیعتی لاتکون خفیّاً و لاتکون الاّ عن رضی المسلمین22؛ پس مراسم بیعت در مسجد باشد، زیرا بیعت با من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان عملی نیست.» دولت حقّ زمانی می تواند اعمال قدرت نماید و در اهداف و برنامه های خود توفیق یابد که پیوسته از «مشروعیت الهی» و «مقبولیت مردمی» برخوردار باشد. دولت اسلامی مشروعیت و حقانیّت خود را از جانب خدا می یابد و بر اساس خواست و رضایت مردم تحقّق می پذیرد و با حمایت و مشارکت مردم، قدرت اجرایی و توفیق تحقّق اهداف الهی و قوانین حکومتی را با تکالیف شریعت مقدّس اسلام کسب می کند. در نهج البلاغه آمده است: ابن عباس گفت: در منطقه «ذی قار»، در مسیر حرکت به سوی بصره، در جنگ جمل، در حالی که حضرت علی علیه السلام به پینه زدن کفش خویش مشغول بود، نزد آن حضرت رفتم. آن حضرت به من فرمود: این کفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم: ارزشی ندارد. آن حضرت فرمود: «واللّه لهی اَحبّ الیّ من امرتکم الاّ ان اقیم حقّاً او ادفع باطلاً23؛ به خدا سوگند! این کفش در نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است، مگر این که حقّی را برپا سازم و یا باطلی را دفع نمایم.» حضرت علی علیه السلام می فرماید: «خدایا! تو می دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه به خاطر رسیدن به چیزی از بهره های ناچیز دنیا؛ بلکه مقصد آن است که نشانه های دین تو را به جامعه باز گردانم و اصلاح را در شهرهای تو آشکار نمایم تا بندگان ستمدیده ات را امنیّت فراهم آید، و حدود اجراء نشده ات به اجرا در آید.»24 حضرت علی علیه السلام اهداف حکومت را چنین مشخص می کند: 1. بازگرداندن نشانه های دین به جامعه. 2. اصلاح: اینکه حضرت علی علیه السلام اصلاح را در مرتبه دوم ذکر کرده اند، معلوم می شود که اصلاح از نشانه های دین است و برای دین ضروری و جزو وظایف حکومت است. 3. امنیّت. 4. اجرا شدن حدود اسلامی. امنیت و اجرا شدن حدود اسلامی، از نشانه های اصلاحات است. 3. رابطه متقابل فرد و دولت رابطه فرد و دولت متقابل است، نه یک جانبه. این گونه نیست که مردم فقط اطاعت پذیر و تسلیم محض باشند و دولت هرچه اراده کند، انجام دهد. بین دولت و فرد «تعامل» وجود دارد؛ لذا نسبت به یکدیگر وظایفی دارند: الف) وظایف زمامداران (دولت) وظایف دولت از نظر حضرت علی علیه السلام شامل دستورالعمل هایی است که آن حضرت به زمامداران و کارگزاران خود می دهد. اینک مواردی از وظایف زمامداران را ذکر می کنیم: 1. اقامه حقّ همان طوری که قبلاً ذکر شد، حضرت علی علیه السلام در حالی که مشغول دوختن کفش پاره خود بود، سؤال کرد: قیمت این کفش چقدر است؟ ابن عباس عرض کرد: ارزشی ندارد. آن حضرت فرمود: «همانا حکومت در نظر من از این کفش هم بی ارزش تر است، مگر این که اقامه حقّ و عدل کنم و باطلی را از بین ببرم.»25 2. ایجاد امنیّت و آرامش از مهم ترین وظایف دولت اسلامی این است که در تمامی زمینه ها، امنیّت را بر قرار سازد. امنیّت فردی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی باید برای همه مردم باشد. نباید فقط گروه خاص حاشیه امن داشته باشند و به کار و کوشش مشغول باشند و عدّه ای از کار و کوشش و فعالیّت های مختلف محروم باشند. حضرت علی علیه السلام می فرماید: «فیأمن المظلومون من عبادک26؛ تا بندگان ستمدیده ات امنیّت داشته باشند.» حضرت علی علیه السلام وظایف اوّلیه مالک اشتر را چنین بیان می کند: 1. جبایة خراجها؛ جمع آوری مالیات. 2. عمارة بلادها؛ آبادی شهرها. 3. جهاد مع عدوّها؛ جنگ با دشمنان. 4. استصلاح اهلها؛ اصلاح انسان ها و امور آنها. حضرت علی علیه السلام در رأس وظایف مالک اشتر در رابطه با مردم، مسأله جمع آوری مالیات را مطرح می کند. با توجّه به این که حضرت فردی ادیب و حکیم است و این گونه افراد سنجیده و دقیق صحبت می نمایند و هر جمله و کلمه ای را در جای مناسب می آورند، از این که آن حضرت جمع آوری مالیات را در رأس وظایف مالک اشتر شمرده است، فهمیده می شود که در امر حکومت و مملکت داری، «بودجه» اهمیّت بسیار فراوانی دارد. به عبارت دیگر، آن حضرت می فرماید: اوّل باید مالیات بگیری و پول و امکانات داشته باشی و بعد شهرها را آباد کنی و با دشمنان بجنگی و افراد را اصلاح نمایی. 3. برپاداشتن حدود الهی حضرت علی علیه السلام می فرماید: دولت نه تنها باید از مرزهای جغرافیایی و حریم زندگی افراد مواظبت نماید، بلکه باید از حریم و مرزهای عقیدتی و ارزشی جامعه پاسداری کند، تا بدعت، تحریف و فساد در جامعه صورت نگیرد. آن حضرت می فرماید: «انّه لیس علی الامام الاّ... اقامة الحدود علی مستحقّیها27؛ همانا بر امام است... جاری ساختن حدود بر افرادی که سزاوار آن هستند.» 4. ایجاد عدالت اجتماعی حضرت علی علیه السلام قربانی عدالت خویش بود. منش و روش او این نکته را تأیید می کند. آن حضرت در ایجاد عدالت و بسط آن در جامعه و کم کردن فاصله طبقاتی از هیچ کوششی دریغ نکرد. حضرت می فرماید: «فما جاع فقیر الاّ بما مُتّع به غنّی28؛ پس فقیری گرسنه نماند، جز آن که توانگری از حقّ او، خود را به توانایی رساند.» 5. مردمی بودن زمامداران «مردم» منشأ مقبولیت دولت اسلامی و از ارکان آن هستند. کارگزاران باید خودشان را از مردم بدانند و جدای از آنان نباشند. مردمی بودن زمامداران زمانی صورت واقعی و به دور از تصنّع و تکلّف خواهد داشت که مردم در بینش آنان جایگاهی واقعی داشته باشند و آنان خود را خدمتگزار مردم و برای مردم بدانند. پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «الخلقُ عیالُ اللّه، فاَحبّ الخَلقِ الی اللّه مَن نفع عیال اللّه29؛ مردم خانواده و عیال خدایند. پس محبوب ترین افراد نزد خدا، کسانی هستند که بر عیال خدا خدمت کنند.» 6. تواضع در برابر مردم زمامدار باید با مردم از روی تواضع و فروتنی رفتار نماید، نه از روی تکبّر و غرور. «واخفض للرّعیّة جناحک30؛ در برابر مردم، فروتن باش.» 7. مشورت کردن با مردم مشورت در امور مردم و دوری کردن از استبداد و خود رأیی، از مهم ترین کارها در راه و رسم مدیریتی حضرت علی علیه السلام است. آن حضرت با این که از مقام عصمت برخوردار بود، اما پیوسته با دیگران مشورت می کرد و به کارگزاران خویش هم این مسأله را گوشزد می کرد. ب) وظایف مردم در مقابل دولت همان طوری که بیان شد، رابطه فرد و دولت، دو طرفه است. در مقابل خدمات و تلاش هایی که دولت جهت رفع نیازها و احتیاجات مادی و معنوی مردم انجام می دهد، افراد هم وظایفی خاص دارند که باید انجام دهند؛ از جمله: 1. پرداختن و اداکردن حقوق مالی دولت اسلامی با مشکلات و سختی های زیادی در راه انجام وظایف مادی و معنوی خویش رو به رو می شود و به تنهایی قادر به انجام وظیفه خود نیست. لذا یکی از وظایف افراد این است که حقوق مالی (مالیات) خویش را اداء نمایند. 2. مشورت با دولت حضرت علی علیه السلام بارها در نهج البلاغه به نقش مردم تأکید می کند و به کارگزاران خویش گوشزد می کند که با مردم مشورت کنند: «از بنده خدا، علی بن ابی طالب، امیرمؤمنان به نیروهای مسلّح و نگهدارنده مرزها. اما بعد، حقّی که بر والی و زمامدار انجام دادن آن لازم است، این است که فضل و برتری که به او رسیده و مقام خاصّی که به او داده شده است، نباید او را نسبت به مردم دگرگون کند و این نعمتی است که خداوند به او ارزانی داشته است، باید هرچه بیشتر او را به بندگان خدا نزدیک و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد. آگاه باشید، حقّ شما بر من این است که جز اسرار جنگی، هیچ سرّی را از شما پنهان نسازم و در اموری که پیش می آید، جز حکم الهی، بدون مشورت شما کاری را انجام ندهم.»31 حضرت علی علیه السلام می فرماید: «شاور ذوالعقول تأمن الزّلل و النّدم»32؛ با خردمندان مشورت کن، تا از لغزش ها و پشیمانی ها ایمن گردی.» آن حضرت وظیفه مردم و دولت را چنین بیان می کند: «ای مردم! مرا بر شما حقّی است و شما را بر من حقّی که خیر خواهی از شما دریغ ندارم و حقّی که از بیت المال دارید بگزارم، شما را تعلیم دهم تا این که نادان نمانید، و آداب آموزم تا بدانید. اما حقّ من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار حقّ خیرخواهی را ادا کنید و چون شما را بخوانم، بیایید و چون فرمان دهم، بپذیرید و از عهده برآیید.»33 حضرت علی علیه السلام در دوران زمامداری خود، طوری رفتار می کرد که مردم به راحتی نزد آن حضرت می رفتند و مشکلات خود را با او در میان می گذاشتند. آن حضرت با مردم مشورت می کرد و مشکلات حکومت را با آنان در میان می گذاشت و از آنان راهنمایی و مشورت می خواست. از این رو، به مردم می فرمود: «با من چنان که با جبّاران سخن می گویند، سخن نرانید، و چنان که با مستبدّان محافظه کاری می کنند، از من کناره مجویید و با ظاهر آرایی و به طور تصنّعی آمیزش مدارید و شنیدن حق را بر من سنگین نپندارید، و نخواهم مرا بزرگ انگارید، چه آن کس که شنیدن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت بر او دشوارتر است. پس، از گفتن حق، با رأی دادن در عدالت باز نایستید که من خویشتن را برتر از آن نمی دانم که اشتباه نکنم و نه کار خویش را از خطا ایمنم، مگر که خدا مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر آن تواناتر است.»34 حضرت علی علیه السلام بارها مردم و کارگزاران را به «وفای به عهد» توصیه می کند و از آنان می خواهد که ثابت و استوار باشند و از طرف دیگر، داد سخن و اعتراض سر می دهد و به طلحه و زبیر که پیمان خویش را با علی علیه السلام شکستند، اعتراض و نفرین می کند. آن حضرت می فرماید: «و بایعنی الناس غیر مستکرهین ولا مجبرین بل طائعین مخیّرین35؛ مردم بدون اکراه و اجبار و از سر میل و اختیار با من بیعت کردند.» حضرت علی علیه السلام قطع رابطه بین مردم و دولت را، نشانه انحطاط و زوال دولت می داند و به وحدت و یکپارچگی بین آن ها اشاره می کند: «هان! بهوش باشید که دست از ریسمان اطاعت برگرفته اید و با تجدید رسوم جاهلیت، دژ محکم الهی را درهم شکسته اید. خداوند بر این امت منّت نهاد و به الفت، آنان را با یکدیگر پیوند داد که در سایه آن زندگی کنند و در پناه آن بیارامند. این، نعمتی است که هیچ یک از آفریدگان بهایش را نمی داند. زیرا بهای الفت و یگانگی از هر بهایی گرانقدرتر و از هر چیزی پر ارزش تر است. و بدانید که شما پس از هجرت به خوی باده نشینی بازگشتید و پس از پیوند دوستی، دسته دسته شدید. با اسلام جز به نام آن بستگی ندارید و جز نشان آن را نمی شناسید...»36. پی نوشت ها: 1. احزاب / 72. 2. نهج البلاغه، خطبه 3، (شقشقیه). 3. برترین هدف و برترین نهاد، ص 45. 4. پرتوی از نهج البلاغه، (ترجمه مرحوم طالقانی)، سید محمد مهدی صفری، چاپ ارشاد، ص 135. 5. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 52. 6. نظامنامه حکومت، محمد بن کاظم محمد فاضل شهری، ترجمه مهدی انصاری، ص 94. 7. همان، ص 98. 8. نهج البلاغه، نامه 53. 9. برای همه رعیّت خود آنچه برای خود و خاندانت دوست داری، دوست بدار و برای آن ها آنچه برای خود و خاندانت نمی پسندی، مپسند. (تحف العقول، ص 123.) 10 و 11. الطبقات الکبری، ج 7، ص 137. 12. نهج البلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی، خطبه 32. 13. همان، نامه 69. 14. شرح غررالحکم و دررالکلم، جمال الدّین محمد خوانساری، ج 3، ص 297. 15. همان، ج 2، ص 273. 16. نهج البلاغه، نامه 53. 17. همان، خطبه 40. 18. شرح غررالحکم، ج 6، ص 236. 19. همان، ج 4، ص 10. 20. همان، ج 6، ص 34. 21. نهج البلاغه، خطبه 3. 22. تاریخ طبری، ج 4، ص 427. 23. نهج البلاغه، خطبه 33. 24. همان، خطبه 131. 25. همان، خطبه 33. 26. همان، خطبه 131. 27. همان، خطبه 105. 28. همان، حکمت 328. 29. الکافی، ج 2، ص 164. 30. نهج البلاغه، نامه 46. 31. همان، نامه 50. 32. غررالحکم، ج 2، ص 263. 33. انساب الاشراف، ابوالحسن احمد بن یحیی البلاذری، ج 6، ص 142 ـ 145. 34. نهج البلاغه، خطبه 216. 35. ر.ک: نهج البلاغه. 36. همان، خطبه 193. |
http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4786&id=39527
امامان شيعه عليهم السلام، اسوه و الگوي فکري، اعتقادي، عملي و اخلاقي هستند و راه نجات، در پيروي از آنان است و ائمه، در تمام جهات، راي ما مقتدا و نمونه و «امام»اند، در قول و فعل، در اخلاقيات و اجتماعيات، و بالاخره در همه چيز.
به فرموده امام علي عليه السلام:
«انظُروا اهل بيت نبيکم فالزموا سمتهم و اتبعوا أثرهم.(1)
از بين همه مسائل، حيات حضرت علي بن موسي الرضا عليهماالسلام و ابعاد گوناگون زندگي آن حضرت، بعد «اخلاقي» را براي بحث در اين مقال انتخاب کردهايم.
آن حضرت، از نظر بعد روحي و معنوي، معجزات و کرامات، علوم و فضايل، مباحثات کلامي با پيروان فِرق و مذاهب، شيوه برخورد با سياستمداران و دولتمردان عباسي، ارتباط تشکيلاتي با شيعه و هواداران، مسأله ولايتعهدي مأمون، برخورد با گروههاي مختلف اجتماعي، مکتب فقهي و اعتقادي، فعاليت سياسي و رهبري شيعه، و بسياري جنبههاي ديگر شايسته بررسي دقيق و گسترده است، به خصوص که در برخي از آنها کمتر کار منسجم و دقيق و مدوني انجام گرفته است.
از مسائل اخلاقي آن حضرت هم، روي موضوعاتي همچون: عبادت، کرم و بخشش، عفو و گذشت، تفقد اصحاب و مواليان، قضا، حاجت محتاجان، شيوه مناظرهها و احتجاجهاي وي، و مکارم اخلاق ديگر ميتوان تکيه کرد.
اما آنچه براي بررسي در اين مقال انتخاب شده است، «برخوردهاي تربيتي امام رضا عليه السلام» است. به عبارت ديگر، اخلاق عملي امام در ارتباط با مردم، و برخوردهاي سازنده در اين بررسي، توجه عمده روي رفتارهاي اخلاقي آن حضرت با اشخاص است، نه سخنان و تعاليم اخلاقي آن حضرت که در روايات منقول از وي مطرح ميباشد.
از خلق و خوي، و سيره اخلاقي آن حضرت نميتوان يک تابلو کامل و تمام عيار ارائه داد و از بوستان فضايل اخلاقي و شيوههاي تربيتي امام رضا عليه السلام طرحي جامع الأطراف تصوير و ترسيم کرد؛ زيرا يک سري از برخوردها و نکات ريز نقل نشده است. در بسياري از آنچه هم که بيان شده، همراه با دقت لازم در نقل نبود است... اما از مجموعه آنچه نقل شده و در دست ميباشد، ميتوان گوشهاي از اين تابلو را نشان داد و گلي از اين بوستان معطر را به عنوان نمونه ارائه نمود و هديه آورد؛ زيرا نمونهها هم ميتواند آن خط کلي را نشان دهد و شاهدي بر «طرح جامع و کامل» باشد.
زبانِ عمل، زبانِ قول
نميتوان منکر شد که «زبان عمل» و شيوه برخورد، تأثيري افزونتر از سخن و کلام دارد و اگر عمل انسان، آيينه فکرش و زبان کلامش باشد، دگرگون کنندهتر و دلنشينتر و تأثيرگذارتر است.
از اين رو: به شيوه رفتار و «سيره اخلاقي و معاشرتي» حضرت رضا عليه السلام توجه ميکنيم تا در آيينه اخلاق تجسم يافته در رفتارش، سيماي حق و «راه رشد» را بيابيم. اين تعليم خود ائمه است که:
«کونوا دُعاةَ الناسِ بِاعمالِکُم ولا تکونوا دعاةَ الناسِ بِالسنَتِکُم.»(2)
و سخن علي عليه السلام که:
«کونوا دُعاةَ النّاسِ بغَيرُ اَلسِنَتِکُم...»(3)
و بالأخره «تأديب به سيره» و «آموزشِ رفتاري» و «برخوردهاي تربيتي»(4) چيزي است که در اين مقال در پي بررسي آنيم و نمونههايي را از سيره حضرت رضا عليه السلام ارائه خواهيم کرد.
هدفداري، در برخورد و معاشرت
هدفداري يک انسان در تمام شؤون زندگي او اثر ميگذارد و معتقد بودن به يک سلسله «مبادي» و «اصول»، فرد را در نحوه برخورد با مردم، چنان در چهارچوب آن اهداف و مباني مفيد ميسازد که از تمام موضعگيريها و سخنان و رفتار، ميتوان آن را فهميد.
وقتي ائمه، در «کلام»، اين اندازه دقت در تعبير به کار ميبرند، طبيعي است که در برخوردهاي اجتماعي و معاشرت، دقت بيشتر داشته باشد.
گاهي در لحن کلام و طرز رفتار امام رضا عليه السلام نوعي قاطعيت و شدت عمل و برخورد صريح ديده ميشود، گاهي هم ملايمت و نرمش و انعطاف و تسامح. اين بستگي به موارد مختلف دارد.
اصولاً برخوردهاي هدفدار، از خصائص يک انسان هدفدار و اصولي است و در همه مسائل فکري، برنامهريزي، تبليغ، آموزش و تربيت، تشکيلات و ارتباطات، پيوندها، تولي و تبريها، دوستيها و دشمنيها، موافقتها و مخالفتها، مکاتبهها و خطابها، نشست و برخاست و معاشرت و حتي نگاه و احترام گذاشتن و ... او تأثير ميگذارد و همه حرکات، در رابطه با آن هدف تنظيم ميشود و معني و جهت پيدا ميکند.
اگر آن اصول و مبناها را در تفکر و زندگي کسي بشناسيم، آسانتر ميتوانيم اعمال و گفتار او را تفسير و تبيين کنيم. روشن است که هدفداري در زندگي و تحرکها و رفتارها، نيازمند «دقت» است. بدون دقت، نميتوان همه سخنها و رفتارها را در رابطه با آن هدف تنظيم نمود. دقت، خمير مايه برخوردهاي مکتبي و رفتار هدفدار يک انسان است. در مورد امامان شيعه، که معصومند و کلام و عمل و تقريرشان، به عنوان «سنت»، براي ما «حجت شرعي» و ملاک محسوب ميشود، اين دقت، بيشتر مشهود و مورد توجه است.
کلمات و تعبيرات ائمه، پاسخهايشان به سؤالات افراد، عنواني که در خطاب به کسي انتخاب ميکنند، لحن جواب دادن، تأکيدات کلامي، احاديثي که براي اصحاب بيان ميکنند، همه از دقت خاصي برخوردار است.
«کلام ائمه»، در مورد اشخاص گوناگون، شرايط مختلف اجتماعي، مقتضيات زمان، ظرفيت و آمادگي طرف سخن، ذهنيت موجود در سائل و مخاطب، جبهه سياسي و جناح و تيپ اجتماعي او، همه و همه در نوع کلامي که امام معصوم در آن موارد مختلف به کار ميبرد، مؤثر است. دقتهاي شگفت ائمه در تعبيرات و لحن کلامشان جاي بسي بررسي و ملاحظه است.
وقتي ائمه، در «کلام»، اين اندازه دقت در تعبير به کار ميبرند، طبيعي است که در برخوردهاي اجتماعي و معاشرت، دقت بيشتر داشته باشد.
گاهي در لحن کلام و طرز رفتار امام رضا عليه السلام نوعي قاطعيت و شدت عمل و برخورد صريح ديده ميشود، گاهي هم ملايمت و نرمش و انعطاف و تسامح. اين بستگي به موارد مختلف دارد.
در مورد مسائلي که جنبه اصولي دارد و با مبناها و خط فکري و عقيده در تضاد باشد، (مثل مسائل توحيد، امامت، و ...) در اين گونه موارد، امام رضا عليه السلام سازش ناپذير، حساس، دقيق، بيگذشت و بدون اغماض است.(5) ولي در غير اين موارد اصولي و مبنايي، آن جا که به معاشرتهاي انساني و حقوق شخصي و زمينههاي صرفاً برخوردي مربوط ميشود، اهل عفو و گذشت و اغماض و تسامح و برخورد بزرگوارانه است. اين است راز و ملاک تفاوت در برخوردهاي گوناگون آن حضرت.
برخوردهاي تربيتي و سازنده
منظور از اين عنوان، مواردي است که حضرت رضا عليه السلام در معاشرتها و مقاطع گوناگوني که با افراد مختلف برخورد داشت، گاهي در برخورد به شيوهاي عمل ميکرد، يا تذکري ميداد، يا نکتهاي را از اسلام مطرح ميساخت و کلاً به نحوي عمل ميکرد که سازنده و تربيت کننده باشد و با عمل خود اسلام را در «صحنه عينيت» و در رفتار خويش نشان ميداد. بخشي از اين حوادث را به عنوان نمونه با عناوين مختلف ذکر ميکنيم تا نشان دهنده «هدف تربيتي» و «روش سازنده»اي باشد که در رفتار آن حضرت وجود داشته است:
1- ارزشگذاري براي انسان
در چشم امام رضا عليه السلام همه افراد، از نظر انساني مقام و ارزش داشتند و به آنان حرمت ميگذاشت و برابري انسانها را در حقوق ملاحظه ميکرد، از تحقير انسانها و پست شمردن آنان و توهين و استهزا، سخت جلوگيري ميکرد و شکل و شمايل و رنگ و ثروت و ... ملاک نبود، بلکه «انسان» در نظر او محترم و عزيز بود. حتي غلامان و سياهان هم مورد عنايت و توجه او بودند و با آنان هم به عنوان يک انسان رفتار ميکرد.
رعايت حقوق بشر، در رفتار امام رضا عليه السلام در حد اعلاي آن بود. ذکر نمونههايي از اين گونه برخوردها مفيد است:
- راوي: ياسر، خادم امام رضا عليه السلام است: (6)
امام رضا عليه السلام به ما فرمود:
«اگر من بالاي سر شما ايستادم و شما در حال غذا خوردن بوديد، بلند نشويد، تا اين که از غذا خوردن فارغ شويد. گاهي حضرت، يکي از ما را (براي انجام کاري) صدا ميکرد. وقتي گفته ميشد: مشغول غذا خوردن است، ميفرمود: بگذاريد تا غذايش را بخورد، بعد...»(7)
ملاحظه:آنان که خادم، سرايدار، محافظ، دربان، دفتردار، منشي، شاگرد، وردست، همسر و ... دارند، در نحوه برخورد با اين افراد، بايد براي آنان هم «حق» قائل شوند و بدون رعايت حال آنان، از آنان کار نکشند و دنبال کارها نفرستند، و توجه داشته باشند که گرچه آنان، از جان و دل، خدمتگزاري ميکنند و حتي گاهي آسايش و سلامت و جان خويش را در راه ديگران به خطر مياندازند، اما ارزش انساني دارند و احساسات بشري آنان و حقوقشان بايد ملاحظه و رعايت گردد، و چنين فکر نشود که آنان خلق شده و استخدام شدهاند تا براي اينان کار کنند. نبايد ضرورتهاي اجتماعي را ملاک و مبناي تغيير ناپذير و پذيرفته شده قرار دارد.
- راوي: مردي از اهل بلخ
«همراه امام رضا عليه السلام در سفرش به خراسان بودم. روزي سفره غذايي طلبيد و همه خدمتکاران و غلامان را (از سياهان و ديگران) سر سفره جمع کرد.
گفتم: جانم به فدايت، کاش براي اينان سفرهاي جدا قرار ميدادي!
فرمود: دست بردار! (مَه) خدا يکي است، پدر و مادر همه يکي است، پاداش هم (در قيامت) به اعمال است.»(8)
- راوي: ياسر، خادم حضرت
«امام رضا عليه السلام هر گاه تنها ميشد (فارغ از کارهاي رسمي و تشريفات) تمام دور و بريهاي خود را از کوچک و بزرگ پيرامون خود جمع ميکرد، با آنان حرف ميزد، با آنان انس ميگرفت، آنان هم با وي مأنوس ميشدند. و هرگاه بر سفره مينشست، همهي کوچک و بزرگها را صدا ميکرد، حتي کارپرداز (سائس) و حجام را، و همه را بر سفرهي خويش مينشانيد...»(9)
ملاحظه: نشست و برخاست با مستضعفان و غلامان، عملاً درس برابري انسانها را دادن است، و اين که خود را از مردم جدا نميکرد، تافته جدا بافته نميدانست و زندگي و اخلاق مردمي داشت، الهام از سيره رسول خدا بود که چنين ميکرد.
در چشم امام رضا عليه السلام همه افراد، از نظر انساني مقام و ارزش داشتند و به آنان حرمت ميگذاشت و برابري انسانها را در حقوق ملاحظه ميکرد، از تحقير انسانها و پست شمردن آنان و توهين و استهزا، سخت جلوگيري ميکرد و شکل و شمايل و رنگ و ثروت و ... ملاک نبود، بلکه «انسان» در نظر او محترم و عزيز بود. حتي غلامان و سياهان هم مورد عنايت و توجه او بودند و با آنان هم به عنوان يک انسان رفتار ميکرد.
- حضرت رضا عليه السلام وارد حمام شد.
يکي از افراد (که او را نميشناخت) به وي گفت: مرا کيسه بکش. حضرت شروع کرد به کيسه کشيدن او.
امام رضا عليه السلام را به آن مرد معرفي کردند. ناراحت شده شروع به عذرخواهي کرد، ولي امام رضا عليه السلام همچنان او را کيسه ميکشيد و او را دلداري ميداد. (يطيب قلبه)(10)
- مهماني که به خانه حضرت رضا عليه السلام آمد.
شب بود. حضرت با او به گفت و گو نشسته بود که چراغ، خراب شد. آن مرد، دست دراز کرد آن را درست کند، حضرت جلوگيري کرد و خودش اقدام به اصلاح چراغ نمود. سپس فرمود: ما قومي هستيم که از مهمان خود کار نميکشيم.(11)
- راوي: محمد بن عبيدالله قمي
«نزد حضرت رضا عليه السلام بودم و بسيار تشنه بودم. نخواستم از حضرت آب بطلبم.
خود آن حضرت آبي طلبيد و از آن چشيد و به من داد و فرمود: اي محمد! بنوش، که آب خنکي است. من هم نوشيدم.»(12)
ملاحظه:حديث ياد شده، هم نشاندهنده علم غيب و کرامت حضرت رضا عليه السلام است که از حالت دروني افراد با خبر است، هم به فکر مهمان بودن و رفع حاجت او را ميرساند، و هم تواضع وي را، که تا اين حد در پذيرايي از مهمان اهتمام ميورزد.
- راوي: يسع بن حمزه
در مجلس امام رضا عليه السلام بودم و با وي صحبت ميکردم و جمع بسياري گرد آمده بودند و از حلال و حرام، از او ميپرسيدند.
مرد بلند قد و گندمگوني آمد و سلام داد و خود را از دوستان آن حضرت و پدرانش معرفي کرد و اظهار نمود که در بازگشت از حج، نفقه و پولش را گم کرده است و درخواست کمک کرد تا به شهرش برسد و آن مقدار را از طرف حضرت صدقه دهد.
حضرت فرمود تا بنشيند. اکثر مردم رفتند و من و دو نفر ديگر مانده بوديم و آن مرد.
حضرت رخصت خواست و به اندرون رفت و پس از زماني آمد و در را پيش کرد و دستش را از بالاي در بيرون آورد و فرمود: آن خراساني کجاست؟
گفت: من هستم، اينجا.
فرمود: اين دويست دينار را بگير و خرج کن و از آن تبرک بجوي و از طرف من هم صدقه نده. بيرون برو که همديگر را نبينيم.
وقتي بيرون رفت، سليمان (يکي از حاضران) پرسيد: فدايت شوم، بخشش تو فراوان بود، پس چرا صورت از او پوشاندي؟
فرمود: از ترس اين که مبادا خفت و خواري سؤال را در چهرهاش ببينم، به خاطر اين اداي حاجت او. آيا حديث پيامبر را نشنيدهاي که: آن که نيکي خود را بپوشاند، برابر با هفتاد حج است و آن کس که سيئه را، افشا کند، خوار ميشود، و آن که سيئه را بپوشاند آمرزيده است؟! آيا نشنيدهاي قول آن را که گفته است:
متي آتِه يوماً لِاَطلُبَ حاجتي رَجَعتُ الي أهلي و وجهي بِمائه(13)
ملاحظه:حفظ آبروي اشخاص، و جلوگيري از احساس حقارت و خرد شدن شخصيت يک انسان نيازمند و درمانده، گرچه محتاج است، ولي انسان است و آبرو و شخصيت دارد.
2- ارشاد معنوي اصحاب
امام رضا عليه السلام آن گونه که شأن امامت است، نسبت به اصحاب خويش و چهرههاي ممتاز شيعه، حالت سازندگي اخلاقي و تذکرات سازنده را دارا بود و چنان توجه داشت که اصحابش حتي اندکي هم در دام شيطان و وسوسههاي نفساني نيفتند. کنترل معنويت اصحاب، از برخوردها و تذکرات سازندهاش، از جمله با «بزنطي» و ديگران بر ميآيد.
اينک مواردي از اين نمونه:
- راوي: بزنطي (احمد بن محمد بن ابي نصر البزنطي)(14)
«امام رضا عليه السلام مرکبي را نزد من فرستاد، بر آن سوار شدم و به حضور آن حضرت رسيدم و شب، پيش او بودم. مقداري که از شب گذشت، وقتي خواست برخيزد، فرمود: فکر نميکنم که الآن بتواني به شهر برگردي!
گفتم: آري، جانم به فدايت.
فرمود: پس امشب پيش ما بمان و فردا صبح، به برکت خداي متعال برو.
گفتم: چشم، جانم به فدايت.
آن گاه به کنيزش فرمود: اي کنيز! رختخواب خودم را برايش بگستر و ملافه مرا که در آن ميخوابم بر روي او بکش و بالش مرا زير سرش بگذار.
پيش خودم گفت: چه کسي به افتخاري که امشب نصيب من شد دست يافته است؟ خداوند اين موقعيت و منزلت را براي من نزد امام رضا عليه السلام قرار داد که به هيچ يک از اصحاب ما نداده است. امام، مرکب خود را برايم فرستاد که سوار شدم، و رختخواب مخصوص خويش را برايم گسترد و من در ملافه او خوابيدم و متکاي خويش را برايم نهاد. هيچ يک از اصحاب ما، به اين شرف، نايل نشده است.
در همين حال، که امام با من نشسته بود و من در دلم اين سخنان را ميگذرانم، به من گفت: اي احمد! اميراالمؤمنين علي عليه السلام روزي به عبادت زيد بن صوحان که مريض بود رقت، زيد، به واسطه آن به مردم فخر ميکرد. مبادا نفس تو، تو را به فخر بکشد! فروتني کن در برابر خدا (يا: به خاطر خدا فروتن باش) و به دستانش تکيه داد و بلند شد...»(15)
ملاحظه: چون ممکن بوده که بزنطي از اين موهبت و موقعيت، دچار غرور و خودخواهي شود و به فخر آلوده گردد، امام که از دل او خبر شد، در دم، اين تذکر را داد تا او به گناه و خودستايي و ... گرفتار نشود و سالم بماند.
شايان يادآوري است که اين ماجرا، به شکلهاي گوناگون و عبارات مختلف و به خصوص استناد امام رضا عليه السلام به عيادت حضرت امير عليه السلام نسبت به زيد بن صوحان، يا صعصعة بن صوحان (طبق نقلهاي بيشتر) روايت شده است و به نظر ميرسد که همه اينها يک واقعه را بازگو ميکند که به صورتهاي مختلف نقل شده است.(16)
- راوي: احمدبن عمر حلبي
در «منا» خدمت امام رضا عليه السلام رسيدم و عرض کردم: ما خانواده بخشش و خوشي و نعمت بوديم. خدا همه آنها را برد، تا آن جا که اينک محتاج کساني هستم که به ما نيازمند بودند.
فرمود: اي احمد بن عمر! چه حال خوبي داري!
گفتم: فدايت شوم. حال من چنان بود که خبر دادم.
فرمود: آيا دوست داري که تو بر حالتي باشي که اين جباران هستند و حال و وضعيت آنان را داشته باشي و دنياي پر از طلا مال تو باشد؟
گفتم: نه يا ابن رسول الله.
حضرت خنديد و فرمود: از همين جا باز ميگردي، چه کسي حالش بهتر است از تو؟ در دست تو صنعت (و هنري) است که آن را به دنيايي پر از طلا نميفروشي، آيا بشارتت دهم؟
گفتم: آري، يا ابن رسول الله، خداوند مرا به تو و پدرانت شاد کند و ...»(17)
ملاحظه: وقتي وضع زندگي و معيشت انسان خوب نباشد، گاهي جنبههاي معنوي و ارزشهاي والا را فراموش ميکند و دنيا در نظرش جلوه ميکند. امام رضا عليه السلام براي پيشگيري از اين مسأله، احمد بن عمر را به ارزش واقعي فکر و ايمان و خط فکري و ارتباطش با اهل بيت و ... متذکر ميشود و به ياد ميآورد که دشمنان، با همه ثروت و امکاناتي که دارند، وقتي بيراهه ميروند، فاقد ارزش ميشوند. برعکس، ارزش، در خط فکري سالم و مکتبي است، که بسيار ارزشمندتر از ثروت دنيا و ماديات است ... تا زرق و برق دنيا، ديده را نزند و دل را نبرد ...
3- موضعگيري در مقابل بستگان فاسد
از نکات مهم، يکي هم آن است که حضرت رضا عليه السلام اگر در يکي از بستگان خويش، خلاف و انحرافي را در مسائل اخلاقي يا سياسي يا اعتقادي ميديد، تذکر ميداد، انتقاد ميکرد، موضع ميگرفت و صرف خويشاوندي باعث نميشد که آن حضرت، از تذکر و نهي از منکر و داشتن موضع خودداري کند.
بستگان آن حضرت هرگز نميتوانستند از خويشاوندي با او سوء استفاده کنند، چون حضرت اين اجازه و مجال را به آنان نميداد. حتي بعضي را طرد ميکرد و افشا مينمود تا امر بر مردم مشتبه نشود و مردم بدبين نشوند و خلافهاي آنان را به حساب امام نگذارند. به برخي از اين گونه برخوردها اشاره ميشود:
- راوي: ياسر، خادم آن حضرت
«زيد بن موسي، [برادر امام رضا عليه السلام] در مدينه خروج کرد دست به کشتار و آتشسوزي (در خانههاي بني عباس) زد. از اين جهت به «زيدالنار» معروف بود. مأمون کساني را پي او فرستاد. او را گرفتند و پيش مأمون آوردند. مأمون گفت: او را پيش امام رضا عليه السلام ببريد.
چون او را نزد آن حضرت آوردند، حضرت به او فرمود: اي زيد! آيا سخن سفلگان کوفه مغرورت کرده است که گفتهاند: فاطمه عليهاالسلام چون عفاف ورزيد، خداوند، ذريه او را بر آتش حرام کرد؟ اين سخن فقط درباره حسن و حسين عليهماالسلام است. اگر خيال ميکني که گناه کني و وارد بهشت شوي و موسي بن جعفر عليهماالسلام هم که اطاعت خدا را کرده وارد بهشت شود، پس با اين حساب، تو نزد خدا گراميتر از موسي بن جعفر (عليهماالسلام) هستي؟! به خدا سوگند، هيچ کس به پاداش خدا نميرسد مگر با طاعت او. اگر خيال ميکني که تو با معصيت خدا به پاداش ميرسي، گمان بدي کردهاي!...
زيد گفت: من برادر تو و پسر پدرت هستم.
حضرت فرمود: تو تا وقتي برادر مني که خداي متعال را اطاعت کني. نوح عليه السلام به خدا عرض کرد: پسرم از خانواده من است و وعده تو راست ميباشد. خداوند فرمود: اي نوح! او از خاندان تو نيست، او عمل غيرصالح است: «يا نوح انّه ليس من اهلک انه عملٌ غير صالح» (هود /46)؛ خداوند او را به خاطر معصيتش از خاندان نوح اخراج کرد.»(18)
ملاحظه: ميبينيم که حضرت با برادرش که دست به ارتکاب خلاف زده، اين گونه برخورد تند ميکند تا هم موضع خود را روشن کرده باشد، هم خطاي انديشه برادر را گوشزد کند و هم «ملاک»ها را بيان نمايد. برخورد حضرت با «زيد النار» به چند صورت ديگر هم نقل شده است.(19)
- راوي: عمير بن بريد
«نزد امام رضا عليه السلام بودم. سخن از عموي آن حضرت (محمد بن جعفر) به ميان آمد و حضرت او را ياد کرد (يا: از او ياد شد).
فرمود: بر خودم عهد کردهام که من او را سقف خانهاي سايه نيفکند؛ (يعني هرگز او را ديدار نکنم).
پيش خود گفتم: او (امام رضا عليه السلام) ما را به نيکي و صله رحم فرمان ميدهد، ولي خودش درباره عموي خود چنين ميگويد!
حضرت نگاهي به من کرد و فرمود: اين، از نيکي و صله است. هر وقت که او نزد من آيد و من به خانهاش بروم و درباره من سخناني بگويد، مردم او را (به خاطر اين ديدار و رابطه با من) تصديق ميکنند و حرفهايش را ميپذيرند، ولي اگر پيش من نيايد و من به خانه او نروم، مردم حرفهايش را نخواهند پذيرفت.»(20)
ملاحظه: در اين حديث، افزون بر کرامت حضرت رضا در دانستن آنچه در قلب عمير بن بريد گذشته، و علاوه بر اصلاح فکر و رأي او، دقت حضرت را در پيوندها و رابطهها و آثار جنبي و تأثيرات اجتماعي نوع رابطهها و رفت و آمدهايش ميرساند و همه نشان دهنده هدفداري حضرت، در همه برخوردهايش ميباشد.
4- برخورد منطقي
تکيه بر منطق و کلام عقل پسند، در دلهاي مستعد و بي مرض و غرض، مؤثر ميافتد. احتجاجات مفصل حضرت رضا عليه السلام با پيروان فرق و مذاهب و مخالفان گوناگون، و استدلالها و برخوردهاي منطقي وي، بسياري را به «راه» آورد و در برابر «حق» قانع و خاضع ساخت و اين شيوه مؤثر اخلاقي، حتي گاهي دشمناني چون خوارج را هم رام ميکرد.
به اين نمونه توجه کنيد:
- راوي: محمد بن زيد رازي
«در خدمت امام رضا عليه السلام بودم، در ايامي که مأمون او را به وليعهدي معرفي کرده بود. مردي از خوارج، در حالي که در دستش خنجري زهرآگين بود وارد شد و به دوستانش گفت: به خدا سوگند، پيش اين شخص که مدعي است فرزند پيامبر است ميروم، او اين گونه وارد بر اين طاغوت (يعني مأمون) شده است! از او دليل کارش را خواهم پرسيد. اگر دليلي داشت که هيچ، وگرنه مردم را از دست او (امام رضا عليه السلام) راحت خواهم کرد.
پيش امام آمد و اجازه طلبيد، امام اذن داد و فرمود: به سؤالت به اين شرط جواب ميدهم که اگر پاسخم را پسنديدي و قانع شدي، آنچه را که در آستين داري (= خنجر) بشکني و دور اندازي!...
آن مرد که از خوارج بود، حيرت زده ماند، خنجر را بيرون آورد و شکست. آن گاه پرسيد: چرا به حکومت اين طاغوت داخل شدهاي، در حالي که اينان در نظر تو کافرند و تو پسر پيامبري، چه چيز تو را به اين کار وا داشته است؟
امام رضا عليه السلام فرمود:
آيا به نظر تو اينان کافرترند، يا عزيز مصر و اهل کشور او؟ مگر نه اين که اينان، خود را موحد ميشمارند، ولي حکام مصر، نه يکتاپرست بودند و نه خداشناس؟!
يوسف، پسر يعقوب عليه السلام، پيامبر و پسر پيامبر بود که به عزيز مصر گفت: مرا مسؤول خزائن مملکت قرار بده ... و با فرعونها نشست و برخاست ميکرد. در حالي که من يکي از اولاد پيامبر (نه پيامبر) و مأمون هم مرا بر اين کار، اجبار و اکراه کرده است. چرا بر من خشم ميگيري و اين را زشت ميشماري؟
آن مرد گفت:
بر تو اشکالي نيست. گواهي ميدهيم که تو فرزند پيامبري و تو صادق هستي.»(21)
5- نظارت بر کار خادمان
زير نظر داشتن رفتار و اعمال غلامان و زيردستان، و تذکرات و هشدارهاي لازم به آنان، از جمله دقتهاي ديگر امام رضا عليه السلام بود؛ چه در مورد اعمال فرديشان، چه در مورد رفتار با ديگران. به عنوان نمونه، مورد زير ياد ميشود:
- راوي: سليمان بن جعفر الجعفري
«... طبق فرموده حضرت رضا عليه السلام بنا شد شب پيش وي بمانم.
غروب هنگام، به اتفاق آن حضرت، وارد خانه شديم. حضرت، نگاهي به غلامانش کرد، که با گِل، اسطبل چهارپايان را درست ميکردند و سياه پوستي هم که جزء آنان نبود، مشغول به کار بود.
پرسيد: اين کيست که با شماست؟
گفتند: به ما کمک ميکند، ما هم در آخر چيزي به او ميدهيم.
پرسيد: آيا اجرت و کارمزد او را معين کردهايد؟
گفتند: نه. هر چه بدهيم او راضي ميشود.
حضرت در حالتي غضب آلود رو به آنان حرکت کرد.
گفتم: فدايت شوم، چرا خود را ناراحت ميکنيد؟
فرمود: من چند بار اينان را از اين کار نهي کردهام و گفتهام که کسي را به کار نگيريد مگر اين که قبلاً مزد و اجرت او را با او قرارداد ببنديد.
بدان که: هيچ وقت کسي را بدون اجرت معين به کار نميگيري مگر اين که اگر سه برابر اجرت هم به او بدهي، باز خيال ميکند که کم دادهاي، ولي اگر قبلاً طي کني، و بعد همان اجرتش را بدهي، تو را خواهد ستود بر اين وفاي به عهد. و اگر يک دانه هم اضافه بدهي، آن را ميشناسد و ميداند که زيادتر به او دادهاي (و در نظرش خواهد بود).»(22)
ملاحظه: گرچه برخي احتمال دادهاند عصبانيت امام به خاطر راه دادن افراد مشکوک به منزل بوده و جنبه سياسي داشته است، ولي به نظر ميرسد علت پرخاش و غضب امام، بيشتر آن بود که غلامان، به حرف آن حضرت گوش نکرده بي توجهي نمودند به رغم توصيه مکرر امام در مورد تعيين مقدار دستمزد کارگر در اول کار، باز هم خودسرانه و بدون اجراي نظر امام، اقدام به چنان کاري کرده بودند و مستحق توبيخ بودند.
6- خلق و خوي والا
- راوي: ابراهيم بن عباس
«هرگز نديدم که حضرت رضا عليه السلام به احدي با کلامش جفا کند.
هرگز کلام کسي را قطع نميکرد تا از سخن، فارغ شود.
هرگز - اگر قدرت داشت - از برآوردن حاجت کسي روي بر نميگرداند.
هرگز پايش را پيش همنشين دراز نميکرد.
هرگز پيش همنشينان تکيه نميداد.
هرگز غلامان و خدمتکاران را فحش و ناسزا نميگفت.
هرگز تف نميکرد، قهقهه سر نميداد، خندهاش تبسم بود.
در خلوت و تنهايي، سفرهاش را ميگستراندد و همه غلامان، حتي دربان و کارپرداز خانه را هم بر سفره مينشانيد.
شبها کم ميخوابيد و بسيار بيدار بود. بيشتر وقتها شب را تا صبح بيدار ميماند. روزه زياد ميگرفت. هميشه در هر ماه، سه روز را - اول، وسط و آخر - روزه ميگرفت و ميفرمود: اين، روزه همه دهر است. حضرت بسيار کار خير و صدقه پنهاني داشت، و بيشتر در شبهاي تاريک...»(23)
7- چند حديث تربيتي
1- عن الرضا عليه السلام:
«من لَقي فَقيراً مُسلماً فَسَلَّمَ عَلَيهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلي الأغنياءِ لَقي الله عزّ و جلّ يَومَ القيامَةِ و هُوَ عَلَيهِ غَضبانٌ.»(24)
هر کس به يک مسلمان فقير، طوري سلام دهد که متفاوت باشد با سلامش بر ثروتمندان، خداوند را در روز قيامت به گونهاي ملاقات ميکند که خدا بر او خشمناک است.
2- «لا تَبذِل لِإخوانِکَ مِن نَفسِکَ ما ضَرَرهُ عَليکَ اکثرُ مِن نَفعِه لَهُم.»(25)
از خود، به اندازهاي براي برادرانت بذل مکن که زيانش بر تو، بيش از سودش براي آنان باشد. (مايه گذاشتن از آبرو و امکانات).
3- به نقل آن حضرت از رسول خدا صلي الله عليه و آله.
«مِن حَق الضّيفِ اَن تَمشِيَ مَعَهُ فَتخرِجَهُ مِن حَريمکَ اِلي البابِ.»(26)
از جمله حقوق مهمان بر تو آن است که (هنگام رفتنش) او را تا دم در همراهي کني.
ملاحظه: احاديث اخلاقي و تربيتي از حضرت رضا عليه السلام فراوان است، اما علت انتخاب و نقل اين چند حديث در اين بحث، آن است که محتواي آنها، برخوردهاي عملي و شيوههاي اخلاقي و سيره رفتاري را در زندگي يک مسلمان مطرح ميسازد، نه صِرفِ تعاليم اخلاقي.
پينوشتها:
* اين مقاله برگرفته از مجموعه آثار دومين کنگره ي جهاني حضرت رضا عليه السلام، جلد سوم مي باشد.
1- ميزان الحکمه، ج 1، ص 192.
2- حديث از امام صادق عليه السلام است. الحياة، ج 1، ص 290 .
3- کافي، ج 2، ص 78.
4- علي عليه السلام: «من نصب نفسه للناس امامً فليبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره، و ليکن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه، و معلم نفسه و مؤدبها احقّ بالإجلال من معلم الناس و مؤديهم» - تأديب به سيره (نهج البلاغه، تصحيح صبحي صالح، حکمت 73؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 56.)
5- به عنوان نمونه مراجعه شود به: بحارالأنوار، ج 49، ص 14، روايات 5 و 6 و 7 در مورد امامت. همچنين ص 163، حديث 3، سخن آن حضرت با فضل بن سهل و برخوردهاي ديگر آن حضرت با اين وزير مأمون و نيز صراحتهاي آن حضرت در مباحثهها و مناظرات کلامي و تبيين مسائل حقه اعتقادي از ديدگاه اهلبيت عليهم السلام.
6- معمولاً بعضي از کساني که به عنوان خادم و کارگزار ائمه بودند از بزرگان شيعه و صاحب معرفت و کمالات بودند که به عنوان «خادم» در محضر ائمه به سير ميبردند و به مراجعات و کارها رسيدگي ميکردند.
7- بحار الأنوار، ج 49، ص 102، (به نقل از: کافي، ج 6، ص 298).
8- بحارالانوار: ج 49، ص 101 (به نقل از: کافي ، ج 4، ص 23).
9- بحارالانوار: ج 49، ص 164 (به نقل از: عيون اخبارالرضا ، ج 2، ص 159).
10- بحارالانوار: ج 49، ص 99، حديث 16، (به نقل از: مناقب اين شهر آشوب).
11- بحارالانوار: ج 49، ص 102 حديث 20: (به نقل از: کافي ، ج 6، ص 283).
12- بحارالانوار: ج 49، ص 31، حديث 5، (به نقل از: عيون اخبارالرضا ، ج 2، ص 204).
13- بحارالانوار: ج 49، ص 101 (به نقل از: کافي ، ج 4، ص 24).
14- بزنطي، اهل کوفه، و يکي از اصحاب والا مقام ائمه است که فقيهي بزرگ و راوي عظيم الشأن بود و زمان امام رضا و امام جواد عليهماالسلام را درک کرد. وي از کساني است که به اجماع علماي شيعه، آنچه را که به طور صحيح از او نقل ميشود معتبر ميشمارند. وي در سال 221 درگذشته است. (سفينة البحار، ج 1، ص 81).
15- بحارالانوار: ج 49، ص 36، حديث 18، (به نقل از: عيون اخبار الرضا، ، ج 2، ص 212) و مشابه اين در: مسند الامام الرضا عليه السلام، ج 2، ص 427؛ رجال کشي، ص 491.
16- بنگريد به: بحارالانوار، ج 49، ص 269.
17- مسند الامام الرضا عليه السلام، ج 2، ص 428، به نقل از: رجال کشي؛ ص 497)
18- بحارالانوار: ج 49، ص 217، حديث 2، (به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج 2، ص234).
19- بنگريد به: بحارالانوار، ج 49، ص 221 – 216.
20- بحارالانوار، ج 49، ص 30، حديث 3 و صفحه 220، حديث 6، (به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج 2 ، ص204).
21- بحارالانوار، ج 49، ص 55، (به نقل از: الخرائج و الجرائح، ص 245).
22- بحارالانوار، ج 49، ص 106، (به نقل از: کافي، ج 5، ص 288).
23- بحارالانوار، ج 49، ص 90، حديث 4،(به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 184).
24- مسند الامام الرضا عليه السلام، ج 1، ص 299، (به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج 2، ص52 ).
25- مسند الامام الرضا عليه السلام، ج 2، ص 314، (به نقل از: من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 103).
26- مسند الامام الرضا عليه السلام، ج 2، ص 331، (به نقل از: عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 69).
امام صداقت
آیت الله جوادی آملی
امام صداقت صادق سلام الله علیه گذشته از مزایای عامّه امامت و ولایت، ویژگی خاصی دارد که همانند هر یک از ائمه علیهم السّلام مظهر نامی مخصوص از اسماء حسنای حقاند. حضرتش که به صادق ملقّب شد، انسانها را به فراگیری صدق دعوت میکند و چنین میگوید : تعلّموا الصّدق قبل الحدیث (1)؛ قبل از سخن گفتن، ادب صداقت را بیاموزید.
خواه سخن مربوط به امور نظری باشد، حقّ بگوئید؛ خواه مربوط به امور عملی باشد، صادق باشید. تا انسان میزان صدق نشد، آگاه نیست. وقتی به صداقت آگاه نشد، معیار سخن در اختیار او نیست. نه میتواند سخن بگوید، نه میتواند سخن سخنوران را بسنجد. زیرا معیار سخن، صدق است و این صدق با جان انسان صادق عجین است و تا روح صادق نبود، هرگز انسان میزان سخن نخواهد داشت.
تعلّموا الصّدق قبل الحدیث. و این صدق چون همان حق است و تنها محور تشخیص حق، عقل است، حضرتش ما را به تعیین محور صدق که عقل است فراخواند؛ فرمود: دعامه الانسان العقل (2). یعنی زیر بنای حیات انسان، اندیشه است. اگر در مسائل نظر گفتهاند ای برادر! تو همان اندیشهای، در مسائل عمل نیز گفتهاند که ای برادر! تو همان اراده و نیتی.
یک انسان باید خوب بفهمد و فهمیدهها را خوب عمل کند. لذا امام ششم؛ هم ستون اندیشه را عقل میداند و هم ستون عمل را عقل میداند که عقل چیزی است؛ به یعبد الرّحمن و یکتسب الجنان (3). و این امامان، عقل منفصل امت اسلامیاند که در زیارت جامعه به پیشگاه شان عرض میکنیم: بکم یعبد الرّحمن(4). اگر عقل هر انسانی معیار عبادت اوست، امامان معصوم (علیهم السّلام) عقل امّت اسلامیاند، و اگر امّت اسلامی توفیق عبادت دارند، در پرتو ارتباط با امامان است که بهم یعبد الرّحمن.
آنگاه برای اینکه انسان؛ هم در بعد نظر عاقلی نیرومند و هم در بعد عمل صاحب ارادهای قوی باشد، به همه ما آموخت: اصل المرء لبّه (5). یعنی انسان مرکب از دو حقیقت همسان به نام جسم و روح نیست. انسان یک حقیقت دارد که اصلش را روح و فرعش را بدن میسازد.
قدرت اراده یا قوت جسم؟
اگر در بلندای سخن امیر سخن علیّ بن أبیطالب علیه أفضل صلوات المصلّین میخوانید که ما قلعت باب خیبر بقوّه جسدانیّه و لا قوّه غذائیه و لکن بقوّه ملکوتیه و نفس بنور ربّها مضیئه(6)؛ روی قدرت اراده است. اگر حضرت فرمود: من در خیبر را با نیروی بدن نکندم، با قدرت اراده این در را از جای کندم؛ یعنی اگر اراده نیرومند شد، بدن توانمند میشود. قدرت روح است که بدن را نیرومند میکند، چه اینکه ضعف روح است که در بدن پیدا میشود.
این بیان امام صادق (سلام الله علیه) به هر انسانی دستور تقویّت اراده میدهد که به چیزی جز خدا نیندیشد. قدرت اراده در مسائل کمّی او نیست. آنکه در مسائل مادّی نیرومند است، این گرفتار ضعف اراده و قدرت بدن است. اینکه در گناه نیرومند است، چون اسیر است و انسان اسیر، ذلیل. آنکه ستم میکند، خواه ستم به خود، خواه ستم به غیر، او فرومایه است و انسان فرومایه از قدرت اراده محروم! فرمود: الظالم ذلیل؛ ستمکار فرومایه است. ذلّت در ظلم ظهور میکند و عزت در اطاعت جلوه میکند.
فرمود: ظلم را جز انسان فرومایه، احدی نمیپذیرد. اگر ستم میکند، ذلیل است و اگر ستم میپذیرد، ذلیل. و قدرت اراده انسان را به عدل میخواند که نه سلطهگر باشد و نه سلطهپذیر؛ و اگر انسان توانست هر ستمی را در پرتو اتکای به قدرت حق حل کند، چرا از میدان وسیع اراده مدد نگیرد و بالا نیاید و دست ستم را از آستین ستمکار قطع نکند؟! که امام ششم فرمود: دعوه المظلوم تصعد الی السّماء (7). آه مظلوم و دعای ستم دیده به آسمان صعود میکند.
این کلمه طیّبه است؛ اگر خدا فرمود: الیه یصعد الکلم الطیّب (8)، امام ششم مبین قرآن است، میگوید: دعای انسان ستم دیده به آسمان میرود. این آسمان نه یعنی فضای بالا ! آن آسمانی که رزق ما آنجاست. و فی السّماء رزقکم (9). آن آسمانی که این آسمانها در آنجاست. آن آسمانی که درهایش به روی مؤمنین باز است و هرگز به چهره کفار گشوده نمیشود. لا تفتّح لهم ابواب السّماء(10). آن آسمانی که فرشتگان خاصّ صاحبان آنهایند، گیرندگان وحی آسمانیاند، و اوحی فی کلّ سماء امرها (11). آن آسمان جای صعود دعای ستم دیدگان است. یعنی اگر یک کسی بداند دعای او به درون آسمانها راه پیدا میکند، او هرگز ستم نمیپذیرد، چه اینکه حاضر نیست ستم بکند.
اینها را امام ششم به ما آموخت و راه تقویت اراده را که همان اصالت عقل است در میدان عبادت خلاصه کرد. به ما فرمود: تنها راه قدرت اراده، عبادت است. راهی برای نیرومند کردن نیت جز عبادت نیست. فرمود: آنچنان از خدا بترس که گویا خدا را می بینی.
منبع: کتاب نیوز
چرا مذهب جعفری ؟!
هیچ تاكنون به این نكته اندیشیدهاید كه چرا شیعیان را پیروان مذهب جعفرى مىخوانند؟ در میان امامان دوازده گانه شیعه چرا این مذهب به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این كه امام جعفر صادق علیه السلام ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشان وضعیت شیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوى یا حسنى یا حسینى یا سجادى و یا باقرى نامیده نشده است؟ آنچه در پى مىآید توضیحى است بر راز این نام گذارى :
عرصه تئورىها و دیدگاههاى علمى و فرهنگى در میان دانشمندان و فرهیختگان همواره عرصه ابقاى بهترین اندیشهها بوده است. هر نظریهاى آن هنگام توانسته جایگزین نظریه پیشین شود كه محتوایى بهتر از آن را به بشریت هدیه كرده باشد و الا مورد استقبال قرار نخواهد گرفت. مكتبهاى فكرى بزرگ نیز همواره باید داراى چنین ویژگى باشند تا بتوانند در دل بشر جایى باز كنند. نگاهى به دستاورد مكتب اسلام در مقایسه با آنچه جامعه جاهلى عرب بدان دلبسته بود و مبناى رفتار فردى و اجتماعى خود قرار داده بود مىتواند راز موفقیت اسلام را در برابر اندیشههاى جاهلانه نشان دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله در دعوت خود ضمن پذیرش سنتهاى پسندیده انسانى در میان اعراب آنگاه كه به نفى ضد ارزشها مىپرداخت طرحهاى جایگزین نیز ارائه مىكرد تا مخاطبان او احساس خلاء نكنند.
سال ها پیش از امامت حضرت صادق علیه السلام تقریبا یكصد و سیزده سال پیش، جد ایشان پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرین حج خود در غدیر خم جانشینى خویش را به فرمان خداى به امام على علیه السلام واگذار كرد و بر اساس منابع شیعى و منابع اهل سنت از مردم در این باره بیعت گرفت. اما صلاحدید پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به دلایلى مورد پذیرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقیفه بنىساعده مسیرى تازه یافت.
شاید راز بسیارى از شكستهاى فردى و اجتماعى مصلحان در طول تاریخ همین بوده كه طرح جایگزین نداشتهاند به همین نمونه تاریخ معاصر ایران توجه كنید. حضور روحانیت در مشروطیت و انقلاب اسلامى و این كه چرا روحانیت در مشروطیت نتوانست تا پایان حضور داشته باشد اما انقلاب اسلامى به رهبرى امام موفق به براندازى یك نظام شد؟
شاید مهمترین نكته در همین طرح جایگزین بوده است. امام خمینى(ره) طرح جایگزین سلطنت را داشت اما روحانیت در مشروطیت به ابعاد این موضوع آن چنان كه بایسته است نیاندیشیده بود و این سرانجام هر حركت سیاسى و فكرى است كه فقط طرح براندازى داشته باشد و نه طرح جایگزین!
امام جعفرصادق علیه السلام در مسیر تكاملى حركت شیعه گام دوم را برداشته بودند. یعنى پس از آن كه مردم بر اثر مجاهدتهاى امامان پیشین به ناصحیح بودن مذهب رسمى و دیگر اندیشههاى منبعث از آن و نیزحركتهاى سیاسى مبتنى بر آن در سالهاى گذشته پى بردند آماده بودند تا طرح جایگزین مكتب اهلبیت را دریافت كنند و امام صادق علیه السلام همان بزرگوارى است كه با توجه به یك موقعیت استثنایى تاریخى طرح جایگزین شیعه را به هنگام ارائه كرد و امامان دیگر به شرح و بسط بعضى از ابعاد آن پرداختند.
دوره امامت حضرت كه از سال 114 هجرى آغاز شده تا سال 148 هجرى ادامه یافت. (1) یكى از شرایط بحرانى تاریخى در اسلام بود زیرا كه بنیان حكومتى یكصدساله فرو ریخته بود و بنیان حكومت پانصد سالهاى پىریزى مىشد و همت اصلى سران حكومت تازه، كوبیدن مخالفان بود. مثلا توجه كنید كه از سال 132 كه رسما حكومت عباسیان آغاز شد تا سال137 هجرى سردمداران آن از هیبت و عظمت یكى از بزرگترین سرداران خود یعنى ابومسلم خراسانى هراس داشتند و تا او را با حیله و فریب نكشتند (2) احساس آرامش نكردند و امام صادق علیه السلام با توجه به این فضا، پایههاى فكرى نظام تشیع یا طرح جایگزین را بنا نهاد.
امویان با توجه به سابقه ناشایست خود در میان امت اسلامى جدىترین رقیب خویش را بنىهاشم و علویان مىدانستند و براى بىمقدار نشان دادن رقیب به هر حربهاى متوسل مىشدند. از جمله به ساختن احادیث و روایاتى دست یازیدند تا حسن سابقه بنىهاشم و علویان را كه به ویژه در سایه فداكارىهاى حضرت علىعلیه السلام به اعتبارى فوق تصور دست یافته بودند بیالایند.
سال ها پیش از امامت حضرت صادق علیه السلام تقریبا یكصد و سیزده سال پیش، جد ایشان پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله در روزى گرم و سوزان و به هنگام بازگشت از آخرین حج خود در غدیر خم جانشینى خویش را به فرمان خداى به امام على علیه السلام واگذار كرد و بر اساس منابع شیعى و بعضى از منابع اهل سنت از مردم در این باره بیعت گرفت. (3) اما صلاحدید پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به دلایلى مورد پذیرش بعضى از صحابه قرار نگرفت و با رحلت حضرت، خلافت در سقیفه بنىساعده مسیرى تازه یافت. چند تن از صحابیان مهاجر در برابر انصار كه خود دچار دو دستگى شده بودند با استناد به حق خویشاوندى با پیامبر صلی الله علیه و آله خلافت را حق خود دانستند (4) نه حق انصار. و با آن كه امام على علیه السلام خویشاوندى روشنترى با پیامبر صلی الله علیه و آله داشت به این بهانه كه عرب نمى تواند امتیازات بیش از اندازهاى را براى بنىهاشم بپذیرد و قبلا نبوت به بنىهاشم رسیده بود و اینك خلافت باید به دیگر تیرههاى قریش برسد خود را شایسته خلافت دیدند. (5)
از پس این تدبیر، مسیر قدرت سیاسى درامت اسلامى دگرگون شد و به تدریج هر چه بر سال ها افزوده مىشد این دگرگونى نیز بیشتر خود را نشان مىداد به گونهاى كه در سال 35 قمرى كه اندكى از انحرافات خود را نشان داده بود و امت اسلامى به چشم خویش بعضىاز آن را مىدید شورشى رخ داد كه خلیفه سوم در طى آن كشته شد. (6)
همچنین انتصاب یزید به جانشینى نیز پیامدهاى جدى به همراه داشت و معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید توانست براى بیعت یزید بگیرد. با وجود شخصیتهاى مطرحى چون امام حسین علیه السلام در میان امت اسلامى معاویه پسرش یزید را به مدارا با ایشان ترغیب كرد.
به گواهى نبرد هاى سه گانهاى كه امام على علیه السلام با ناكثین، قاسطین و مارقین انجام داد (7) ، مىتوان پذیرفت كه جامعه اسلامى دچار بحرانى عمیق شده بود؛ بحرانى كه در تبدیل خلافت به ملوكیت خود را نشان داد و خاندان بنىامیه كه بیش از این در میان مسلمانان جایگاهى نداشتند و طلقاى(آزادشدگان) پیامبر صلی الله علیه و آله در فتح مكه بودند، (8) با موقعیت سنجى سیاسى به اقتدار رسیدند و حكومتى 90ساله را بنیان نهادند. سیاست عربگرایى امویان موجب شد تا مخالفتهایى با آنان در جهان اسلام رخ دهد و تحلیل گران یكى ازعلل سقوط این سلسله را همین سیاست مىدانند. (9)
امویان با توجه به سابقه ناشایست خود در میان امت اسلامى جدىترین رقیب خویش را بنىهاشم و علویان مىدانستند و براى بىمقدار نشان دادن رقیب به هر حربهاى متوسل مىشدند. از جمله به ساختن احادیث و روایاتى دست یازیدند تا حسن سابقه بنىهاشم و علویان را كه به ویژه در سایه فداكارىهاى حضرت علىعلیه السلام به اعتبارى فوق تصور دست یافته بودند بیالایند.
جاعلان حدیث نخست به جعل روایاتى در مذمت حضرت على علیه السلام پرداختند. (10) و در مرحله دوم از اختلاف میان خلفا و امام علىعلیه السلام هر آنچه نیكى و سجایاى اخلاقى بود به رقیبان آن حضرت نسبت دادند و در برابر هر فضیلتى كه براى امام وجود داشت احادیثى را درباره فضیلتى مشابه براى رقیبان نیز جعل كردند (11) تا آنچه امام علىعلیه السلام بدانها ممتاز بود عادى جلوه كند و در نهایت همانند یكى از اصحاب پیامبر تلقى شود نه بالاتر و در مقام خلافت هم خلیفهاى چونان دیگران معرفى شود كه حتى به سیاستهاى زیركانه روزگار نیز كه عبارت از حیله و مكر و فریب باشد آگاه نیست. (12)
شاید یكى از علل واقعى مخالفت امام صادق علیه السلام با قیام زید بن على بن الحسین علیه السلام براساس روایاتى كه مخالفت حضرت را نشان مىدهد، پیش از هر چیزى فضاى نامناسب آن بود كه اتفاقا بسیار مورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت، به گونهاى كه مزار پسرش یحیى در خراسان كه قبلا از سوى ابراهیم امام به عنوان منطقه نفوذ تبلیغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشویق او به قیام و خونخواهى پدر از سوى داعیان عباسى احتمالى است كه نمىتوان به سادگى از آن گذشت. زیرا شهادت یحیى در خراسان به سال126 هجرى در شورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان مهم ارزیابى شده است.
امویان به این نیز اكتفا نكردند و فرمان سب امام علىعلیه السلام را بر منابر و در خطبهها و پس از هر نماز اعلام كردند (13) كه تا پایان حكومت آنها به جز مقطع كوتاه خلافت عمربن عبدالعزیز (14) (99 تا101 هجرى) باقى بود.
شایان توجه است كه پرداختن به موضوعاتى چون ایمان ابوطالب، پدر حضرت علىعلیه السلام در هنگام مرگ كه همواره یكى از نقاط اختلاف میان شیعه و سنى بوده است و طرفین در این باره كتابهایى نوشتهاند. (15) با توجه به كفر ابوسفیان كه تا حمله مسلمانان به مكه و ایمان اجبارى او، حمله به ابوطالب و طرح ایمان او با همین انگیزه بود و به گفته یكى از محققان، اگر ابوطالب، پدر حضرت علىعلیه السلام نبود هرگز مورد تهاجم قرار نمىگرفت. (16) علاوه براین در عرصه اجتماعى، صلح اجبارى امام حسن علیه السلام (18) بسیاری از علویان را ظاهرا از صحنه سیاسى جامعه حذف كرد. هر چند امام با زیركى موادى را در صلح نامه گنجانده بود كه فقط از آن طریق مىشد ماهیت بسیار متظاهر معاویه را به جامعه نشان دهد. موادى چون عدم اذیت و آزار شیعیان على و عدم تعیین جانشین از سوى معاویه دو ماده مهم این قطعنامه بودند كه با زیر پا گذاشته شدن از سوى معاویه چهره واقعى او را نشان دادند.
هنگامى كه حجربن عدى یكى از شیعیان امام علی علیه السلام توسط ماموران معاویه به شهادت رسید موجى از مخالفت با سیاستهاى معاویه به وجود آمد كه از آن میان مىتوان پاسخ تند امام حسین علیه السلام به نامه معاویه اشاره كرد. (19)
همچنین انتصاب یزید به جانشینى نیز پیامدهاى جدى به همراه داشت و معاویه فقط با زور و شمشیر و تهدید توانست براى بیعت یزید بگیرد. (20) با وجود شخصیتهاى مطرحى چون امام حسین علیه السلام در میان امت اسلامى معاویه پسرش یزید را به مدارا با ایشان ترغیب كرد. (21)
تا این زمان كه سال 60 هجرى بود به نظر مىرسید اندیشه امامت شیعى در محاق قرار گرفته بود اینك امام حسین علیه السلام در شرایطى متفاوت قرار داشت كه از یك سو همراه پیروزىهاى مسلمانان در خارج از شبه جزیره عربستان و آوازه داخلى آن بود (22) و از سوى دیگر یزید بن معاویه خلیفه تازه، شخصیت اجتماعى مورد قبولى نداشت و بسیارى از مسلمانان و صحابه و تابعین او را به دیانت نمىپذیرفتند. كسى چون ابوایوب انصارى كه خود را موظف به شركت درهمه نبردهاى مسلمانان با كفار مىدانست یكبار با شنیدن امارت و فرماندهى یزید از شركت در نبرد سرباز زده بود. (23)
امام حسین علیه السلام با درك صحیح این موقعیت در شرایطى كه به نظر مىرسید خلافت در دست امویان به سلطنت تبدیل شده و آنان از هر وسیلهاى از جمله دین براى نشان دادن مشروعیت خود سودى بردند امام با مشروعیت ذاتى خود به عنوان نواده بنیانگذار دین اسلام مىتوانست رویاروى مشروعیت خود ساخته امویان بایستد و با سخن و نهضت خود به اصلاح امت بپرازد. همان كه هدف امام علیه السلام بود. (24)
ایشان مىتوانست نسب خویش به پیامبر صلی الله علیه و آله را به مردم یادآور سازد و بدان استناد جوید چنانكه در هنگام درخواست بیعت یزید فرمود:
«مثلى لایبایع مثله» همچو منى (با این شرافت نسبى) با چون اویى بیعت نخواهد كرد. (25)
مهمترین بازتاب قیام و شهادت امام حسین علیه السلام از بین بردن باقى مانده آبروى اجتماعى و جایگاه دینى امویان در میان مردم بود.
امام نشان داد كه امویان چگونه پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله را كه آن همه حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله در فضیلت او رسیده بود به قتل رسانند. (26)
امام نهى بزرگی را گفت و ماهیت نفاق بنیاد امویان را برملا كرد كه چگونه به تنها چیزى كه نمىاندیشند دین الهى است. و حاضرند احكام مسلم اسلامى را به خاطر حفظ قدرت زیر پا بگذارند. شرح رفتارى كه سپاهیان اموى با خاندان امام حسین علیه السلام كردند این مهم را به نمایش گذاشت. (27) و این چهره پنهان شده در سركوب خونین و هتك حرمت از مردم فضاحت با تخریب خانه خدا تكمیل گردید. (29) تاثیر قیام امام حسین علیه السلام بدون تردید آن قدر سریع بود كه با مرگ زودهنگام یزید در سال 64 هجرى پسرش معاویه دوم تنها چهل روز حكومت كرد و درخطبهاى اعلام نمود كه پدر و جد او غاصب خلافت بودند و خود استعفا كرد. (30) اما این تازه آغاز كار بود. جامعه اسلامى به تدریج متوجه ظلم و ستم بنىامیه مىشد و شورشها دوباره به راه افتادند. شورشهاى توابین در سال 6665 هجرى به خونخواهى امام حسین علیه السلام (31) ، مختار ثقفى در67 هجرى و پیروزى او و قصاص قاتلان امام حسین علیه السلام و یارانش (32) و نیز شورشهاى دو باند خوارج در نقاط گوناگون جهان اسلام معادله (33) را به نفع بنىهاشم تغییر داد.
در واپسین سال نخستین سده اسلامى خلیفه نجیب اموى عمربنعبدالعزیز براى نخستین بار دستور داد تا سب امام علىعلیه السلام بر منابر و در خطبهها حذف شود و فدك دوباره به بنىهاشم و علویان بازگردانده شود. (34)
اما به نظر مىرسید نهالى كه امام حسین علیه السلام با خون خود آبیارى كرده بود اینك به ثمر نشسته و زمان بهره بردارى از آن فرامىرسید.
اینك به اختصار وضعیت بنىهاشم را پس از شهادت امام حسین علیه السلام پىمىگیریم:
نخستین جرقههاى اختلاف در میان بنىهاشم احتمالا پس از شهادت امام حسین علیه السلام رخ داد. آن هنگام كه گروهى مشهور به كیسانیه معتقد به امامت محمد حنفیه شدند كه از نظر سنى از امام سجادعلیه السلام بزرگتربود و به عنوان عالمى علوى مورد احترام مردم، (35) مختار در شورش خود معتقد بود كه به اجازه او قیام كرده است. محمد (36) حنفیه در سال 81 هجرى درگذشت. (37) و گروهى به سراغ پسرش ابوهاشم رفتند و امامت او را معتقد شدند كه تا سال99 هجرى زنده بود و در اینسال به هنگام مرگ بنابر روایت جعلى بعدى توسط بنىعباس ابوهاشم كه فرزندى نداشت امامت را به محمدبن على بن عبدالله بن عباس واگذار كرد. (38) و امامت اینگونه از علویان به عباسیان منتقل شد.
همزمان با گسترش دعوت عباسیان كه شعار خود را «الرضاء من آل محمد» قرار داده و به دستور ابراهیم امام از افشاى نام واقعى امام و رهبر پرهیز مىكردند. (39) واژه آل محمد كه عنوان ویژه تیره علوى بود به كار عباسیان آمد. تقسیم بندى ابراهیم امام از وضعیت شهرها نشان از آمادگى ایرانیان براى قیام دارد و نیزعلاقه آنان به اهلبیت علیهم السلام (40) یك حركت موازى از سوى بنىعباس مردم را فریفته بود چنانكه بعضى از بزرگان همراه این نهضت مانند ابوسلمه خلال كه به این فریب پى برده بود به جرم هوادارى از خلافت علویان اعلام شد. (41)
جد او امام حسین علیه السلام با قیام خونین خود دل هاى بسیارى از مسلمانان را در گوشه و كنار جهان اسلام متوجه اهلبیت پیامبرصلی الله علیه و آله كرده بود و در زمان امام صادق علیه السلام حكومتى روى كار آمده بود كه از شعار«الرضا من آل محمد(ص(» استفاده و سپس آل محمد واقعى را كنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونى و تلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مىتوانست باشد؟
شاید یكى از علل واقعى مخالفت امام صادق علیه السلام با قیام زید بن على بن الحسین علیه السلام براساس روایاتى كه مخالفت حضرت را نشان مىدهد، (42) پیش از هر چیزى فضاى نامناسب آن بود كه اتفاقا بسیار مورد سوء استفاده عباسیان قرار گرفت، به گونهاى كه مزار پسرش یحیى در خراسان كه قبلا از سوى ابراهیم امام به عنوان منطقه نفوذ تبلیغاتى مطرح شده بود و احتمالا تشویق او به قیام و خونخواهى پدر از سوى داعیان عباسى احتمالى است كه نمىتوان به سادگى از آن گذشت. زیرا شهادت یحیى در خراسان به سال126 هجرى در شورش عباسیان و سقوط امویان در خراسان مهم ارزیابى شده است. (43)
روى كار آمدن عباسیان امت اسلامى را در تحولى تازه قرار داد و بنیان حكومتى 90 ساله را فرو ریخت و حكومتى پانصد ساله را به قدرت رساند. اما آنچه مهم است نقش موازى عباسیان بود كه در شرایط ویژه تاریخى با یك سوء استفاده بزرگ به قدرت رسیدند.
بسیار طبیعى بود كه منتظر یك حركت نسنجیده در عرصه سیاسى از سوى نماینده مهم و بزرگ علویان باشند. چنانكه در ماجراى قیام محمد نفس زكیه در سال 145 رخ داد و منصور بهره بردارى بزرگ از آن به نفع عباسیان انجام داد. (44)
امام صادق علیه السلام كه به دقت همه این تحولات اجتماعى را زیر نظر داشت فضاى سیاست را هرگز آماده یك قیام علنى سیاسى ندید. آنچه كه جامعه اسلامى از آن رنج مىبرد زیر ساخت فكرى بود والا ایشان به هیچ وجه كمتر از شخصیتى چون ابومسلم نبود این را از نامه تاریخى ابومسلم به امام كه ایشان بدون خواندن آن را به آتش سپرده بودند، مىتوان فهمید. پرسش بزرگ مطرح این بود: چه باید كرد؟
جد او امام حسین علیه السلام با قیام خونین خود دل هاى بسیارى از مسلمانان را در گوشه و كنار جهان اسلام متوجه اهلبیت پیامبرصلی الله علیه و آله كرده بود و در زمان امام صادق علیه السلام حكومتى روى كار آمده بود كه از شعار«الرضا من آل محمد(ص) استفاده و سپس آل محمد واقعى را كنار زده بود و مردم نیز پذیرفته بودند. این همه دگرگونى و تلون در جامعه اسلامى معلول چه عواملى مىتوانست باشد؟
دراین فضاى تیره كه مذاهب اهلسنت در حال شكلگیرى بودند چه چیزى مىتوانست شیعه را پایدار سازد؟ آنچه كه به درون فرهنگ مردم راه یابد و تفسیر آنها را از رابطه خود با خدا و جامعه اسلامى دگرگون سازد.
پس در حقیقت گام دوم در بنیانگذارى یك مكتب را حضرت صادق علیه السلام برداشت. گویا مردمى كه از پس قیام امام حسین علیه السلام دلداده این خاندان شده بودند به سراغ آنها آمده و مىپرسیدند كه اگر نه امویان و نه عباسیان شما چه مىگویید؟ و چه تفسیرى از اسلام دارید؟ و به عبارت روشنتر طرح جایگزین شما چیست؟
نشان دادن یك تفسیر جامع از خدا، رابطه مردم با او و انسان مورد نظر اسلام در آن زمان مهمترین دغدغههاى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بوده است اعتقادات عقلانى، اخلاق بایسته و دستورالعملهاى فردى و اجتماعى(فقه) مهمترین حوزه هایى بود كه امام صادق علیه السلام در آنها به طرح و اندیشه دینى پرداختند و چون چنین شد، تشیع داراى شناسنامه رسمى گردید و مذهب ما به نام ایشان مزین شد.
پىنوشت ها:
1- بحارالانوار، ج47، ص6.
2- تاریخ طبرى، ج6، ص123، منشورات مكتبه اورمیه.
3- الغدیر،امینى، ج 1، ص 152 تا 158، چاپ دارالكتب العربى لبنان.
4- تاریخ طبرى، ج 2، ص 455.
5- تاریخ خلفا، رسول جعفریان، ص 30.
6- تاریخ طبرى، ج3، ص399.
7- همان، ج3، ص.
8- همان، ج 2، ص 520/ ج3، ص 1 تا 10.
9- تاریخ تحلیلى اسلام، شهیدى، چاپ نشر دانشگاهى سال 1374، ص200.
10- تاریخ سیاسى اسلام، رسول جعفریان، ص 90 و89.
11- همان، ص 92 و 91.
12- نهج البلاغه، خطبه 118.
13- بحارالانوار، ج 44، ص 125.
14- شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحدید، ج 4، ص56.
15- مانند كتاب ایمان ابوطالب شیخ مفید كه علامه امینى در مقدمهالغدیر، ج 1، ص23 و 24 در این باره سخنانى دارد.
16- همان، ج 1 تا 10 در صفحه 48 فهرست موضوعى الغدیر، آدرس مفصل همه موارد آمده است .
17- الاغانى، اصفهانى، ج16، ص2667.
18- تاریخ طبرى، ج 4، ص 30، حوادث سال 40 هجرى/ ارشاد شیخ مفید، ص 170.
19- انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 744، حدیث303.
20 الامامه والسیاسه، ابن قتیبه، ج 1، ص 175/ ابن اعثم،الفتوح، ج 4، ص 226- 225.
21- تاریخ سیاسى اسلام، ص127.
22- تاریخ طبرى، ج 4، حوادث سالهاى 50 تا 60 هجرى.
23- طبقات، ابن سعد، ج3، ص 485، چاپ دارصادر بیروت.
24- حماسه حسینى، شهید مطهرى، ج3، ص 380، انتشارات صدرا.
25- تاریخ سیاسى اسلام، ج 2، ص26/ تاریخ طبرى، ج 4، ص 257- 301.
27- همان، ص 368-370.
28- همان، ص383.
29- همان، ص426.
30- همان، ص487.
31- همان، ص579.
32- كامل ابن اثیر، ج 2، ص 225/ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 305.
33- تاریخ سیاسى اسلام، ص 260.
34- الفتوح، ج6، ص 95/ انساب الاشراف، ج 5، ص 221.
35- تاریخ سیاسى اسلام، ص 266-265.
36- تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 250 – 248/ انساب الاشراف، ج 4، ص18.
37- تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسیان،التون، ل، دنیل، ترجمه مسعود رجبنیا، ص 28.
38- همان، ص46.
39- همان، ص 115 و 114.
40- شخصیت و قیام زید بن على، رضوى اردكانى، ص 489- 504، انتشارات علمى فرهنگى.
41- تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان در زمان حكومت عباسیان، ص38.
42- تاریخ طبرى، ج 4، حوادث سال 145.
43- بحارالانوار، ج47، ص 200.
44- تحف العقول، ابن شعبه حرانى،ص 256-260.
تاریخ طبرى، ج 4، ص 30، حوادث سال 40 هجرى/ ارشاد شیخ مفید، ص 170.
ليلةالقدر درنگاه علامه طباطبايى (ره)
مهمترين مناسبت ماه مبارك رمضان، شب قدر است كه همواره مورد توجه مؤمنين بوده و خواهد بود. آنچه در پيش روى داريد بحثى پيرامون شب قدر بر اساس نظرات مرحوم علامه طباطبايى رحمةالله در تفسير شريف الميزان است كه در دو سوره "قدر" و "دخان" مطرح شده است.
مراد از قدر، تقدير و اندازهگيرى است و شب قدر شب اندازهگيرى است و خداوند متعال در اين شب حوادث يك سال را تقدير مىكند و زندگى، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسان ها و امورى ازاين قبيل را مقدر مىگرداند.
در قرآن كريم آيهاى كه به صراحت بيان كند شب قدر چه شبى است ديده نمىشود. ولى از جمعبندى چند آيه از قرآن كريم مىتوان فهميد كه شب قدر يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان است. قرآن كريم از يك سو مىفرمايد: "انا انزلناه فى ليلة مباركة."
( دخان / 3 ) اين آيه گوياى اين مطلب است كه قرآن يكپارچه در يك شب مبارك نازل شده است و از سوى ديگر مىفرمايد: "شهررمضان الذى انزل فيه القرآن."( بقره / 185) و گوياى اين است كه تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مىفرمايد: "انا انزلناه فى ليلة القدر." (قدر/1) از مجموع اين آيات استفاده مىشود كه قرآن كريم در يك شب مبارك در ماه رمضان كه همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما اين كه كدام يك از شبهاى ماه رمضان شب قدر است، در قرآن كريم چيزى برآن دلالت ندارد و تنها از راه اخبار مىتوان آن شب را معين كرد.
در بعضى از روايات منقول از ائمه اطهار (ع) شب قدر مردد بين نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان است و در برخى ديگر از آن ها مردد بين شب بيست و يكم و بيست و سوم و در روايات ديگرى متعين در شب بيست و سوم است و عدم تعين يك شب به جهت تعظيم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نكنند.
پس از ديدگاه روايات ائمه اهل بيت (ع) شب قدر از شبهاى ماه رمضان و يكى از سه شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم است. اما روايات منقول از طرق اهل سنت به طورعجيبى با هم اختلاف داشته و قابل جمع نيستند ولى معروف بين اهل سنت اين است كه شب بيست و هفتم ماه رمضان شب قدر است و در آن شب قرآن نازل شده است.
شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالى كه قرآن درآن نازل شد نيست بلكه با تكرار سال ها، آن شب نيز تكرار مىشود. يعنى درهر ماه رمضان شب قدرى است كه درآن شب امور سال آينده تقدير مىشود. دليل براين امر اين است كه:
اولا: نزول قرآن به طور يكپارچه در يكى از شبهاى قدر چهارده قرن گذشته ممكن است ولى تعيين حوادث تمامى قرون گذشته و آينده درآن شب بى معنى است.
ثانيا: كلمه "يفرق" در آيه شريفه "فيها يفرق كل امر حكيم." (دخان / 6 ) در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مىرساند و نيز كلمه "تنزل" در آيه كريمه "تنزل الملئكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر" (قدر / 4 ) به دليل مضارع بودنش دلالت بر استمرار دارد.
ثالثا: از ظاهر جمله "شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن."(بقره / 185) چنين برمىآيد كه مادامى كه ماه رمضان تكرار مىشود آن شب نيز تكرار مىشود. پس شب قدر منحصر در يك شب نيست بلكه درهر سال در ماه رمضان تكرار مىشود.
در اين خصوص در تفسير برهان از شيخ طوسى از ابوذر روايت شده كه گفت: به رسول خدا (ص) عرض كردم يا رسول الله آيا شب قدر شبى است كه درعهد انبياء بوده و امر به آنان نازل مىشده و چون از دنيا مىرفتند نزول امر درآن شب تعطيل مىشده است؟ فرمود: "نه، بلكه شب قدر تا قيامت هست."
در سوره قدر مىخوانيم: "انا انزلناه فى ليلة القدر وما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر." خداوند متعال براى بيان عظمت شب قدر با اين كه ممكن بود بفرمايد: "وما ادريك ما هى هى خير من الف شهر" يعنى با اين كه مىتوانست در آيه دوم و سوم به جاى كلمه "ليلة القدر" ضمير بياورد، خود كلمه را آورد تا بر عظمت اين شب دلالت كند. و با آيه "ليلة القدر خير من الف شهر" عظمت اين شب را بيان كرد به اين كه اين شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن اين شب از هزار ماه، بهتر بودن از حيث فضيلت عبادت است. چه اين كه مناسب با غرض قرآن نيز چنين است. چون همه عنايت قرآن دراين است كه مردم را به خدا نزديك و به وسيله عبادت زنده كند. و احياء يا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است.
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ ( با اين كه در آن هزار ماه درهر دوازده ماهش يك شب قدر است) .
حضرت فرمود: "عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت درهزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد."
در شب قدر وقایعی حادث شده است:
الف- نزول قرآن
ظاهر آيه شريفه "انا انزلناه فى ليلة القدر" اين است كه همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبير به انزال كرده كه ظهور در يكپارچگى و دفعى بودن دارد نه تنزيل، كه ظاهر در نزول تدريجى است.
قرآن كريم به دو گونه نازل شده است:
1- نزول يكباره در يك شب معين.
2- نزول تدريجى در طول بيست و سه سال نبوت پيامبر اكرم (ص).
آياتى چون "قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مكث ونزلناه تنزيلا."(اسراء / 106) نزول تدريجى قرآن را بيان مىكند.
در نزول دفعى (و يكپارچه)، قرآن كريم كه مركب از سورهها و آيات است يك دفعه نازل نشده است بلكه به صورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آياتى كه درباره وقايع شخصى و حوادث جزيى نازل شده ارتباط كامل با زمان و مكان و اشخاص و احوال خاصهاى دارد كه درباره آن اشخاص و آن احوال و درآن زمان و مكان نازل شده و معلوم است كه چنين آياتى درست در نمىآيد مگر اين كه زمان و مكانش و واقعهاى كه دربارهاش نازل شده رخ دهد به طورى كه اگر از آن زمانها و مكانها و وقايع خاصه صرف نظر شود و فرض شود كه قرآن يك باره نازل شده، قهرا موارد آن آيات حذف مىشود و ديگر بر آنها تطبيق نمىكنند، پس قرآن به همين هيئت كه هست دوبار نازل نشده بلكه بين دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصيل است. همان اجمال و تفصيلى كه درآيه شريفه "كتاب احكمت اياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير."( هود / 1) به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن كريم به صورت اجمال و يكپارچه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شد و در طول بيست و سه سال به تفصيل و به تدريج و آيه به آيه نازل گرديد.
ب- تقدير امور
خداوند متعال در شب قدر حوادث يك سال آينده را از قبيل مرگ و زندگى، وسعت يا تنگى روزى، سعادت و شقاوت، خير و شر، طاعت و معصيت و... تقدير مىكند.
در آيه شريفه "انا انزلناه فى ليلة القدر"( قدر / 1 ) كلمه "قدر" دلالت بر تقدير و اندازهگيرى دارد و آيه شريفه "فيها يفرق كل امر حكيم." (دخان / 6 ) كه در وصف شب قدر نازل شده است بر تقدير دلالت مىكند. چون كلمه "فرق" به معناى جدا سازى و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است. و فرق هر امر حكيم جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعهاى كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازهگيرى مشخص سازند. امور به حسب قضاى الهى داراى دو مرحلهاند، يكى اجمال و ابهام و ديگرى تفصيل. و شب قدر به طورى كه از آيه "فيها يفرق كل امر حكيم." برمىآيد شبى است كه امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصيل بيرون مىآيند.
ج- نزول ملائكة و روح
بر اساس آيه شريفه "تنزل الملئكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر."( قدر / 4) ملائكه و روح در اين شب به اذن پروردگارشان نازل مىشوند. مراد از روح، آن روحى است كه از عالم امر است و خداى متعال دربارهاش فرموده است "قل الروح من امر ربى."( اسراء / 85 ) دراين كه مراد از امر چيست؟ بحثهاى مفصلى در تفسير شريف الميزان آمده است كه به جهت اختصار مبحث به دو روايت در مورد نزول ملائكه و اين كه روح چيست بسنده مىشود.
1- پيامبر اكرم (ص) فرمود: وقتى شب قدر مىشود ملائكهاى كه ساكن در "سدرة المنتهى" هستند و جبرئيل يكى از ايشان است نازل مىشوند در حالى كه جبرئيل به اتفاق سايرين پرچمهايى را به همراه دارند.
يك پرچم بالاى قبر من، و يكى بر بالاى بيت المقدس و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طورسينا نصب مىكنند و هيچ مؤمن و مؤمنهاى دراين نقاط نمىماند مگر آن كه جبرئيل به او سلام مىكند، مگر كسى كه دائم الخمر و يا معتاد به خوردن گوشت خوك و يا زعفران ماليدن به بدن خود باشد.
2- از امام صادق عليه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئيل بزرگتر است و جبرئيل از سنخ ملائكه است و روح ازآن سنخ نيست. مگر نمىبينى خداى تعالى فرموده: "تنزل الملئكة والروح" پس معلوم مىشود روح غير از ملائكه است.
د- سلام و امنيت
قرآن كريم در بيان اين ويژگى شب قدر مىفرمايد: "سلام هى حتى مطلع الفجر."(قدر / 5) كلمه سلام و سلامت به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. و جمله "سلام هى" اشاره به اين مطلب دارد كه عنايت الهى تعلق گرفته است به اين كه رحمتش شامل همه آن بندگان بشود كه به سوى او روى مىآورند و نيز به اين كه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به اين معنا كه عذابى جديد نفرستد. و لازمه اين معنا اين است كه در اين شب كيد شيطانها هم مؤثر واقع نشود چنانكه در بعضى از روايات نيز به اين معنا اشاره شده است.
البته بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه "سلام" اين است كه در شب قدر ملائكه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مىدهند.
پىنوشتها:
1- مجمع البيان، ج 10، ص519 .
2- تفسير الدرالمنثور، ج6 .
3- تفسير البرهان، ج4، ص488، ح26 .
4- فروع كافى، ج4، ص157، ح4 .
5- مجمع البيان، ج10، ص520 .
http://www.shabestan.ir/articledetail.asp?spcode=86070914194683
امام علي (ع ) و واقعيات
علامه محمدتقي جعفري
مطالبي كه بازگوكننده ارتباط شخصي اميرالمومنين عليه السلام با واقعيات و رفتار شخصي وي در زندگي است , به گروههايي تقسيم مي شود :
گروه يكم . مطالبي است كه رابطه او را با خدا بيان مي كند. به اتفاق همه صاحبنظران علوم اسلامي , اميرالمومنين عليه السلام تجسم يافته اي از قرآن بوده و شناخت او درباره قرآن و ايمان او به تمام محتويات آن , در حد اعلا بوده است . نيز اين تجسم در سخنان آن بزرگوار به خوبي روشن مي شود. لذا به طور قطع او نزديكي خدا را به خود مطابق آيات زير اعتقاد داشته و با يقين شهودي آن را دريافته است :
" و ما از رگ گردن به او نزديكتريم . " (1)
" و او با شماست هر كجا كه باشيد . " (2 )
امام علي (ع ) در مواردي متعدد از نهج البلاغه ارتباط مستقيم خود را با خدا توضيح داده است . از آن جمله :
1 ـ در آن هنگام كه ذعلب يماني از او مي پرسد كه :
هل رايت ربك يا اميرالمومنين
يا اميرالمومنين (ع ) آيا خدايت را ديده اي
چنين پاسخ مي دهد :
افاعبد ما لا اري فقال : و كيف تراه فقال : لا تدركه (تراه ) العيون بمشاهده العيان , و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان . (3 )
آيا چيزي را كه نديده باشم مي پرستم
ذعلب گفت : چگونه خدا را مي بيني فرمود : چشمهاي انساني او را با مشاهده عيني نمي بيند. بلكه دلها هستند كه او را با حقايق ايمان درمي يابند.
2 ـ اللهم انك آنس الانسين (الموانسين ) لاوليائك , و اخضرهم بالكفايه للمتوكلين عليك . تشاهدهم في سرائرهم , و تطلع عليهم في ضمائرهم , و تعلم مبلغ بصائرهم . فاسرارهم لك مكشوفه , و قلوبهم اليك ملهوفه . ان او حشتهم الغربه آنسهم ذكرك , و ان صبت عليهم المصائب لجووا الي الاستجاره (الاستخاره ) بك , علما بان ازمه الامور بيدك , و مصادرها عن قضائك . (4 )
بار الها , تويي مانوس ترين انس گيرندگان بر دوستانت و حاضرترين آنان براي كفايت به كساني كه توكل بر تو مي نمايند. آنان را در درونشان شاهدي و بر آنان در وجدانهاي باطني شان مطلعي و تويي كه به مقدار بيناييهاي آنان دانايي . پس رازهاي نهاني آنان براي تو آشكار است و دلهايشان به سوي تو شيفته و بي قرار. اگر غربت آنان را به وحشت بيندازد , ذكر تو انيسشان گردد و اگر مصيبتهاي روزگار بر سرشان تاختن آورد , پناهندگي به تو جويند; زيرا مي دانند كه زمام همه امور به دست تو است و صدور آنها از مقام قضاي تو.
گروه دوم . مطالبي است كه رابطه علي (ع ) را با جهان هستي توضيح مي دهد. مطالب مربوط به اين ارتباط چنين است كه اميرالمومنين عليه السلام همه اجزا و روابط موجود در جهان هستي را آيات الهي تلقي مي كند , و مطابق دستورات اكيد قرآن , به شناخت جهان توصيه مي كند.
امام علي (ع ) در بعضي از نيايشهاي نهج البلاغه به حقايق و پديده هاي عالم طبيعت اشاره مي فرمايد. مانند :
اللهم رب السقف المرفوع , والجو المكفوف . (5 )
پروردگارا , اي خداي سقف بلند آسمان و فضاي محفوظ كه شب و روز پشت سر هم در آن فرو مي روند.
مسلم است كه انسان حقايقي را كه در حال نيايش با اسناد به خدا متذكر مي شود , عظمت آنها را گوشزد مي كند كه بدون درك و هويت و خواص آنها , قابل درك نيست . امام علي عليه السلام از نظر تكليف انساني و امكان گرديدن هاي تكاملي , اين دنيا را بهترين محل براي آدمي معرفي مي كند. در سخناني كه در پاسخ سرزنش كننده دنيا فرموده است , اين جملات وجود دارد :
ان الدنيا دار صدق لمن صدقها , و دار عافيه لمن فهم عنها , و دار غني لمن تزود منها , و دار موعظه لمن اتعظ بها. مسجد احبا الله , و مصلي ملائكه الله , و مهبط و حي الله , و متجر اوليا الله . (6 )
دنيا جايگاهي است راستين براي كسي كه با واقعيت آن درست روياروي شد و خانه عافيت و گوارايي است براي كسي كه آن را شناخت (يا معرفت از آن حاصل نمود). اين دنيا خانه بي نيازيست براي كسي كه از آن توشه برداشت و جايگاه پندگيريست براي كسي كه از آن نصيحت پذيرفت . اين دنيا مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان الهي و جايگاه نزول وحي خداوند و تجارتگاه اولياالله است .
ملاحظه مي شود كه اميرالمومنين (ع ) رابطه يك انسان كامل را با اين دنيا , رابطه وسيله كمال با كسي كه در صدد وصول به رشد و كمال است معرفي مي كند. در حقيقت دنيا , كه عبارت است از سطوح جهان طبيعت در حال ارتباط با انساني كه داراي نيروها و ابعاد بسياري سازنده و عامل تكامل است , واقعيتي است كه ارزش و عظمت آن وابسته به برداشتي است كه انسان از زندگي خود در اين دنيا دارد. مولوي مي گويد :
تو درون چاه رفتستي ز كاخ
چه گنه دارد جهانهاي فراخ
مر رسن را نيست جرمي اي عنود
چون تو را سوداي سر بالا نبود
اميرالمومنين عليه السلام جمله اي ديگر در نهج البلاغه دارد كه هيچ يك از فلاسفه و حكما جمله اي با اين محتواي پرعظمت درباره رابطه انسان با دنيا نگفته اند. اين جمله مختصر چنين است :
والناس فيها رجلان : رجل باع فيها نفسه فاوبقها , و رجل ابتاع نفسه فاعتقها . (7)
مردم در اين دنيا بر دو گروهند : مردي كه نفس خودرا فروخت و خود را به هلاكت انداخت و مردي كه نفس خود را خريد و آن را آزاد كرد.
تفسير اين جمله مختصر به يك مجلد كتاب مستقل نياز دارد تا به خوبي توضيح داده شود. مي گويد اگر حيات آدمي انسان محوري بوده باشد , يعني انسان يك جز ناآگاه از طبيعت نباشد , كه هستي و نيستي او در بازيگاه طبيعت بي اصل و بي هدف باشد , بايد شخصيت انساني خود را از عوامل جبر نما و نابودكننده بگيرد و آن را در مسير رشد و كمال آزاد كند , تا با تكاپوي انقطاع ناپذير , راه هدف اعلاي زندگي خود را طي كند.
در آن جملاتي از نهج البلاغه كه پستي ها و ناهنجاريهايي دنيا به ميان آمده است , در حقيقت , مقصود پستي ها و ناهنجاريهاي ارتباط مردم با دنياست كه آن را جايگاه وصول به هدف مطلق زندگي تلقي مي كنند , و آن را مورد پرستش قرار مي دهند , و خود را در زر و زيور و مزاياي نسبي دنيا چنان غوطه ور مي كنند كه گويي اين دنيا مقدمه يك حيات جاوداني نيست .
گروه سوم . مطالبي است كه رابطه اميرالمومنين (ع ) با انسانها را بيان مي كند. رابطه اميرالمومنين (ع ) با انسانها , با در نظر گرفتن هويت و مختصات انسانها قابل درك و توضيح است . اميرالمومنين (ع ) اين موجود را يك جاندار داراي ابعاد و استعدادهاي متنوع مي بيند كه اگر به وسيله تعليم و تربيت و ارشاد , آن ابعاد و استعدادها را در راه هدفهاي انساني ـ الهي به فعليت نرساند , پست ترين و ضعيف ترين موجودات است , و اگر آن نيروها را در تقويت خود طبيعي به كار بيندازد درنده ترين و مضرترين جانداران است .
اين است هويت انساني با مختصاتي كه دارد. اما از ديدگاه الهي , انسان موجودي است كه در هدف اعلاي آفرينش , منظور خداوندي بوده و مادامي كه او خود را با اختيار خود از مجراي حيات كه چشمه سار جاري به اقيانوس ابديت است , بيرون نياورد , از همه جهات بايد مورد محبت و نوازش و احترام قرار بگيرد. امام علي (ع ) در يكي از جملات چنين فرموده است :
اني اريدكم لله و انتم تريدونني لانفسكم . (8 )
زيرا من شما را براي خدا مي خواهم , و شما مرا براي خودتان مي خواهيد.
يعني من شما را از ديدگاهي خيلي بالاتر از آن چه كه تصور مي كنيد , مي نگرم . من شما را جلوه گاه مشيت الهي مي دانم . محبت به شما را محبت به خدا تلقي مي كنم . ظلم به شما را ظلم به خدا مي بينم . شما مرا وسيله اي براي خودكامگي ها و هوي پرستيهاي خود تلقي مي كنيد.
مي دانيم كه سخنان نهج البلاغه جلوه هايي از ابعاد گوناگون يك انسان پوينده در مسير كمال برين است . طبيعي است كه اين سخنان توهمات بي پايه و جزئيات زودگذر و ذوق پردازيهاي شاعرانه و افسانه گوييهاي تخديركننده نيست .
محتويات اين سخنان به همان اندازه واقعيت دارد كه انسان در طبيعت وابسته به آفريننده طبيعت , مي تواند راه هدف اعلاي زندگي خود را در پيش گيرد.
سخنان اميرالمومنين (ع ) در نهج البلاغه با چهار طريق محتويات خود را اثبات مي كند. به اين معنا كه واقعيت محتويات سخنان اميرالمومنين (ع ) در نهج البلاغه با چهار طريق اثبات مي شود :
1 ـ بيان اصول بنيادين .
2 ـ توصيف واقعيات .
3 ـ استدلال .
4 ـ ارشاد .
پي نوشت ها:
1 ـ سوره ق , آيه .16
2 ـ سوره حديد , آيه .4
3 ـ نهج البلاغه , خطبه .179
4 ـ نهج البلاغه , خطبه .227
5 ـ نهج البلاغه , خطبه .171
6 ـ نهج البلاغه , كلمات قصار , شماره .131
7 ـ نهج البلاغه , كلمات قصار , شماره .133
8 ـ نهج البلاغه , خطبه .136
روزه و رمضان در آئينه شعر فارسى
مبارک باد آمد ماه روزه
رهت خوش باد، ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد آن شاه روزه
مسلمانان، سرم مست است از آن روز
زهی اقبال و بخت و جاه روزه
بجز این ماه، ماهی هست پنهان
نهان چون ترک در خرگاه روزه
بدان مه ره برد آن کس که آید
درین مه خوش به خرمنگان روزه
رخ چون اطلسش گر زرد گردد
بپوشد خلعت از دیباه روزه
دعاها اندرین مه مستجاب است
فلکها را بدرد آه روزه
چو یوسف ملک مصر عشق گیرد
کسی کو صبر کرد در چاه روزه
سحوری کم زن ای نطق و خمش آن
ز روزه خود شوند آگاه روزه
(كليات شمس، جزء و پنجم، ص 137)
رمضان، ماه روزه و ماه نهم از ماههاى قمرى بين شعبان و شوال است، رمضان در لغتبه معناى تابش گرما و شدت تابش خورشيد است. بعضى گويند رمضان به معنى سنگ گرم است كه از سنگ گرم، پاى روندگان مىسوزد و شايد ماخوذ از «رمض» باشد كه به معنى سوختن است چون ماه صيام گناهان را مىسوزاند به اين خاطر، بدين اسم موسوم شده است زيرا ماه رمضان موجب سوختگى و تكليف نفس است. اما صوم و روزه كه در اين ماه تكليف شرعى مسلمانان است عبارت است از احتراز از خوردن و آشاميدن و مفطرات ديگر از طلوع صبح تا غروب.
در قرآن مجيد يك بار «رمضان» و چهارده بار صوم و صيام و صائمين و صائمات ... آمده است.
شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن ... ماه رمضان است كه در آن فرو فرستاده شد قرآن ... دستور روزه در آيه 179 سوره بقره طرح شده است: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.
از همان آغاز كه رودكى پدر شعر فارسى، بلند بناى كاخ ادب را برافراشت، مفردات روزه، رمضان، صوم و صيام در آيينه شعر فارسى انعكاس يافتند. اين انعكاس در تمامى انواع شعر مدحى، اخلاقى، تعليمى، غنايى و رثا ديده مىشود. در شعر شاعران دوره اول، كاربردها سطحى است و از اعلام ماه رمضان يا عيد رمضان و مبارك باد گفتن آن فراتر نمىرود:
روزه به پايان رسيد و آمد نو عيد هر روز بر آسمانتباد امروزا
(رودكى)
همان بر دل هر كسى بوده دوست نماز شب و روزه آيين اوست
(فردوسى 203/3)
بر آمدن عيد و برون رفتن روزه ساقى بدهم باده بر باغ و به سبزه
(منوچهرى به نقل از دهخدا)
عيد قربان بر او مبارك باد هم بر آنسان كه بود عيد صيام
(فرخى به نقل از دهخدا)
جاهش زد هر چون مه عيد از صف نجوم ذاتش زخلقت چون شب قدر از مه صيام گر در مه صيام شود خوانده اين مديح بر تو به خير باد مديح و مه صيام
(به نقل از دهخدا)
خجسته باد و مبارك قدوم ماه صيام بر اولياء و احباى شهريار نام
(نزارى به نقل از دهخدا)
نزد خداوند عرش بادا مقبول طاعتخير تو و صيام و قيامت
(مسعود سعد به نقل از دهخدا)
روزه دار و به ديگران بخوران نه مخور روز و شب شكم بدران
(به نقل از دهخدا)
ديدگاه ناصر خسرو شاعر تعليمى و دينى مذهبى اسماعيليه از شاعران پيشين فراتر مىرود وى اگر چه پرسشى را كه از مستنصر بالله درباره روزه و ديگر احكام شريعت مىكند بىجواب مىگذارد:
و آنگاه بپرسيدم از اركان شريعت كاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرر؟ و ز روزه كه فرمودش ماه نهم از سال و زحال زكات درم و زر مدور ...
(ناصر خسرو ص 512)
اما مخاطب خود را به تامل درباره اين حكم عبادى فرا خوانده مىگويد:
چون روزه ندانى كه چه چيزى است چه سود است بيهوده همه روز تو را بودن ناهار
(ناصر خسرو ص 165)
همه پارسايى نه روزه است و زهد نه اندر فزونى نماز و دعاست
(ناصر خسرو به نقل از دهخدا)
از نماز و روزه تو هيچ نگشايد تو را خواه كن خواهى مكن، من با تو گفتم راستى
(ناصر خسرو به نقل از دهخدا)
تا نپذيرد ز توى زى خداى نيست پذيرفته صلاة و صيام
(ناصر خسرو به نقل از دهخدا)
سوى بهشت عدن يكى نردبان كنم يك پايه از صلات و دگر پايه از صيام
(ناصر خسرو ص 58)
خاقانى شاعر تعليمى علاوه بر آن كه در شعر خود از مفردات صوم و صيام سود جسته است و صيام را از بهترين سكنات نفس دانسته است:
از جسم بهترين حركاتى صلاة دان وز نفس بهترين سكناتى صيام دان
(خاقانى)
به خاطر آشنايى با عقايد ترسايى و دين مسيحيت از «روزه مريم» «صوم العذرا» ياد مىكند. روزه مريم يا صوم مريم كه در آيه 27 سوره مريم آمده است: «فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا: پس بگو بدرستى كه من نذر كردم براى خداى بخشنده روزه، پس سخن نمىكنم امروز آدمى را.
آن است كه بعد از ولادت عيسى(ع) مريم نذر كرد كه روزه بدارد و يك روز تمام با كسى سخن نگفت: چون قوم از وى سخنها پرسيدن گرفتند فقط اشاره به كودك كرد كه در گهواره بود و عيسى(ع) گفت: انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا: گفت: به درستى كه منم بنده خدا، مرا كتاب داده و پيغمبر گردانيده است.
نسطوريه، روزه مريم را هنوز به نام صوم مارت مريم نگاه مىدارند و آن در دوشنبه بعد از عيد بسبار نسطورى آغاز مىشود و در روز عيد ميلاد تمام مىشود:
چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه كه مريم عور بود و روح تنها چه بود آن نطق عيسى وقت ميلاد چه بود آن صوم مريم گاه اصغا
(خاقانى ص 27)
در توحيد و معراج حضرت ختمى مرتبت گويد:
دل گرسنه در آمد بر خوان كائنات چون شبهتى بديد برون رفت ناشتا مريم گشاده روزه و عيسى ببسته نطق كو در سخن گشاده سر سفره سخا...
(خاقانى ص 5)
و در واقعه حبس و عزلتخود گويد:
روزه كردم نذر چون مريم كه هم مريم صفاست خاطر روح القدس پيوند عيسى زاى من نيستبر من روزه در بيمارى دل زان مرا روزه باطل مىكند اشك دهن آلاى من اشك چشم در دهان افتد گه افتد افطار از آنك جز كه آب گرم چيزى نگذرد بر ناى من
(خاقانى صص 31، 322)
نظامى گنجوى نيز در مثنوى خسرو و شيرين در بيان مرگ مريم، روزه مريم را ياد مىكند:
چون مريم، روزه مريم نگه داشت دهان در بست از آن شكر كه شه داشت
(خسرو و شيرين ص 288)
مولانا در كليات شمس، روزه مريم را براى نفس شكمخوار توصيه مىكند:
باز رهان خلق را از سر و از سر كشى اى كه درون دلى چند ز دل، دركشى... نفس شكمخوار را روزه مريم دهى تا سوى بهرام عشق مركب لاغر كشى
(كليات شمس جزو ششم ص 241)
و در موردى ديگر گويد:
روزه مريم مرا، خوان مسيحيت نوا تركنم از فرات تو، امشب خشك نانه
(كليات شمس جزو پنجم ص 222)
صوم العذارا نيز تركيبى است كه يك بار در ديوان خاقانى ديده مىشود، بنا به ترجمه و شرح مينورسكى در قصيده مسيحيت، صوم العذارا را شروع آن روز دوشنبه بعد از عيد تجلى است و سه روز طول مىكشد و عباديان و مسيحيان عرب آن را به ياد دوشيزگان نصارى مىگيرند كه روزه، آنها را از اسارت پادشاه حيره المنذر رهايى بخشيد منذر از امسا چهار صد دختر برد و به عنوان قربانى به عزه از اصنام جاهلى تقديم كرد. در شرح شيخ آذرى صوم العذارا به معنى روزه دختران بكر آمده كه به متابعت مريم در هيكل نشينند تا روز وفات.
به خمسين و به دنح و ليلة الفظر به عيد الهيكل و صوم العذارا
(خاقانى ص 28)
خاقانى از مضمون روزه گرفتن و افطار كردن، در شعر غنايى، مدحى و رثايى نيز سود جسته است، در شعر غنايى مىگويد:
عشق آتشى است كاتش دوزخ غذاى اوست پس عشق روزهدار و تو در دوزخ هوا
(خاقانى ص 205)
و در شعر مدحى مىگويد:
تا به رويش گرفتهام روزه جز به يادش نكردهام افطار
(خاقانى ص 205)
و در شعر رثايى، روزه گرفتن را به معنى ترك و قطع علاقه به كار برده است آنجا كه از زبان امير رشيد الدين فرزند در گذشتهاش مىگويد:
من كنون روزه جاويد گرفتم زجهان گر شما در هوس عيد بقاييد همه
(خاقانى ص 409)
و باز در مرثيه او مىگويد:
ز اين دونان فلك از خوانچه دونان بينند تا نبينم كه دهان از پى خور بگشاييد. از طرب روزه بگيريد و به خون ريز سرشك نه به خوان ريزه اين خوان چه زر بگشاييد
(خاقانى ص 158)
در آثار سعدى شاعر معرفت و اخلاق نيز توجه به روزه و شرايط آن ديده مىشود. در يك مورد شاعر، توجه كامل به خدا را مطرح كرده و روزه و عبادتى را كه ريا و سمعهاى در آن طرح شود مطرود مىداند:
شنيدم كه نابالغى روزه داشت به صد محنت آورد روزى به چاشت... پدر ديده بوسيد و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وى گذر كرد يك نيمه روز فتاد اندرو ز آتش معده سوز به دل گفت اگر لقمه چندى خورم چه داند پدر غيب يا مادرم چون روى پسر در پدرم بود و قوم نهان خورد و پيدا به سر برد صوم كه داند چون در بند حق نيستى اگر بى وضو در نماز ايستى
(بوستان ص 273)
و در موردى ديگر تهمت و غيبت را از مبطلات روزه دانسته، مىگويد:
به طفلى درم رغبت روزه خاست ندانستى چپ كدام است و راست يكى عابد از پارسايان كوى همى شستن آموختم دست و روى كه بسم الله اول به سنتبگوى دوم نيت آور سوم كف بشوى پس آنگه دهن شوى و بينى سه بار مناخر به انگشت كوچك بخار به سبابه دندان پيشين بمال كه نهى است در روزه بعد از زوال وزان پس سه مشبت آب بر روى زن ز رستنگه موى سر تا ذقن در دستها تا به مرفق بشوى ز تسبيح و ذكر آنچه دانى بگوى دگر مسح سر بعد از آن غسل پاى همين است و ختمش به نام خدا كس از من نداند در اين شيوه به نبينى كه فرتوت شد پير ده شنيد اين سخن دهخداى قديم بشوريد و گفت اى خبيث رجيم نه مسواك در روزه گفتى خطاست بنى آدم مرده خوردن رواست دهن گوز ناگفتنىها نخست بشوى، آنكه از خور دنيا بهشت
(بوستان ص 292)
و در جاى ديگر مىگويد:
به سرهنگ سلطان چنين گفت زن كه خيز اى مبارك در رزق زن برو تاز خوانت نصيبى دهند كه فرزند كانت نظر بررهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد كه سلطان به شب نيت روزه كرد زن از نااميدى سرانداخت پيش همى گفتبا خود دل از فاقه ريش كه سلطان از اين روزه گويى چه خواست كه افطار و عيد طفلان ماست خورنده كه خيرش بر آيد زدست به از صائم الدهر دنيا پرست مسلم كسى را بود روزه داشت كه درماندهاى را دهد نان چاشت و گرنه چه لازم كه سعيى برى ز خود باز گيرى و هم خورى
(بوستان ص 204)
و در قصيدهاى از توديع ماه رمضان، بار بر دل دارد و مىگويد:
برگ تحويل مىكند رمضان بار توديع بر دل اخوان يار ناديده سير زود برفت دير ننشست نازنين مهمان غادرالحب صحبة الاحباب فارق الخل عشرة الخلان ماه فرخنده روى بر پيچيد و عليك السلام يا رمضان الوداع اى زمان طاعت و خير مجلس ذكر و محفل قرآن مهر فرمان ايزدى بر لب نفس در بند و ديو در زندان تا دگر روز، با حبان آيد بس بگردد به گونه گونه جهان بلبلى زار زار مىناليد بر فراق بهار وقتخزان گفتم اندوه مبركه باز آيد روزه نو روز و لاله و ريحان گفت ترسيم بقا وفا نكند ور نه هر سال گل دهد بستان روزه بسيار و عيد خواهد بود تيرماه و بهار و تابستان تا كه در منزل حيات بود سال ديگر كه در غريبستان...
(قصايد سعدى 722)
در شعر غنايى نيز سعدى از مضمون روزه و ماه نو بى بهره نبوده و هلال ابروى دوست را هلال عيد خود يافته است:
هر كه را خاطر به روى دوست رغبت مىكند بس پريشانى ببايد بردنش چون موى دوست ديگران را عيد اگر فرداست ما را از اين دهست روزه داران ماه نو ببينند و ما ابروى دوست
(غزليات سعدى ص 388)
اما بهترين مضامين و عميقترين مفاهيم در كليات شمس به چشم مىخورد.
شاعر شوريده مكتب عرفان با شريعت پيوند ناگسستنى دارد از اين رو با حلول ماه رمضان ماه معراج آدمى، ماه پرورش عيسى روح، ماه بريدن از نان و رسيدن به جانان به وجد درمىآيد:
ماه رمضان آمد اى يار قمر سيما بر بند سر سفره بگشاى ره بالا اى ياوه هر جايى، وقتست كه باز آيى بنگر سوى حلوايى تا كى طلبى حلوا... مرغت ز خور و هيضه، ماندهست درين بيضه بيرون شو از اين بيضه تا باز شود پرها بر ياد لب دلبر خشكست لب مهتر خوش با شكم خالى مىنالد چون سرنا خالى شو و خالى به لب بر لب نايى نه چون نى زدمش پر شو و آنگاه شكر مىخا... گر تو به زيان كردى آخر چه زيان كردى كو سفره نان افزا كو دلبر جان افزا از درد به صاف آييم و زصاف به قاف آييم كز قاف صيام اى جان، عصفور شود عنقا صفراى صيام ار چه، سوداى سفر افزايد ليكن ز چنين سودا يابند يد بيضا هر سال نه جوها را مىپاك كند از گل تا آب روان گردد تا كشتشود خضرا بر جوى كنان تو هم، ايثار كن اين نان را تا آب حيات آيد تا زنده شود اجزا... بستيم در دوزخ يعنى طمع خوردن بگشاى در جنتيعنى كه دل روشن بس خدمتخر كردى بس كاه و جوش بردى در خدمت عيسى هم بايد مددى كردن تا سفره و نان بينى كى جان و جهان بينى رو جان و جهان را جو، اى جان و جهان من اينها همه رفت اى جان بنگر سوى محتاجان بى برگ شديم آخر چون گل ز دى و بهمن سيريم ازين خرمن، زين گندم وزين ارزن بى سنبله و ميزان، اى ماه تو كن خرمن ...
(كليات شمس جزء هفتم صص 92، 91)
در غزلى ديگر ماه رمضان را موجب قلب ضلالت و رسيدن به لشكر ايمان، ماه حيات جان، ماه صبر، ماه نزول قرآن، عروج روح و ماه دريده شدن پردههاى ظلمت و پيوستن به ملائكه و مقربين مىخواند:
آمد شهر صيام، سنجق سلطان رسيد دستبدار از طعام مايده جان رسيد جان ز قطعيتبرست، دست طبيعتببست قلب ضلالتشكست لشكر ايمان رسيد لشكر «والعاديات» (1) دستبه يغما نهاد ز آتش «و الموريات» (2) نفس به افغان رسيد البقره راستبود موسى عمران نمود مرده از و زنده شد چونك به قربان رسيد روزه چون قربان ماست زندگى جان ماست تن همه قربان كنيم جان چون به مهمان رسيد صبر چو ابريستخوش، حكمتبارد ازو زانك چنين ماه صبر بود كه قرآن رسيد(3) نفس چون محتاج شد روح به معراج شد چون در زندان شكست جان بر جانان رسيد پرده ظلمت دريد، دل به فلك بر پريد چون ز ملك بود دل باز بديشان رسيد زود از اين چاه تن دستبزن در رسن برسر چاه آب گو: يوسف كنعان رسيد عيسى چو از خر برست گشت دعايش قبول دستبشو كز فلك، مايده و خوان رسيد دست و دهان را بشو، نه بخور و نى بگو آن سخن و لقمه جو، كان به خموشان رسيد
(كليات شمس جزو دوم ص 198)
مولانا روزه را مادرى مىداند كه كريمانه به سوى اطفال خويش آمده است پس نبايد دامان چنين مادرى را آسان از دست فرو هشت:
سوى اطفال بيامد به كرم مادر روزه مهل اى طفل به سستى طرف چادر روزه بنگر روى ظريفش بخور آن شير لطيفش به همان كوى وطن كن، بنشين بر در روزه بنگر دست رضا را كه بهاريستخدا را بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه هلهاى غنچه نازان، چه ضعيفى و چه يازان چون رسن باز بهارى بجه از خيبر روزه تو گلا غرقه خونى چيى دلخوش و خندان مگر اسحاق خليلى خوشى از خنجر روزه ز چيى عاشق نانى، بنگر تازه جهانى بستان گندم جانى هله از بيدر روزه
(كليات شمس، جزو پنجم)
در اين ماه كه مهمان خدا هستيم، درهاى دوزخ بسته و درهاى بهشتبه رويمان باز خواهد شد:
دلا در روزه مهمان خدايى طعام آسمانى را سرايى درين مه چون در دوزخ ببندى هزاران در ز جنتبرگشايى... (4)
(كليات شمس جزو ششم صص 35 و 361)
در غزلى شيوا با رديف «صيام» به تاثير روزه در دل و جان مىپردازد كه آن از زبان خود مولانا خوشتر است:
مىبسازد جان و دل را بس عجايب كان صيام گر تو خواهى تا عجب گردى، عجايب دان صيام گر تو را سوداى معراجستبر چرخ حيات دانك اسب تازى تو هست در ميدان صيام هيچ طاعت در حبان آن روشنى ندهد تو را چونك بهر ديده دل كورى ابدان صيام چونك هست اين صوم نقصان حيات هر ستور خاص شد بهر كمال معنى انسان صيام چون حيات عاشقان از مطبخ تن تيره بود پس مهيا كرد بهر مطبخ ايشان صيام چيست آن اندر جهان مهلكتر و خونريزتر بر دل و بر جان و جا خون خواره شيطان صيام خدمتخاص نهانى تيز نفع و زود سود چيست پيش حضرت درگاه اين سلطان؟ صيام ماهى بيچاره را آب آنچنان تازه نكرد آنچ كرد اندر دل و جانهاى مشتاقان صيام در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل هستبهتر از حيوة صد هزاران جان صيام گرچه ايمان هست مبنى بر بناى پنج ركن ليك و الله هست از آنها اعظم الاركان صيام ليك در هر پنج پنهان كرده قدر صوم را چون شب قدر مبارك هستخود پنهان صيام سنگ بى قيمت كه صد خروار ازو كس ننگرد لعل گرداند چو خورشيد درون كان صيام شير چون باشى كه تو از روبهى لرزان شوى چيره گرداند تو را بر بيشه شيران صيام بس شكم خارى كند آنكو شكم خوارى كندنيست اندر طالع جمع شكم خواران صيام خاتم ملك سليمانستيا تاجى كه بخت مىنهد بر تارك سرماى مختاران صيام خنده صايم به است از حال مفطر در سجود زانك مىبنشاندت بر خوان الرحمن صيام در خورش آن بام تون، از تو به آلايش بود همچون حمامتبشويد از همه خذلان صيام شهوت خوردن ستاره نحس دان تاريك دل نور گرداند چو ماهت در همه كيوان صيام هيچ حيوانى تو ديدى روشن و پر نور علم تن چون حيوانست مگذار از پى حيوان صيام شهوت تن را تو همچون نيشكر در هم شكن تا درون جان ببينى شكر ارزان صيام قطره تو، سوى بحر كى توانى آمدن؟! سوى بحرت آورد چون سيل و چون باران صيام پاى خود را از شرف مانند سر گردان به صوم زانك هست آرامگاه مرد سر گردان صيام خويشتن را بر زمين زن درگه غوغاى نفس دست و پايى زن كه بفروشم چنين ارزان صيام گرچه نفست رستمى باشد مسلط بر دلت لزر بر وى افكند چون بر گل لرزان صيام ظلمتى كز اندرونش آب حيوان مىزهد هست آن ظلمتبه نزد عقل هشياران صيام گر تو خواهى نور قرآن در درون جان خويشتن هستسر نور پاك جمله قرآن صيام بر سر خوانهاى روحانى كه پاكان شستهاند مر تو را همكاسه گرداند بدان پاكان صيام روزه چون روزت كند روشن دل و صافى روان روز عيد وصل شد را ساخته قربان صيام در صيام ار پا نهى شادى كنان نه با گشاد چون حرامت و نشايد پيش غنا كان صيام زود باشد كز گريبان بقا سر برزند هر كه در سر افكند ماننده دامان صيام
(كليات شمس جزو سوم صص 291 تا 293)
مولانا در رباعيات خود نيز به روزه و تاثير آن توجه داشته است كه در ذيل به چند نمونه آن اشاره مىشود:
اين روزه چو بهغربيل ببيزد جان را پيدا آرد قراضه پنهان را جامى كه كند تيره مه تابان را بى پرده شود نور دهد كيوان را
(كليات شمس جزو هشتم شماره 29)
روز محك محتشم و دون آمد زنهار مگو «چون» كه ز هجوم آمد روزيست كه از وراى گردون آمد زان روز بهى كه روزن افزون آمد
(كليات شمس جزو هشتم شماره 633)
بيزارم از آن لعل كه پيروزه بود بييزام از آن عشق كه سه روزه بود بيزارم از آن ملك كه در يوزه بود بيزارم از آن عيد كه در روزه بود
(كليات شمس جزو هشتم شماره 779)
هين نوبت صبر آمد و ماه روزه روزى دو مگو ز كاسه و از كوزه بر خوان فلك گرد پى در يوزه تا پنبه جان باز رهد از غوزه
(كليات شمس جزو هشتم شماره 622)
عارف شيدا و عاشق گاهى از مضمون روزه در شعر تغزلى نيز بهره مىجويد و اين كاربرد هم در غزليات و هم در رباعيات او ديده مىشود:
مه روزه اندر آب آمد، اى بتشكر لب بنشين نظاره مىكن، ز خورش كناره مىكن دو هزار خشك لب بين به كنار حوض كوثر اگر آتش است روزه تو زلال بين نه كوزه ترى دماغت آرد چو شراب همچون آذر جو عجوزه گشت گريان شه روزه گشتخندان دل نور گشت ضربه، تن موم گشت لاغر رخ عاشقان مزعفر، رخ جان و عقل احمر منگر برون شيشه، بنگر درون ساغر همه مست و خوش شكفته، رمضان زياد رفته به وثاق ساقى خود بزديم حلقه بر در چون بديد مست ما را، بگزيد دستها را سر خود چنين چنين كرد و تبافت روز معشر ز ميانه گفت مستى، خوش و شوخ و مى پرستى كه: كسى گويد اينك «روزه شكند ز قند و شكر؟» شكر از لبان عيسى كه بود حيات موتى كه ز ذوق باز ماند دهن نكير و منكر تو اگر خراب و مستى به من آ كه از منستى و اگر خمار يارى سخنى شنو مخمر چه خوشى! چه خوش سنادى! به كدام روز زادى؟ به كدام دست كردت قلم قضا مصور تن تو حجاب عزت، پس او هزار جنت شكران و ماه رويان همه همچو مه مطهر هله، مطرب شكر لب، برسان صدا به كوكب كه ز صيد باز آمد شه ما خوش و مظفر ز تو هر صباح عيدى، ز تو هر شبست قدرى نه چو قدر عاميانه كه شبى بود مقدر تو بگو سخن كه جانى، قصصات آسمانى كه كلام تست صافى و حديث من مكدر
(كليات شمس جزو سوم ص 2 و 3)
و يا در يك رباعى گويد:
روى تو نماز آمد و چشمت روزه وين هر دو كنند از لبت دريوزه جرمى كردم مگر كه من مستبدم آب تو بخوردم و شكستم كوزه
(كليات شمس جزو هشتم شماره 162)
لطف سخن مولوى در آن است كه در استفاده از مضامين شرعى و احكام عبادى حرمت آنها را داشته در كاربرد آنها چون بعضى از شاعران به ترك ادب شرعى كشيده نمىشود و علت آن است كه معشوق مولوى، معشوق حقيقى و ازلى است در حالى كه كاربرد احكام شرعى در خدمت عشق مجازى است كه شاعر را به ترك رمتشرعى مىكشاند، در ذيل به يك نمونه از اين موارد اشاره مىشود:
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آرى افطار رطب در رمضان مستحب است روز ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است.
(شاعر عباس صبوحى ص 59)
ديوان شاعر رند مذهب ادب فارسى نيز از بركت ماه رمضان بى بهره نبوده است.
حافظ در ديوان خود 5 بار واژه «روزه» 3 بار «رمضان» ،2 بار «صيام» و يك بار «روزه دار» را به كار برده است كاربرد اين مضمون تقريبا در تمامى غزلها يكسان است و شاعر در بيشتر آنها به آمدن ماه رمضان و بر چيدن جام مى يا ديده شدن هلال عيد و در دادن جام و قدح اشاره كرده است. يكى از معانى روزه كه در رساله اصطلاحات فخر الدين ابراهيم عراقى نيز آمده است اين است كه روزه در اصطلاح، قطع التفات را گويند. انصارى گويد:
«روزه جوانمردان طريقتبه زبان اهل معرفتبشنو و ثمره سر انجام آن بدان، چنانكه تو تن را به روزه دارى، و از طعام و شراب باز دارى، ايشان دل را به روزه دارند و از جمله مخلوقات باز دارند تو از بامداد تا شبانگاه روزه دارى، ايشان از اول عمر تا به آخر روزه دارند، و روزه و عيد خواجه حافظ نيز جز ازين مقوله نمىتواند باشد، در ذيل به شواهدى از ديوان حافظ اشاره مىشود:
روزه يك سو شد و عيد آمد و دلها برخاست مى زخمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست توبه زهد فروشان گران جان بگذشت وقت رند و طرب كردن رندان پيداست
(حافظ ص 16)
بيا كه ترك فلان خوان روزه غارت كرد هلال عيد به دور قدح اشارت كرد ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد...
(حافظ ص 89)
ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت وقت عزيز رفتبيا تا قضا كنيم عمرى كه بى حضور صراحى و جام رفت در تاب توبه چند توان سوخت همچون عود مىده كه عمر در سر سوداى خام رفت
(حافظ ص 58)
باز اى و دل تنگ مرا مونس جان باش وين سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده كه در ميكده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش...
(حافظ ص 184)
حسن ختام مقالمان را به قطعهاى از ديوان شهريار اختصاص مىدهيم با عنوان «هديه روزه داران»:
حكمت روزه داشتن بگذار باز هم گفته و شنيده شود صبرت آموزد و تسلط نفس و ز تو شيطان تو رميده شود هر كه صبرش ستون ايمان بود پشتشيطان از و خميده شود عرفان سر كشيده گوش به زنگ كز شب غره ماه ديده شود آفتاب رياضتى كه ازو ميوه معرفت رسيده شود عطش روزه مى بريم آرزو كو به دندان جگر جويده شود چه جلايى دهد به جوهر روح كادمى صافى و چكيده شود بذل افطارى سفره عدلى است كه در آفاق گستريده شود فقر بر چيدهدار از خوانى كه به پاى فقير چيده شود شب قدرش هزار ماه خداست گوش كن نكته پروريده شود از يكى ميوه عمل كه درو كشته شد سى هزار چيده شود گر تكانى خورى در آن يك شب نخل عمر از گنه تكيده شود چه گذارى به راه تو به كزو پيچ و خمها ميان بريده شود مفت مفروش كز بهاى شبى عمرها باز پس خريده شود روز مهلت گذشت و بر سر كوه پرتوى مانده تا پريده شود تا دمى مانده سر بر آر از خواب ور نه صور خدا دميده شود در جهنم ندامتى است كزو دست و لبها همه گزيده شود مزه تشنگى و گرسنگى گر به كام فرو چشيده شود به خدا تا گرسنهيى ناليد تسمه از گردهها كشيده شود
(ديوان شهريار ج 2 ص 1014)
پىنوشتها:
1- قرآن كريم 100/1 و 2
2- همان
3- مستفاد است از مضمون آيه: شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن 2/185
منابع و مؤاخذ:
1- قرآن كريم
2- حافظ، خواجه شمس الدين محمد، ديوان، به اهتمام محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، كتابفروشى زوار
3- خاقانى شروانى، افضل الدين، ديوان، به كوشش دكتر ضياء الدين سجادى، چاپ سوم، انتشارات زوار، 1368
4- خاقانى، شرح قصيده ترسائيه، به قلم ولاديمير مينورسكى، ترجمه و تعليقات عبد الحسين زرين كوب، مؤسسه انتشارات سروش تبريز
5- دهخدا، تاليف على اكبر دهخدا، زير نظر دكتر معين، چاپخانه دانشگاه تهران، فروردين 1346
6- سجادى، سيد جعفر، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، كتابخانه ظهورى، تهران، 1350
7- سعدى، متن كامل ديوان، گلستان و بوستان، به كوشش دكتر مظاهر مصفا، نشر كانون معرفت
8- شاطر عباس صبوحى، چهار ديوان، به كوشش تيمور گرگين
9- شهريار، سيد محمد حسين شهريار، ديوان، ج 2، چاپ نهم، انتشارات زرين، نگاه، تهران
10- فردوسى، شاهنامه، انتشارات دانش، شعبه ادبيات خاور
11- مولوى، جلال الدين محمد، كليات شمس، با تصحيحات و حواشى بديع الزمان
فروزانفر، چاپ دانشگاه تهران
12- ناصر خسرو، ديوان، به تصحيح مجتبى مينوى، مهدى محقق، چاپ دوم انتشارات دانشگاه تهران
رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهيان نور) صفحه 255
جمعى از نويسندگان
http://www.shabestan.ir/articledetail.asp
شناخت ماه خدا
نخستين كارى كه بايد در ارتباط با ((ماه مبارك)) انجام گيرد, بدست آوردن نگاه صحيح نسبت به آن مى باشد, نگاهى برگرفته از آنچه كه كتاب خدا و پيشوايان راستين الهى به انسان ارايه كرده اند. بدين ترتيب انسان مومن, در آغاز و پيش از انجام هرگونه رفتار و برخورد با اين ماه, در تب و تاب به دست آوردن آگاهى از ((چيستى ماه رمضان)) و كسب معرفت لازم درباره مقام, موقعيت و جايگاه آن است.
آن گونه كه امام زين العابدين (ع) اين آگاهى و معرفت را ملتمسانه از پروردگارش طلب مى كند:
((اللهم صل على محمد وآل محمد والهمنا معرفه فضله واجلال حرمته...))6خدايا بر محمد و آل او درود فرست و شناخت فضيلت ماه رمضان و بزرگداشت حرمتش را به ما الهام فرما.
شناخت ماه رمضان تعيين كننده نحوه برخورد با آن پى بردن به ماهيت و موقعيت ماه مبارك رمضان و آگاهى از چيستى آن, ضمن آنكه خود نعمتى بزرگ و موهبتى سترگ است, راه گشاى كيفيت برخورد و چگونگى رفتار با آن نيز مى باشد. در پرتو شناسايى موقعيت و شناخت جايگاه ماه خدا است كه انسان مومن هنگام حلول و تشريف فرمايى آن, مى تواند استقبال شايسته از آن به عمل آورد. در حقيقت با اين شناسايى و شناخت, راه چگونگى برخورد با اين ماه و نوع رفتار با آن هموار مى گردد. در اين باره اين گزارش ((انس بن مالك)) شنيدنى است: ((لما حضر شهر رمضان قال النبى (ص): سبحان الله, ماذا تستقبلون وماذا يستقبلكم قالها ثلاث مرات.))7 هنگامى كه ماه رمضان فرا مى رسيد پيامبر (ص) مى فرمود: منزه است خدا, بنگريد كه به استقبال چه مى رويد و چه به شما روى مىآورد و اين جمله را سه بار تكرار فرمود.
در سايه ى اين شناخت و شناسايى است كه نقش بى بديل, تاثير شگرف و آثار و فوايد ارجمند آن, هويدا مى گردد و تلاش و تقلا ى انسان مومن براى شرف يابى به محضر آن, رعايت وظايف و آداب, بهره مندى از بركات و كوشش براى نگهدارى و از دست نرفتن لحظات و ساعت آن را برمى انگيزد. چنانچه در روايت ((ابى مسعود انصارى)) از پيامبر اكرم (ص) مى خوانيم: ((لو يعلم العبد ما فى رمضان لود ان يكون رمضان السنه))8 اگر بنده, از آنچه كه در ماه رمضان قرار داده شده آگاهى داشت, با تمام وجود دوست مى داشت كه همه ى سال, ماه رمضان باشد.
شناخت و درك ماه رمضان موجب شكر پروردگار
برخوردارى از درك درست از ماه مبارك رمضان, زمينه و موجبات به دست آوردن مواهب و بركات الهى و هدايا و عطاياى ربانى در اين ماه را فراهم مى نمايد.
نعمتى بسيار بزرگ و موهبتى بسيار عظيم است كه بى ترديد هر كس با بهره مندى از آن نيكبختى خود را رقم زده, قله سعادت و ظفرمندى را فتح كرده و مدال پر افتخار رستگارى را نصيب خود مى كند. نعمتى كه از شدت گرانقدرى و ارجمندى نمى توان براى آن قيمت و بهايى تعيين كرد. از اين رو سزاوار است, كسى كه از اين نعمت بزرگ بهره مند گرديد خداوند را شكر فراوان و سپاس بسيار گويد; ((لو علمتم ما لكم فى شهر رمضان لزدتم الله تعالى ذكره شكرا))9 اگر آنچه را كه در ماه رمضان براى شما قرار داد شده مى دانستيد فراوان شكر خدا مى گذاشتيد.
گفت پيغمبر كه نفحت هاى حق اندر اين ايام مىآرد سبق گوش و هش داريد اين اوقات رادر رباييد اين چنين نفحات را پيامبر فرمود, بوهاى خوش الهى, عنايت و رحمت ها و دم مبارك خداوندى در اين ايام بيشتر است و پى درپى مىآيد. يعنى در تمام اوقات و در همه ساعات نفحات الهى درمى رسد و بر ديگر نفحات سبقت مى گيرد. اى كسانى كه نفحات الهى را طالب هستيد اين اوقات را كه نفحه حق به شما مى رسد با گوش هوش, غنيمت شمريد و اين ساعات لطيف و شريف را دريابيد.
شناسايى و شناساندن ماه رمضان
به مدد و توفيق الهى اين نوشتار بر آن است كه به منظور ارايه نگاه صحيح درباره ((چيستى ماه رمضان)), به بررسى و بيان ويژگيها, اوصاف و اسامى آن در آيات, روايات و ادعيه بپردازد. هرچند با توجه به فراوانى اين اوصاف وويژگى ها همه آن ها در اين مقاله نمى گنجد و ناگزير به بيان چند ويژگى اكتفا مى شود.
ماه مبارك
يكى از اوصاف ماه رمضان كه در برخى از روايات و ادعيه بدان تصريح شده است, صفت ((مبارك)) است, اينك تعدادى از آنها را با هم مرور مى كنيم:
قال رسول الله (ص): ((قد جائكم شهر رمضان, شهر مبارك, شهر فرض الله عليكم صيامه...))10 رسول خدا (ص) فرمود: ماه رمضان به سوى شما آمد, ماه مبارك, ماهى كه خداوند روزه اش را بر شما واجب كرده است...
عن الامام على (ع) قال: ان رسول الله (ص) خطبنا ذات يوم فقال: ((ايها الناس انه قد اقبل اليكم شهر الله بالبركه والرحمه والمغفره...))11 از امام على (ع) روايت شده كه فرمود: روزى رسول خدا (ص) چنين فرمود: مردم, ماه خدا همراه با بركت و رحمت و مغفرت به شما روى آورده است...))
عن سلمان الفارسى قال: خطبنا رسول الله (ص) فى آخر يوم شعبان فقال: ((قد اظلكم شهر رمضان شهر مبارك, شهر فيه ليله القدر خير من الف شهر...))12 در گزارشى از سلمان فارسى آمده است: رسول خدا (ص) در آخرين روز ماه شعبان براى ما سخنرانى كرد و چنين فرمود:
ماه رمضان, ماهى مبارك, ماهى كه در آن ماه, شب قدر كه از هزار شب برتر است, سايه خود را بر شما گسترده است...
عن رسول الله (ص) انه كان يدعو اول ليله من شهر رمضان: ((الحمد الله الذى اكرمنا به ايها الشهر المبارك...))13 از رسول خدا (ص) روايت شده كه آن حضرت هميشه در شب اول ماه رمضان اين گونه دعا مى خواند: حمد و سپاس خدايى را كه ما را به تو اى ماه مبارك كرامت بخشيد...
عن الصادق (ع) انه كان يقول فى آخر ليله من شعبان واول ليله من شهر رمضان: ((اللهم ان هذا الشهر المبارك الذى انزلت فيه القرآن وجعلته هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان قد حضر...))14 از امام صادق (ع) روايت شده كه آن حضرت در آخرين شب ماه شعبان و در نخستين شب ماه رمضان اين دعا را مى خواند: بارالها! اين ماه مبارك را كه در آن قرآن, براى راهنمايى مردم, نشانه هدايت و جداكننده حق و باطل فرو فرستاده شد, فرا رسيد...
فراوانى اطلاق عنوان ((مبارك)) بر ماه رمضان در متون دينى موجب شده است كه اين عنوان جزو مشهورترين اوصاف و عناوين اين ماه شناخته گردد.
معنى بركت و مبارك
علماى لغت واژه ((بركت)) را به فزونى و رشد15 همراه با ثبات و دوام معنى كرده اند.
در كتاب لسان العرب به نقل از ابن عباس آمده است: ((معنى بركت فراوانى در هرچيز خير است)).16 راغب اصفهانى نيز آن را به معناى ثبوت و استقرار خير الهى در چيزى مى داند, چنانچه بركه ((چيزى شبيه حوض)) به جايى كه آب در آن مجتمع و مستقر مى گردد, گفته مى شود.17
اما مبارك, به آنچه كه در آن خير فراوان وجود دارد و از او بروز و صدور مى يابد اطلاق مى گردد. زجاج مى گويد: ((مبارك آن چيزى است كه از آن خير فراوان برآيد))18 راغب نيز مى نويسد:)) به آنچه كه خير و فايده الهى در آن ثبوت و استقرار داشته باشد مبارك گفته مى شود)).19
كاربرد واژه بركت و مبارك در قرآن
بنابراين, آنچه كه در آن خير فراوان و نفع و فايده بسيار, ثبات و قرار داشته و از آن صادر گردد, مبارك ناميده مى شود. بدين ترتيب عنوان ((با بركت)) و ((مبارك)) در آيات قرآن كريم ودر اين موارد بكار رفته است:
1) ذات اقدس الهى كه خير محض و بركت ناب است; ((تباره الله رب العالمين)) (اعراف54/), ((فتباره الله احسن الخالقين)) (مومنون/ 14), ((تباره الذى نزل الفرقان على عبده...!)) (فرقان/ 1).
2) قرآن كريم; ((وهذا كتاب انزلناه مبارك)) (انعام/ 92), ((وهذا كتاب انزلنا مبارك فاتبعوه...))
(انعام/ 155), ((كتاب انزلناه اليه مبارك ليدبروا آياته...)) (ص / 29)
3) خانه خدا (كعبه); ((ان اول بيت وضع للناس للذى ببكه مباركا وهدى للعالمين)).20
4) مسجد الاقصى; ((.. الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله...))21
5) شب قدر; ((انا انزلناه فى ليله مباركه...))22
6) پيامبران الهى; ((وجعلنى مباركا اينما كنت...))23, ((وباركنا عليه وعلى اسحاق...))24
7) باران; ((ونزلنا من السما ما مباركا...))25
راز مباركى ماه رمضان
بى ترديد مباركى و نامباركى و سودمندى و زيان بارى هرچيزى كه به انسان منتسب مى شود, با حيات آدمى و ابعاد وجودى او رابطه اى تنگاتنگ و گسست ناپذير داشته و با مصالح و مفاسد حيات و جنبه هاى مختلف وجود او ارتباط كامل دارد. به همين علت, براى پى بردن به ((مباركى)) ماه رمضان و بركت زايى آن براى انسان, توجه و تامل در نكات زير ضرورى است:
1ـ حقيقت حيات و گوهر وجود انسان روشن است كه آدمى علاوه بر جنبه هاى مادى و زندگى حيوانى از جنبه هاى معنوى و زندگى انسانى نيز برخوردار است اين جنبه معنوى و انسانى در پرتو اعطاى وجودى برتر به او بخشيده شده است.
((.. ثم انشاناه خلقا آخر فتباره الله احسن الخالقين))26 ((فاذا سويته ونفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين))27 اين وجود برتر و حقيقت فراتر كه اساس هستى و گوهر حيات انسان را تشكيل مى دهد همان روح آدمى و جان انسانى است كه ديگر موجودات از آن بهره اى ندارند; غير اين جانى كه در گاو و خر استآدمى را عقل و جانى ديگر است در صورت نبود اين گوهر ارجمند, آدمى ازحيات انسانى تهى شده و در رديف ديگر حيوانات قرار خواهد گرفت.
2ـ نيازمنديها و موجبات حيات انسانى همان گونه كه براى حيات حيوانى و جنبه مادى انسان نيازمندىها و خواسته هايى متناسب با آن وجود دارد و در صورت تامين نشدن و پاسخ ندادن به آنها حفظ و بقاى آن ناممكن است, براى حيات انسانى و معنوى نيز نيازها و تمايلاتى وجود دارد كه حفظ و بقاى آن تنها در پرتو تامين و برآورده كردن آنها امكان پذير خواهد بود.
پيداست كه نيازمندىها و خواسته هاى اين دو جنبه ى وجود و دو بعد حيات انسانى متناسب با تفاوت و اختلاف آنها متفاوت و مختلف خواهد بود; تغذيه, رشد, بالندگى و نشاط بعد حيوانى و جنبه مادى انسان, به امور مادى و تامين خواسته هاى حيوانى وابسته است و از امور مورد نياز بعد انسانى بيگانه و بى خبر مى باشد; او نداند جز كه اصطبل و علف از سعادت غافل است و از شرف اما براى تغذيه, فربهى, شادابى و پرورش بعد انسانى و جنبه معنوى و روحى انسان موجبات و نيازمندىهاى ديگرى وجود دارد و اين گونه نيست كه با به دست آوردن عوامل و زمينه هاى شادابى, فربهى و آسايش تنى, زمينه تنومندى, رشد, نشاط و آرامش جان نيز فراهم گردد.
3ـ هدف و نقش ماه رمضان بنابراين, براى پرورش و رشد و بالندگى جان و تامين خواسته هاى آن بايد به سراغ امورى غير از عوامل تامين كننده نيازهاى تن شتافت. هدف اساسى و نتيجه نهايى و دستاورد اصلى ((روزه)) كه برجسته ترين, وظايف مسلمان در ماه مبارك رمضان است, تقوا مى باشد.
((يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون))28 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده; آن گونه كه بر آنها كه پيش از شما بودند نوشته شد, تا پرهيزكار باشيد.
تقوا كه همان نگهدارى, كنترل و مهار تمايلات حيوانى و خواسته هاى نفسانى است, يك امر واقعى و عينى مى باشد كه در سايه ى روزه و روزه دارى در وجود انسان محقق مى گردد. ماه رمضان با همه آنچه كه به همراه دارد (و برجسته ترين آن روزه است), در صدد كنترل انسان و مهار تمايلات تنى و ايجاد و تقويت روحيه ى مقاومت در برابر جاذبه هاى نفسانى است تا بتواند بعد حقيقى و گوهر اصلى وجود انسان را سرزنده, بالنده, با نشاط و فربه نمايد; تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى گوهر جان را نيابى فربهى 4ـ ارتباط ماه رمضان با حيات حقيقى انسان انسان براى تامين حيات معنوى خود و تقويت, پرورش و فربهى روح خويش به اين ماه الهى نيازمند است. گرچه اين فريضه الهى مانند ديگر فرايض و تكاليف اسلامى تنها با يك بعد وجود انسان سروكار ندارد و فوايد و آثار آن به حيات روحى انسان محدود نمى گردد و ضمن تامين نيازهاى روحى و درپى داشتن آثار و نتايج معنوى, بهره ها و بركات مادى و دنيايى را هم براى انسان و جامعه به همراه دارد,29 ولى هدف اصلى ونقش اساسى و تاثير عمده ماه رمضان به حيات معنوى و روان انسانى مربوط مى شود و آدمى براى بالندگى, رشد و چالاكى به امساك, منع و محدوديتى كه ماه رمضان براى بعد حيوانى انسان ايجاد مى كند نيازمند است, اين امساك, هرگز به معناى محروميت و از دست دادن توانايى ها و گرفتار ضعف و ناتوانى شدن نيست. ((روزه)) براى پيشگيرى از محروميت انسان و ايجاد قدرت كنترل در برابر شهوات نفس و تمايلات تن و برخوردار ساختن جان انسان از گوهرها و كمالات انسانى بسيار لازم و ضرورى است. چه بسيار افرادى كه با رها نمودن نفس و تن دادن به شهوات آنى و هوس هاى زودگذر, در حسرت ازدست دادن گوهر انسانيت نشسته و گرفتار اندوهى هميشگى شده اند; ((كم من شهوه ساعه اورثت حزنا طويلا))30 امام على (ع) فرمود: و چه بسا شهوت يك لحظه كه مايه اندوه طولانى گردد.
ماه رمضان يكپارچه خير و بركت
با به خاطر سپردن نكات چهارگانه ى پيش, اكنون مى توان چهره مبارك و سيماى پر خير و بركت ماه رمضان را مشاهده نمود و به بركت آفرينى آن براى انسان پى برد.
البته اين چهره زيبا و سيماى نورانى آنگاه قابل مشاهده است كه پرده از ديدگان آدمى برداشته شود و غبار تن, حجاب رخسار زيباى جان نگردد و خواهش هاى نفسانى, مانع رويت ارتباط ميان نيازهاى جان آدمى با حقيقت و ماهيت روح پرور ماه رمضان نباشد و نگاه صحيح نسبت به اين ماه و رابطه آن با جان انسانى و نيازهاى او بدست آيد. در اين صورت لحظه لحظه اين ماه و همه آنچه كه به همراه دارد, موجب خير, بركت و مباركى براى انسانى است كه آن را درك كرده و در آستانش بستر افكنده است. چقدر شنيدنى است اين گزارش محمد بن مسلم از امام باقر (ع): ((ان الله تعالى ملائكه موكلين بالصائمين يستغفرون لهم فى كل يوم من شهر رمضان الى آخره وينادون الصائمين كل ليله عند افطارهم: ابشروا عباد الله فقد جعتم قليلا وستشبعون كثيرا بوركتم و بوره فيكم...))31 خداوند داراى ملائكه اى است كه وظيفه آنان استغفار نمودن براى روزه داران در هر روز از ماه رمضان تا پايان اين ماه است و در هر شب هنگام افطار به روزه داران بشارت مى دهند: اى بندگان خداوند اندكى گرسنگى را چشيديد و بزودى سير مى گرديد. شما و آنچه كه در شماست مبارك گرديد.
[اى خجسته درد و بيمارى و تب
اى مبارك درد و بيدارى شب رنج گنج آمد كه رحمت ها دروست مغز تازه شد چو بخراشيد پوست] آرى, اگر روح انسان را بشناسيم و نيازهاى حقيقى او را بدانيم و رابطه بنده با خدا و راز نيازمندى بشر به ارتباط با عالم ملكوت را به درستى بيابيم نه تنها ماه رمضان راموجب محروميت و محدوديت نمى دانيم, بلكه آن را موجب توسعه و پيشرفت وجودى و صعود و تكامل انسانى خواهيم دانست.. در اين صورت, براى تكامل و تعالى انسان و رسيدن به كوى حق, روزه و ماه رمضان (و امورى كه موجب بالندگى و نشاط و قوت جان مى گردد) را لازم و ضرورى خواهيم شمرد; چنان كه در اين روايت نبوى آمده است:
((من عرف الله وعظمه, منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعنى نفسه بالصيام والقيام...))32 كسى كه خدا را به درستى شناخته و به عظمت او پى برده باشد, دهان خود را از سخن و شكمش را از غذا بازداشته و رنج روزه و عبادت (نماز و شب زنده دارى) را بر خود هموار مى كند.
[چون كه در معده شود پاكت پليد
قفل نه بر حلق و پنهان كن كليد
يعنى ويژگى معده اين است كه پاكى ها را به پليدى تبديل مى كند پس بر حلق خود قفلى بزن و كليدش را پنهان كن و دائم مراقب شكم خود باش]. با اين نگاه و معرفت, انسان مومن هرگز به از دست دادن ماه رمضان راضى نمى شود و در صورت از دست رفتن آن سخت نگران و بسيار آزرده خاطر و ملول مى گردد. آن گونه كه در زمزمه هاى عارفانه آن روح آگاه و شيدا در واپسين ساعات ماه مبارك مى خوانيم:
((فنحن مودعوه وداع من عز فراقه علينا وغمنا و اوحشنا انصرافه عنا...))33 ما با اين ماه خدا حافظى مى كنيم, خدا حافظى كسى كه جدايى اش براى ما سخت است و اين جدايى ما را اندوهگين مى كند و با رفتنش تنها مى شويم.
پىنوشت:
1ـ آل عمران, 178.
2ـ متن خطبه مقام معظم رهبرى در نماز جمعه تهران در تاريخ 77/10/18 بيستم ماه مبارك رمضان.
3ـ در مقاله اى تحت عنوان ((على (ع) و كارگزاران ناصالح)) به اين شخصيت پرداخته شده است.
4ـ اعراف, 33.
5ـ در اين گفتار متن عربى عباراتى كه معظم له از غير معصوم نقل كرده اند حذف و به ترجمه اكتفا شده است.
6ـ صحيفه جامعه سجاديه دعاى / 155.
7ـ بحار, ج 93, ص 347.
8ـ بحار, ج 93, ص 346.
9ـ وسايل الشيعه, ج 6, ص 174.
10ـ تهذيب الاحكام, ج 4, ص 152.
11ـ وسايل الشيعه, ج 7, ص 227.
12ـ مستدرك الوسايل, ج 7, ص 429.
13ـ همان, ص 446.
14ـ الاقبال بالاعمال الحسنه (اقبال سيد بن طاووس) باب 3 فصل 4.
15ـ لسان العرب, ج 1 و مفردات راغب واژه ((برك)) ومجمع البيان, ج 2, ص 477.
16ـ لسان العرب, ج 1.
17ـ مفردات راغب.
18- لسان العرب, ج 1.
19ـ مفردات راغب.
20ـ آل عمران, 96.
21ـ اسرا, 1.
22ـ دخان, 3.
23ـ مريم, 31.
24ـ صافات, 113.
25ـ ق, 9.
26ـ مومنون, 14.
27ـ حجر, 29.
28ـ بقره, 183.
29ـ واين حقيقيت با مدد و توفيق الهى پس از بيان همه ى ويژگيها و اوصاف ماه مبارك كاملا آشكار خواهد شد.
30ـ كافى ج 2, ص 451.
31ـ وسائل الشيعه, ج 6, ص 176.
32ـ امالى صدوق, ص 249.
33ـ صحيفه جامعه سجاديه, دعا 142 و اقبال سيد بن طاووس, باب 34.
منبع : http://www.balagh.net/persian/specific/ramadan/09.htm
موعود ادیان
و لقد کتبنا فیالزبور من بعد الذکر أنّ الارض یرثها عبادی الصالحون، إنّ فی هذا لبلاغا لقوم عابدین.1
ما بعد از ذکر (تورات) در زبور نوشتیم که زمین را بندگان صالح من وارث میشوند. در این پیام روشنی برای گروه عبادت کنندگان است.
در آیه محل بحث سخن در این است که این وعده الهی به وراثت صالحان نه تنها در قرآن، بلکه در کتب آسمانی پیامبران پیشین نیز آمده است، و در حقیقت ادیان آسمانی دیگر نیز در انتظار رسیدن منجی و مصلحی هستند که ظلم و ظالمان را از بین ببرد و عدالت را جایگزین آن نماید. در میان کتب آسمانی، به دو کتاب تصریح شده است: «زبور» و «ذکر». درباره این که مراد از این دو چیست، نظریههایی بیان شده است:
نظریه اول این است که با توجه به این که زبور اسمی است برای کتاب، بنابراین، مراد از آن کتابهای پیامبران است. و مراد از ذکر «ام الکتاب» است، و این همان لوح محفوظ است. این قول ابن عباس و بعضی دیگر است. بنابراین مقصود این است که خداوند در کتابهای پیامبران و در لوح محفوظ نوشته است که بندگان صالح وارث بهشت میشوند.
نظریه دوم این است که مراد از ذکر، تورات است، و مراد از زبور کتابهایی است که بعد از تورات نازل شده است.
نظریه سوم این است که با استناد به روایتی، مراد از ذکر، قرآن است.
نظریه چهارم این است که مراد از ذکر تورات و مراد از زبور، زبور داود است.2
با همه اختلافهایی که در این نظریهها وجود دارد، ولی جامع همه اینها این است که وعده وراثت صالحان در کتب آسمانی گذشته آمده است و اختلاف در مصداق آن کتب است.
درباره این نظریه که مراد از زبور، کتب انبیا و یا انبیای بعد از حضرت موسی(ع) است، دلیلی بر آن وجود ندارد گرچه این کلمه در اصل به معنای هرگونه کتاب و نوشته است، اما شاهد قرآنی برخلاف این نظریه است.
اما در مورد ذکر، بعضی گفتهاند مراد از آن قرآن است، زیرا در مواردی از قرآن به «ذکر» تعبیر شده است.
اشکال این نظریه این است که قرآن میفرماید: بعد از «ذکر» در زبور چنین مطلبی را آوردهایم، در حالی که زبور قبل از ذکر بوده نه بعد از آن.
به این اشکال دو جواب داده شده است:
جواب اول: در اینجا مراد از بعد، قبل است.3
جواب دوم: بعدیت در اینجا مرتبهای است نه زمانی.4
ولی به هر حال، این خلاف ظاهر آیه است و عدول از ظاهر آیه نیاز به دلیل دارد، و ما در اینجا دلیلی بر پذیرش این خلاف ظاهر نداریم. همچنین دلیلی بر تطبیق ذکر به لوح محفوظ وجود ندارد، بلکه ظاهر آیه برخلاف این نظریه است.
اما بسیاری از مفسران گفتهاند که مراد از ذکر تورات است و دو شاهد از قرآن ذکر کردهاند:
شاهد اول: کلام خداوند است که میفرماید:
فاسألوا أهل الذکر إن کنتم لاتعلمون.5
اگر نمیدانید از اهل ذکر سؤال کنید.
در این آیه به قرینه آیات قبل، مراد از اهل ذکر علمای یهود است.
شاهد دوم این است که میفرماید:
و لقد آتینا موسی و هارون الفرقان، و ضیاء و ذکرا للمتقین.6
ما به موسی و هارون فرقان را عطا کردیم، در حالی که نور و ذکری برای متقیان است.
همچنین گفتهاند مراد از زبور همان کتابی است که به حضرت داود نازل شد. ظاهرا این همان کتابی است که در کتب عهد عتیق آمده و از آن به عنوان مزامیر داود یاد شده، و در بردارنده مجموعهای از مناجاتها، نیایشها، و پند و اندرزهای حضرت داود است.
درباره این نظریه نیز دو شاهد وجود دارد:
شاهد اول: خداوند در قرآن تصریح میکند که:
و آتینا داود زبورا.7
ما به داود زبور را عطا کردیم.
شاهد دوم این است که در مزامیر داود ـ که در حال حاضر در دسترس است ـ تصریح شده که صالحان وارث زمین خواهند شد.
بنابراین، با توجه به شواهدی که ذکر شد، به نظر میرسد که مراد از ذکر تورات، و از زبور، زبور داود است.
به هر حال، آنچه در آیههای دیگر درباره سرانجام جهان و حکومت صالحان، متقیان و مستضعفان ذکر شد، اختصاص به قرآن ندارد و در کتب آسمانی پیشین نیز بدان وعده داده شده است، و با مراجعه به آنها به عباراتی برمیخوریم که درباره آینده جهان و پیروزی حق بر باطل، و اجرای عدالت سخن به میان آورده است، در اینجا نمونههایی از این موارد ذکر میشود.
در تورات کنونی آمده است خداوند به ابراهیم وعده داده که زمین به ذریه او میرسد. در سفر پیدایش چنین آمده است:
و خداوند به ابرام گفت: از ولایت خود و از مولد خویش و از خانه پدر خود به سوی زمینی که به تو نشان دهم بیرون شو، و از تو امتی عظیم پیدا کنم و تو را برکت دهم، و نام تو را بزرگ سازم، و تو برکت خواهی بود... و از تو جمیع قبایل جهان برکت خواهند یافت... و خداوند بر ابرام ظاهر شده گفت: به ذریت تو این زمین را میبخشم.8
و در جای دیگر چنین آمده است:
و بعد از جدا شدن لوط از وی، خداوند به ابرام گفت: اکنون تو چشمان خود را برافراز، و از مکانی که در آن هستی به سوی شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر، زیرا تمام این زمین را که میبینی به تو و ذریت تو تا به ابد خواهم بخشید، و ذریت تو را مانند غبار زمین گردانم، چنانکه اگر کسی غبار زمین تو را تواند شمرد، ذریت تو نیز شمرده شود.9
در جای دیگر نیز آمده است:
اما من، اینک عهد من با توست، و تو پدر امتهای بسیار خواهی بود، و نام تو بعد از این ابرام خوانده نشود، بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود، زیرا که تو را پدر امتهای بسیار گردانیدم، و تو را بسیار بارور نمایم، و امتها از تو پدید آورم، و پادشاهان از تو به وجود آیند... اما در خصوص اسماعیل تو را اجابت فرمودم، اینک او را برکت داده، باور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم. دوازده رئیس از وی پدید آیند، و امتی عظیم از وی به وجود آورم.10
در کتاب اشعیاء نبی (از کتب عهد عتیق) چنین آمده است:
و نهالی از تنه یسی11 بیرون آمده، شاخهای از ریشههایش خواهد شکفت... بلکه مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد، و به جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد نمود... و کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت. و گرگ با بره سکونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید، و گوساله و شیر پرواری با هم...12 .
در این کتاب نیز وعده رستگاری عمومی را میدهد:
و در آن زمان میکائیل امر عظیمی که برای پسران قوم تو ایستاده است خواهد برخاست، و چنان زمان تنگی خواهد شد که از حینی که امتی به وجود آمده است تا امروز نبوده است، و در آن زمان هر یک از قوم تو که در دفتر مکتوب یافت شود، رستگار خواهد شد، و بسیاری از آنانی که در زمین خوابیدهاند بیدار خواهند شد، اما اینان به جهت حیات جاودانی و آنان به جهت خجالت و حقارت جاودانی و حکیمان مثل روشنایی افلاک خواهند درخشید، و آنانی که بسیاری را به راه عدالت رهبری مینمایند، مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالآباد. اما تو ای دانیال! کلام را مخفی دار، و کتاب را تا زمان آخر مهر کن.13
ظاهرا این کتاب همان زبور داود است که به صراحت بیان میکند که منتظران خداوند، حلیمان و صالحان وارث زمین میشوند:
... زیرا که شریران منقطع خواهند شد، و اما منتظران خداوند وارث زمین خواهند بود. هان! بعد از اندک زمانی شریر نخواهد بود، در مکانش تأمل خواهی کرد و نخواهد بود، و اما حلیمان وارث زمین خواهند شد، و از فراوانی سلامتی متلذذ خواهند گردید... نعمت اندک یک مرد صالح بهتر است از اندوختههای شریران کثیر، زیرا که بازوهای شریران شکسته خواهد شد، و اما صالحان را خداوند تأیید میکند.14
در قسمتی دیگر نیز چنین آمده است:
و اما نسل شریر منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمین خواهند بود، و در آن تا به ابد سکونت خواهند نمود.15
این جملات مؤید همین است که مراد از زبور، زبور داود است زیرا به صراحت کلام خداوند در قرآن در اینجا آمده است.
در اناجیل کنونی نیز از آمدن «پسر انسان» خبر میدهد. در انجیل متی چنین آمده است:
همچنانکه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر میشود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد... آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پدید گردد، و در آن وقت جمیع طوایف زمین سینهزنی میکنند، و پسر انسان را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوت و جلال عظیم میآید، و فرشتگان خود را با صور بلند آواز فرستاده، برگزیدگان او را از بادهای اربعه از کران تا به کران فلک فراهم خواهند آورد... اما از آن روز و ساعت هیچکس اطلاع ندارد، حتی ملائکه آسمان، جز پدر و بس، لیکن چنانچه ایام نوح بود، ظهور پسر انسان نیز چنان خواهد بود... پس بیدار باشید، زیرا که نمیدانید در کدام ساعت خداوند شما میآید... لهذا شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان نبرید، پسر انسان میآید.16
در انجیل مرقس چنین آمده است:
آنگاه پسر انسان را ببینند که با قوت و جلال عظیم بر ابرها آید، در آن وقت فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهای زمین تا به اقصای فلک فراهم خواهد آورد... ولی از آن روز و ساعت غیر از پدر هیچکس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. پس برحذر و بیدار شده، دعا کنید زیرا نمیدانید که آن وقت کی میشود... مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد، اما آنچه به شما میگویم به همه میگویم، بیدار باشید.17
در انجیل لوقا نیز چنین آمده است:
کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید... پس شما نیز مستعد باشید، زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید، پسر انسان میآید.18
اینها نمونههایی از وعده الهی است که در کتب آسمانی قبل از اسلام آمده است، و با بررسی در اعتقادات ادیان و مکاتب مختلف روشن میشود که همه در انتظار مصلح بزرگی هستند که با ظهور خود، ظلم و جور را از بین میبرد، و جهان را از عدالت پر میکند. در قرآن نیز علاوه بر آیاتی که بیان شده، در آیه محل بحث بشارت چنین روزی را از تورات و زبور بیان کرده است.
اما چرا از میان همه کتابهای آسمانی، فقط از این دو کتاب نام برده شده است؟ بعضی گفتهاند:
ممکن است به خاطر آن باشد که داود یکی از بزرگترین پیامبرانی بوده که تشکیل حکومت حق و عدالت داد، و بنیاسراییل نیز مصداق روشن قوم مستضعفی بودند که بر ضد مستکبران قیام کردند، و دستگاه آنها را به هم پیچیدند، و وارث حکومت و سرزمین آنها شدند.19
درباره این آیه بحثهایی مطرح است که در اینجا بیان میشود:
1. معنای وراثت زمین: راغب در مفردات میگوید:
ماده وراثت «ارث» به معنای انتقال مالی از دیگری به توست، بدون آنکه عقد و قراردادی بسته شده باشد.20
بنابراین به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی وراثت زمین به معنای این است که سلطنت بر منافع از دیگران به صالحان منتقل میشود، و برکات زندگی در زمین مختص ایشان میشود.21
2. قلمرو آیه محل بحث: درباره این آیه بین مفسران اختلاف است که آیا مراد از این وراثت در دنیاست، یا در آخرت، و یا هر دو؟ وراثت در آخرت یعنی وارث بهشت میشوند. کسانی که این نظریه را پذیرفتهاند؛ دلیلشان این آیه شریفه است که خداوند از بهشتیان حکایت میکند. آنها در بهشت میگویند:
و قالوا الحمدللّه الذی أورثنا الأرض، نتبوء من الجنة حیث نشاء.22
و گفتند: سپاس برای خدایی است که ما را وارث زمین کرد، و هر جا از بهشت که بخواهیم مأوی میگزینیم.
در جای دیگر نیز خداوند میفرماید:
أولئک هم الوارثون الذین یرثون الفردوس.23
اینها همان وارثان هستند، کسانی که بهشت را به ارث میبرند.
اما کسانی که میگویند مراد از این آیه وراثت در دنیاست، در حقیقت آن را هم سیاق با آیات دیگری میدانند که خداوند به مؤمنان صالح و مستضعفان وعده خلافت در زمین و وراثت آن داده است.
به نظر مرحوم علامه طباطبایی، این آیه اختصاص به وراثت دنیایی و آخرتی ندارد، بلکه با اطلاقی که دارد شامل هر دو میشود.
اما به نظر میرسد که کلمه «ارض» وقتی به صورت مطلق آورده میشود مراد دنیا و این جهان است، و برای آخرت نیاز به قرینه دارد، و چون در اینجا قرینهای نیست، بنابراین، این آیه هم سیاق با آیاتی میشود که قبلاً بحث آنها ذکر شد، و خبر از روزی میدهد که در دنیا حکومت به دست صالحان میافتد.
3. پیام آیه: آیا این آیه قانونی کلی و فراگیر در همه زمانها و مکانهاست، و یا اینکه مربوط به موقعیت خاصی از زمان است؟
سید قطب این آیه را بیانگر سنت الهی میداند و معتقد است که هر جا دو عنصر ایمان قلبی و نشاط عمل در امتی جمع شود، در هر موقعیت تاریخی که باشند وارث زمین میشوند، اما وقتی این دو عنصر جدا شود، کفه ترازو بالا میرود و پیروزی نصیب کسانی میشود که به وسیلههای مادی تمسک کردهاند.24
با توجه به آیاتی که در بحثهای گذشته مطرح شد، اصل این مسأله حق است که سنت الهی بر این است که هر جا مؤمنان صالح به ضعف کشیده شوند و با استمداد از خداوند قیام کنند و در راه خدا با ظالمان بجنگند، خداوند به آنها وعده پیروزی داده است، و چنین کسانی در همان محدوده خود وارث زمین میشوند، و احکام خدا را اجرا میکنند.
اما، به نظر میرسد که در این جهت، سیاق این آیه با سایر آیات متفاوت است. این آیه حکایت از آیندهای میکند که عدالت جهانی حکمفرما و جهان به دست صالحان اداره میشود. مفسر این آیه، روایاتی است که از فریقین نقل شده است که به وسیله یکی از اهل بیت پیامبر، جهان پس از اینکه از ظلم و جور پر شد، سرشار از عدالت فراگیر میشود. بسیاری از این روایات در بحثهای گذشته بیان شد. بنابراین نمیتوان گفت که مراد این آیه، زمان بعثت پیامبر اسلام(ص) و تشکیل حکومت اسلامی در مدینه است. زیرا اولاً، گرچه دین اسلام، دینی جهانی است، اما در آن زمان و بعد از آن فراگیر نشد. و قلمرو آن محدوده معینی بود، و ثانیا، همانطور که بیان شد، روایات زیادی از فریقین نقل شده که خود آن حضرت خبر از روزی میدهد که به وسیله یکی از اهل بیتش زمین بعد از پر شدن از ظلم و جور، از قسط و عدل پر خواهد شد.
بنابراین، چنین روزی مربوط به زمان ظهور اسلام و بعثت نبیاکرم نیست، در حقیقت ظهور اسلام مقدمه و زمینهسازی برای چنین روزی است. و اگر قبل از آن روز موعود، قیام و نهضت دینی صورت گیرد و به وسیله مصلحان دین حکومتی بر مبنای دین تشکیل شود، این حکومت سایهای از آن روز موعود است.
خلاصه کلام این که خداوند در این سوره (سوره انبیا) بعد از بیان قیام پیامبران بر ضد باطل و برخورد ناشایست دشمنان لجوج و مردمان غافل، خبر از روزی میدهد که در سراسر عالم، حق بر باطل، توحید بر شرک، و عدالت بر ظلم پیروز میشود، و آیندهای درخشان و سعادتمند در پیش روی بشریت است. و خداوند در کتب آسمانی پیشین نیز تحقق چنین روزی را وعده داده است، همچنانکه شیخ طوسی از امام باقر(ع) روایت میکند که:
این وعدهای به مؤمنان است که آنها وارث همه زمین میشوند.25
در تفسیر قمی روایت شده که:
مراد از بندگان صالح، حضرت قائم و اصحابش هستند.26
مرحوم طبرسی نیز در ذیل این آیه از امام باقر(ع) روایت میکند که:
اینها یاران مهدی در آخرالزمان هستند.27
اهل سنت نیز از پیامبر اکرم(ص) روایت کردهاند که:
لتملأنّ الأرض ظلما و عدوانا، ثم لیخرجنّ رجل من أهل بیتی حتی یملأها قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و عدوانا.28
زمین از ظلم و دشمنی پر میشود، تا اینکه مردی از اهل بیت من قیام کند تا زمین را از قسط و عدل پر کند، همچنانکه از ظلم و دشمنی پر شده است.
در روایت دیگری نیز از علی(ع) آمده است:
لولم یبق من الدهر إلاّ یوم، لبعث اللّه تعالی رجلاً من أهل بیتی یملأها عدلاً کما ملئت جورا.29
اگر از روزگار فقط یک روز باقی مانده باشد، خداوند مردی از اهل بیت مرا برمیانگیزاند و زمین را از عدل پر میکند، همچنانکه از ظلم پر شده بود.
در آیه بعد، خداوند پس از بیان این واقعه مهم میفرماید:
إنّ فی هذا لبلاغا لقوم عابدین.30
در این، پیام روشنی برای گروه عبادت کنندگان است.
آری همهکس قدرت درک این پیام را ندارند، و همه کس بدان ایمان نمیآورند، فقط متعبدان به دین و متقیانند که این پیام برایشان قابل درک و تحمل است، زیرا به غیبت و اخبار غیبی پیامبران و ائمه نیز اعتقاد دارند. خداوند در بیان صفات متقیان میفرماید:
الذین یؤمنون بالغیب.31
اینها کسانی هستند که به غیب ایمان میآورند.
در ذیل این آیه، در روایتی این ایمان به غیب، ایمان به غائب بودن حضرت حجت،32 و در روایتی دیگر به اقرار به حق بودن قیام آن حضرت33 تطبیق شده است.
أللّهمّ عرّفنی نفسک، فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک، أللّهمّ عرّفنی رسولک، فإنّک إن لم تعرّفنی رسولک لم أعرف حجّتک، أللّهمّ عرّفنی حجتک، فإنّک إن لم تعرّفنی حجتک ظللت عن دینی.
1 .سوره نابیا(21)، آیه 105.
2 .ر.ک: الطبرسی، الفضل بن حسن، مجمع البیان، ج7، ص66 ؛ الرازی، فخرالدین محمد، التفسیر الکبیر، ج2.، ص23.
3 .الطبرسی، الفضل بن حسن، همان.
4 .طباطبایی، سید محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ج14، ص492.
5 .سوره انبیا(21)، آیه 7.
6 .سوره انبیا(21)، آیه 48.
7 .سوره نسا(4)، آیه 62 ، سوره اسرا(17)، آیه 55.
8 .سفر پیدایش ص12، 3-1، 7.
9 .همان، ص13، 17-14.
10.همان، ص17، 6-4، 20.
11.«یسی» و او پدر داود و نوه راعوت بود. و به طوری مشهور بود مه داور را پسر یسی میگفتند. (قاموس کتاب مقدس، جیمز هاکس، ص951).
12.اشعیاء نبی، ص11، 6-1.
13.دانیال نبی، ص12، 4-1.
14.کتاب مزامیر، ص37، 18-9.
15.همان، ص37، 30-29.
16.انجیل متی، ص24، 27، 31-30، 37-36، 44-42.
17.انجیل مرقس، ص14، 37-36، 33-32، 37-36.
18.انجیل لوقا، ص12، 35، 40.
19.تفسیر نمونه، ج13، ص517.
20.الراغب الاصفهانی، المفردات فیالفاظ القرآن الکریم، ص518 (ماده ورث).
21.طباطبایی، سید محمد حسین، همان، ج14، ص492.
22.سوره زمر(39)، آیه 74.
23.سوره مؤمنون(23)، آیه 11.
24.سید قطب، فی ضلال القرآن، ج17، ص61.
25.الطوسی، محمدبن الحسن، التبیان، ج7، ص284.
26.القمی، ابوالحسن، علی، تفسیر القمی، ج2، ص77.
27.الطبرسی، الفضل بن حسن، همان، ج7، ص66.
28.المتقی الهندی، کنزالعمال، ج14، ص266، حدیث 38670.
29.همان، ص267، حدیث 38675.
30.سوره انبیا(21)، آیه 106.
31.سوره بقره(2)، آیه 3.
32.الصدوق، ابوجعفر محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص340، حدیث 20.
منبع : http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=31988
ره آورد بعثت از دیدگاه نهج البلاغه
سرآغاز تاریخ اسلام از روزی شروع شد كه پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در خلوت با محبوب، در دل غاری كه در دامن كوهی در شمال مكه بود، راز و نیاز می كرد. گویا غار حراء هنوز هم پژواك مناجات پیامبراكرم را در قطعه قطعه سنگ ریزه های خود به یادگار حمل می كند و در گوش عاشقان حضرت كه در آن وادی قدم می گذارند؛ نجوا می كند.
روزی از روزهایی كه پیامبراكرم(ص) در غار مشغول مناجات و دلدادگی بود، صدایی شنید:
" یا محمد اقرا"؛ او شگفت زده گفت: چه بخوانم؟ شنید: ای محمد!
" اقرا باسم ربك الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم."( علق/5-1)؛بخوان به نام پروردگارت كه - جهان را- آفرید. همان كه انسان را از خون بسته ای خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسیله قلم تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمی دانست، یاد داد.
حضرت جبرائیل به حضرت محمد صلوات الله علیه فرمود:" ارسلنی الله الیك لیتخذك رسولاً؛ خداوند مرا به سوی تو فرستاده است، تا تو را پیامبر این امت قرار دهم.(1)
حضرت رسول اكرم(ص) هر ساله مدتی به كوه حرا(2) می رفت و به عبادت و راز و نیاز و تفكر می پرداخت تا این كه روزی شنید فرشته ای به او گفت: ای محمد! بخوان. محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آیات آغازین سوره علق را بر وی قرائت كرد و پیامبر(ص) نیز آنها را خواند.(3)
هرگاه سخن از رخداد واقعه ای به میان می آید ناخودآگاه به دنبال فلسفه و علل ایجاد آن می گردیم. در باب بعثت نیز علت را جویا می شویم كه چه نیازی به وجود پیامبران بوده است؟
در نفس انسان نیازها و غرایز گوناگونی قرار داده شده است كه همگی طالب ارضاء و هدایت صحیح هستند. خداوند متعادل برای هدایت انسان، بهترین ابزار را در اختیار او قرار داده و امكانات متعددی به او عطا نموده است، تا هم بتواند نیروی خود را صرف ارضای نفسانیات كند و هم با امكانات و نیروی داده شده، بر خواهش های نفسانی غلبه كند و كشش های درونی را تحت نظم و ضابطه درآورد. دو راهنما نیز در اختیار او قرار داده است تا حق را از باطل و سرّه را از ناسرّه متمایز كند؛ یكی در درون انسان كه عقل است و دیگری پیامبران الهی كه ایشان از طریق وحی دستورات را برای انسان بازگو می كنند تا تمام رفتارها را به انسان بیاموزند و حدود و مقررات آن را نیز روشن نمایند، چون عقل دارای خطا و نقصان است. برترین هادی، آن است كه دارای مقام عصمت و مرتبط با وحی باشد و تنها راه آن بعثت انبیاء است. پس بعثت بزرگ ترین نعمت خداوند بر بشر است و جا دارد كه خداوند بر این نعمت منت گذارد و این احسان و نیكویی را به رخ آنان بكشد، چنان كه می فرماید:
" لقد من الله علی المومنین اذا بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفی ضلال مبین."( آل عمران/164)؛ خداوند بر مومنان منت نهاد - نعمت بزرگی بخشید- هنگامی كه در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیخت كه آیات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بیاموزد و البته پیش از آن در گمراهی آشكار بودند. در این آیه خداوند بر بشر نسبت به این نعمت بزرگ منت می گذارد. ممكن است این تصور پیش بیاید كه منت گذاری، كار صحیحی نیست، چرا خداوند در این امر منت می گذارد؟ مگر بعثت چه ویژگی هایی دارد و هدف از آن چیست؟
واژه منت از " منّ" به معنای چیزی است كه با آن وزن می كنند( سنگ كیلو). و نیز به معنای نعمت سنگین و باعظمت نیز به كار می رود. بنابراین هر نعمت سنگین و گرانبهایی را منت گویند. كاربرد این واژه دو گونه است: قولی و فعلی.(4)
اگر كسی عملا نعمت بزرگی به دیگری بدهد، این همان منت عملی است كه بیشتر در مسائل تربیتی و هدایتی و معنوی كاربرد دارد و پسندیده و ارزنده است. كه برخی گفته اند: این منت مختص به خدای متعال است. اگر كسی كار كوچك خود را با سخن گفتن بخواهد به رخ دیگری بكشد و آن را بزرگ جلوه دهد، كاری است بسیار زشت، كه این از منت های بشری است. در نتیجه، منت گذاری بر بخشیدن نعمتهای بزرگ كه از جمله آنها نعمت رسالت است، منتی زیباست و " منّ الله" یعنی " انعم الله"، خداوند نعمت بزرگی بخشید و در اختیار مومنان قرار داد. چنان كه در جای دیگر خداوند به خطر هدایت كردن انسانها به ایمان، بر آنها منت می گذارد." بل الله یمن علیكم ان هداكم للایمان."( حجرات/17)
اگر مسلمانان به خاطر پذیرفتن اسلام، مشكلات و خسارت های زیادی متحمل شده اند، نباید فراموش كنند كه خداوند بزرگ ترین نعمت را در اختیار آنها گذاشته و پیامبری مبعوث كرد تا انسان ها را تربیت كند و از گمراهی ها باز دارد. بنابراین هر اندازه برای حفظ این نعمت بزرگ تلاش و كوشش شود و هر بهایی پرداخته شود، باز هم ناچیز است.(5)
تا اینجا از هدف اصلی بعثت آشنا شدیم. نگارنده در این مقاله قصد دارد كه مبحث بعثت را از منظر امیرالمومنین علیه السلام، او كه اولین پاسخ دهنده به ندای پیامبراكرم(ص) بود و اولین و جوانترین تسلیم شده اوامر الهی بود را بررسی نماید كه قطعاً زیباترین تعاریف و تفاسیر را از این واقعه بزرگ تاریخی دارد.
انسان باید در مورد ایام جاهلیت و دوره قبل از بعثت اندیشه كند و ببیند مردم به كجا رسیده بودند. عده ای یهودی، عده ای مسیحی و عموم مردم بت پرست بودند. احكام اسلام را ترك كرده، از اخلاق انسانی جدا شده و با خلق و خوی درندگی و صفات حیوانات خو گرفته بودند. كارشان به جایی رسیده بود كه دختران را زنده به گور كرده و بدین طریق پیوندها را می بریدند. به چیزهای باطل افتخار كرده، از عدل جدا شده و حقوق یكدیگر را از بین می بردند. قدرتمندان را بر ناتوانان مسلط نموده، انسان های شریف را از بین برده، با علماء دشمنی كرده و از حكیمان وحشت داشتند. بساط علم را برچیده، خوبی بردباری و علم را انكار كرده، قطع رحم نموده و شبیه چهارپایان شده و قمار می كردند؛ شراب نوشیده، عقل خود را زیر پا گذاشته و فرزندان خود را می كشتند. شهرها را خراب كرده، نیكی ها را فراموش نموده، شریعت های الهی را از بین برده، سرمایه ها را نابود كرده و مرتكب كارهای زشت می شدند.
خودپسندی و تكبر در میان آنها رواج پیدا كرده و به بی صبری افتخار می كردند فحشاء و منكرات را روش خود ساخته و سخنان باطل ( مانند دروغ، شهادت ناحق) می گفتند. پیامبران را كشته و اولیای خدا را از میان خود بیرون می كردند. بدكاران را حاكم بر خود نموده و كسانی را كه اصل و نسب درستی نداشتند اطاعت می نمودند.
شیطان را عبادت، خدا را به خشم آورده و آتش دوزخ را برافروخته بودند. و در اثر این امور امواج خشم و غضب پروردگار به تلاطم آمده و نزدیك بود عالم نابود شده و تازیانه غضب خدا آنها را به جهنم براند، یا همانطور كه مشغول كارهایشان هستند آنها را در هم كوبیده و نابود كند كه عنایت پروردگار برای تمام كردن حجت و كامل كردن رحمت شامل حالشان گردیده و خاتم پیامبران(ص) را برانگیخت تا رحمتی برای جهانیان و نشانی برای هدایت باشد. آنها را از تاریكی ها خارج كرده و به نور رساند. نادانی آنان را به علم، گمراهیشان را به هدایت، هلاكتشان را به نجات، ستم آنان را به عدل و كم خردیشان را به عقل، نیاز آنان را به بی نیازی، ذلتشان را به عزت، خرابیشان را به آبادانی و خواری آنان را به سلطنت مبدل نموده و كفرشان را به ایمان، جهنمشان را به امیدواری، اسارت آنان را به رهایی و بندگی آنان را به آزادگی تبدیل نماید.(6)
حضرت علی علیه السلام گاهی در خطبه های خود به اعراب آن زمان یادآوری می كردند كه قبل از ظهور اسلام چه اعتقاداتی داشتند و چگونه زندگی می كردند. چرا كه گاهی غرور وجود آنها را فرا می گرفت و فراموش می كردند كه از بركت وجود اسلام به آن عزت و سربلندی نائل شده بودند. حضرت علی علیه السلام در یكی از خطبه ها می فرماید:
" والناس فی فتن انجذم فیها حبل الدین... و جاهلها مكرم."؛ خدا پیامبراسلام را زمانی فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته های دین پاره شده و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود. در اصول دین اختلاف داشته، و امور مردم پراكنده بود؛ راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت؛ چراغ هدایت بی نور، و كور دلی همگان را فراگرفته بود. خدای رحمان معصیت می شد و شیطان یاری می گردید؛ ایمان بدون یاور مانده و ستون های آن ویران گردیده و نشانه های آن انكار شده، راه های آن ویران و جاده های آن كهنه و فراموش گردیده بود. مردم جاهلی شیطان را اطاعت می كردند و به راه های او می رفتند و در آبشخور شیطان سیراب می شدند. با دست مردم جاهلیت، نشانه های شیطان، آشكار و پرچم او برافراشته گردید. فتنه ها، مردم را لگدمال كرده و با سم های محكم خود نابودشان كرده و پا برجا ایستاده بود.
اما مردم حیران و سرگردان، بی خبر و فریب خورده، در كنار بهترین خانه (كعبه) و بدترین همسایگان ( بت پرستان) زندگی می كردند. خواب آنها بیداری، و سرمه چشم آنها اشك بود؛ در سرزمینی كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامی بود.(7)
حضرت در جای دیگر می فرماید:
" ثم ان الله سبحانه بعث محمداً(ص) بالحق حین دنا من الدنیا... و شرفاً لأنصاره."؛ سپس خداوند سبحان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را هنگامی مبعوث فرمود كه دنیا به مراحل پایانی رسیده، نشانه های آخرت نزدیك، و رونق آن به تاریكی گراییده و اهل خود را به پا داشته، جای آن ناهموار، آماده نیستی و نابودی، زمانش در شرف پایان، و نشانه های نابودی آن آشكار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگی آن شكسته، و اسباب حیات در هم ریخته، پرچم های دنیا پوسیده، و پرده هایش دریده، و عمرها به كوتاهی رسیده بود. در این هنگام خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ابلاغ كننده رسالت، افتخار آفرین امت، چونان باران بهاری برای تشنگان حقیقت آن روزگاران، مایه سربلندی مسلمانان، و عزت و شرافت یارانش قرار داد.(8)
حضرت علی علیه السلام در خطبه ای دیگر از بعثت به موقع پیامبراكرم صلوات الله علیه می فرماید كه:
" بعثه والناس ضلال فی حیرة و حاطبون فی فتنة... و الموعظة الحسنة."؛ خدا پیامبراسلام را به هنگامی مبعوث فرمود كه مردم در حیرت و سرگردانی بودند، در فتنه ها به سر می بردند، هوا و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینی و تكبر، به لغزش های فراوانشان كشانده بود، و نادانی های جاهلیت پست و خوارشان كرده، و در امور زندگی حیران و سرگردان بودند، و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نصیحت و خیرخواهی نهایت تلاش را كرد، و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حكمت و موعظه نیكو، مردم را به خدا دعوت فرمود.(9)
حضرت در فرازی دیگر زمان جاهلیت را اینگونه توصیف می فرماید:
" أرسله علی حین فترة من الرسل و طول هجعة من الأمم واعتزم من الفتن ... تمرها الفتنة، و طعامها الجیفة، و شعارها الخوف، و دثارها السیف."؛ خدا پیامبر اسلام را هنگامی مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پیامبران پیشین مدت ها گذشته، و ملت ها در خواب عمیقی فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فراگرفته و اعمال زشت رواج یافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه می كشید و دنیا، بی نور و پر از مكر و فریب گشته بود. برگ های درخت زندگی به زردی گراییده و از میوه آن خبری نبوده، آب حیات فرو خشكیده و نشانه های هدایت كهنه و ویران شده بود. پرچم های هلاكت گمراهی آشكار و دنیا با قیافه زشتی به مردم می نگریست، و با چهره ای عبوس و غم آلود با اهل دنیا روبرو می گشت. میوه درخت دنیا در جاهلیت فتنه، و خوراكش مردار بود، در درونش وحشت و اضطراب، و بر بیرون شمشیرهای ستم حكومت داشت.(10)
پس از قرن ها تحقیق و بررسی درباره مسائل دینی، هنوز پرده از اسرار بسیاری از آنها برداشته نشده است، كه از جمله آنها اسرار نهفته نبوت و بعثت است، اگرچه از ظواهر آیات قرآن می توان استفاده كرد كه بعثت پیامبران الهی، به ویژه پیامبراسلام صلی الله علیه و آله دارای اهدافی می باشد. با توجه به آیات الهی به برخی از اهداف بعثت انبیاء اشاره می نمائیم.
خداوند در آیه ای می فرماید:" هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفی ضلال مبین." (جمعه/2)
اوست خدایی كه میان عرب امی پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا تلاوت كند و آنها را پاك سازد و شریعت و احكام كتاب آسمانی و حكمت الهی بیاموزد با آن كه پیش از این همه در ورطه جهالت و گمراهی بودند.
اولین نكته در این آیه بحث تلاوت آیات الهی است. "یتلوا" از واژه تلاوت به معنای پیروی كردن در حكم و خواندن منظم آیات الهی همراه با تدبر است. پیامبراسلام صلی الله علیه و آله با خواندن آیات پروردگار و آشنا نمودن گوش دل و افكار مردم با این آیات، آنها را آماده تربیت می نماید، كه مقدمه تعلیم و تربیت است.
دومین نكته بحث تربیت است. یكی از مهمترین برنامه های پیامبراسلام صلوات الله علیه و آله و سلم تربیت انسانهاست. تربیت به معنای فراهم كردن زمینه ها و عوامل برای به فعلیت رساندن و شكوفا نمودن استعدادهای انسان در جهت مطلوب است. او باید زمینه ها را برای انسانها آماده كند تا از نظر عملی بهترین رابطه را با خدای خود (عبادات)، با هم نوع خود (عقود و ایقاعات)، با قوانین و مقررات اجتماعی ( حكومت و سیاسات)، با خانواده خود( حقوق خانوادگی) و با نفس خود( اخلاق و تهذیب نفس) داشته باشند، تا بتوانند مسجود فرشتگان قرار گیرند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منجی بشریت است. یكی از دانشمندان فرانسوی می گوید:" بزرگترین قانون اصلاح و تعلیم و تربیت همان حقایقی است كه به نام وحی، قسمت به قسمت بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و امروز به نام قرآن در بین بشر است."(11)
پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مدتی كوتاه، انسان هایی بزرگ، مانند علی علیه السلام، زهرا علیهاالسلام، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و... را تربیت كرد. حضرت محمد صلوات الله علیه كاشف معدن های نهفته انسانیت بود. زیرا" الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه"؛ مردم مانند معدن های طلا و نقره هستند.
انسان دارای استعدادهای نهفته است كه برای بهره وری صحیح باید آنها را كشف كرد تا به ارزش حقیقی خود دست یابند.
كلمه" یزكیهم" از ماده " زكوة" به معنای رشد و زیادی است،(12) كه در این جا به معنای تربیت و پاكسازی است و شامل پاك شدن از آلودگی های اعتقادی، اخلاقی و رفتاری می باشد.
اهمیت اخلاق و تزكیه نفس بر كسی پوشیده نیست و جوامع مختلف به آن نیازمندند، زیرا تنها راه نجات از گمراهی ها، فسادها، جهل، جنگ و خونریزی ها و... در پرتو اخلاق صحیح و آراسته شدن به ارزشها و مكارم اخلاقی است. حضرت رسول اكرم صلوات الله علیه هدف از بعثت خود را كامل كردن مكارم اخلاق بیان كرده است:
" بعثت لا تمم مكارم الاخلاق"؛ من برای كامل كردن فضایل اخلاقی مبعوث شده ام.(13)
از طرف دیگر خدای جهان ابزار ترقی و تكامل هر موجودی را در نهاد آن گذارده، و آن را به منظور پیمودن راههای تكامل با وسائل گوناگونی مجهز نموده است. همچون ریشه های نهال كوچكی كه حداكثر فعالیت خود را به منظور رسانیدن موادغذایی به كار انداخته، و پاسخ نیازمندی های آن را می دهند.
هرگاه ما بخواهیم این موضوع را در قالب مسائل علمی بریزیم، باید بگوئیم: "هدایت تكوینی" كه نعمت و فضل عمومی دستگاه آفرینش است، شامل حال تمام موجودات جهان اعم از نبات و حیوان و انسان است." الذی أعطی كل شیء خلقه ثم هدی."
ولی این هدایت فطری و تكوینی برای موجودی مثل انسان، كه گل سرسبد موجودات است كافی نیست. زیرا انسان غیر از زندگی مادی، زندگانی دیگری دارد كه اساس حیات واقعی او را تشكیل می دهد.
انسان ساده نخستین غارنشین و پاك فطرت، كه كوچكترین انحرافی در خلقت او رخ نداده بود، به اندازه انسان اجتماعی نیاز به تربیت نداشت، ولی هنگامی كه بشر گام فراتر نهاد، و زندگی دسته جمعی آغاز كرد و فكر تعاون و همكاری در زندگی او حكمفرما شد؛ انحرافاتی كه لازمه تصادمات و برخوردهای اجتماعی است در روح او پدید آمد، و خوی های زشت و افكار غلط، افكار فطری را عوض كرده و اجتماع را از توازن و تعادل، بیرون برد.
این انحرافات، خالق جهان را بر آن داشت كه مربیانی را برای تنظیم برنامه اجتماع و تقلیل مفاسدی كه اثر مستقیم اجتماعی بودن انسان را؛ اعزام بدارد، تا با مشعل فروزان" وحی" اجتماع را، به راه راست، كه سعادت همه جانبه آنان را تضمین می نماید، بكشانند.(14)
مسأله مهم در زندگی فرد و جوامع ، مسأله معیارهای سنجشی، و نظام ارزشی حاكم بر فرهنگ آن جامعه است. زیرا تمام حركتها در زندگی فردی و جمعی از همین نظام ارزشی سرچشمه می گیرد، و برای آفریدن این ارزش ها است.
اشتباه یك قوم و ملت در این مسأله، و روی آوردن به ارزشهای خیالی و بی اساس، كافی است كه تاریخ آنها را به تباهی بكشد، و درك ارزشهای واقعی و معیارهای راستین محكم ترین زیربنای كاخ سعادت آنها است.
دنیا پرستان مغرور ارزش را تنها منحصر در مال و قدرتهای مادی و نفرات خود می دانند حتی معیار شخصیت در پیشگاه خدا را در این چهارچوب تصور می كنند.
روی این جهات نخستین و مهمترین گام اصلاحی انبیاء درهم شكستن این چارچوبه های ارزشی دروغین بود، آنها با تعلیماتشان این معیارهای غلط را در هم ریختند، و ارزش های اصیل الهی را جانشین آن ساختند و یك" انقلاب فرهنگی" محور شخصیت را از اموال و اولاد و ثروت و جاه و شهرت قبیله و فامیل به تقوا و ایمان و عمل صالح مبدل ساختند.
قبل از آن كه در محیط عربستان تعلیمات حیات بخش اسلام و قرآن ظهور كند بر اثر حاكمیت نظام ارزشی زور و زر محصول آن محیط مشتی غارتگر زورگو همچون" ابوسفیان ها" و " ابوجهل ها" و " ابولهب ها" بود.
اما از همان محیط بعد از انقلاب نظام ارزشی " مسلمانها" و " ابوذرها" و " مقدادها" و " عمار یاسرها" برخاستند. این ها همه برای این است كه ارزش های دروغین جای ارزشهای واقعی انسانی را نگیرد.(15)
حال به تفسیر فلسفه بعثت از دیدگاه حضرت علی علیه السلام می پردازیم. حضرت در خطبه ای فلسفه بعثت را رهایی مردم از پرستش دروغین بت ها ذكر می كند و می فرماید:
" فبعث الله محمداً(ص) بالحق لیخرج عباده.... واحتصد من احتصد بالنقمات."؛ خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین بت ها رهایی بخشیده به پرستش خود راهنمایی كند، و آنان را از پیروی شیطان نجات داده به اطاعت خود كشاند، با قرآنی كه معنی آن را آشكار كرد و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان عظمت و بزرگی خدا را بدانند كه نمی دانستند، و به پروردگار، اعتراف كنند پس از انكارهای طولانی اعتراف كردند، و او را پس از آن كه نسبت به خدا آشنایی نداشتند به درستی بشناسند.
پس خدای سبحان در كتاب خود بی آن كه او را بنگرند خود را به بندگان شناساند، و قدرت خود را به همه نمایاند، و از قهر خود ترساند، و این كه چگونه با كیفرها ملتی را كه باید نابود كند از میان برداشت و آنان را چگونه با داس انتقام درو كرد.(16)
حضرت امیر علیه السلام در جای دیگر در مورد كیفیت زمان بعثت حضرت رسول اكرم صلوات الله علیه می فرماید:
"إلی أن بعث الله سبحانه محمداً رسول الله (ص) لانجازعدته... فقبضه الیه كریما(ص)."؛ تا این كه خدای سبحان، برای وفای به وعده خود، و كامل گردانیدن دوران نبوت، حضرت محمد( كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد؛ پیامبری كه از همه پیامبران، پیمان پذیرش نبوت او را گرفته بود، نشانه های او شهرت داشت؛ و تولدش بر همه مبارك بود. در روزگاری كه مردم روی زمین دارای مذاهب پراكنده، خواسته های گوناگون، و روش های متفاوت بودند، عده ای خدا را به پدیده ها تشبیه كرده و گروهی نام های ارزشمند خدا را انكار و به بت ها نسبت می دادند، و برخی به غیر خدا اشاره می كردند. پس خدای سبحان، مردم را به وسیله محمد صلی الله علیه و آله و سلم از گمراهی نجات داد و هدایت كرد، و از جهالت رهایی بخشید. سپس دیدار خود را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگزید، و آنچه نزد خود داشت برای او پسندید و او را با كوچ دادن از دنیا گرامی داشت، و از گرفتاری ها و مشكلات رهایی بخشید و كریمانه قبض روح كرد.(17)
حضرت در خطبه ای دیگر فلسفه نبوت عامه را اینگونه بیان می نمایند:
" واصطفی سبحانه من ولده أنبیاء أخذ علی الوحی میثاقهم ... و خلقت الأبناء."؛ خدا پیمان وحی را از پیامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آنگاه كه در عصر جاهلیت بیشتر مردم، پیمان خدا را نادیده انگاشتند و حق پروردگار را نشناختند و برابر او به خدایان دروغین روی آوردند، و شیطان مردم را از معرفت خدا بازداشت و از پرستش او جدا كرد، خداوند پیامبران خود را مبعوث فرمود، و هرچند گاه، متناسب با خواسته های انسان ها، رسولان خود را پی در پی اعزام كرد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان بازجویند و نعمت های فراموش شده را به یاد آورند و با ابلاغ احكام الهی، حجت را بر آنها تمام نمایند و توانمندی های پنهان شده عقل ها را آشكار سازند و نشانه های قدرت خدا را معرفی كنند؛ مانند: سقف بلند پایه آسمان ها بر فراز انسان ها، گاهواره گسترده زمین در زیر پای آنها، و وسائل و عوامل حیات و زندگی، و راه های مرگ و مردن، و مشكلات و رنج های پیركننده، و حوادث پی در پی، كه همواره بر سر راه آدمیان است. خداوند هرگز انسان ها را بدون پیامبر، یا كتابی آسمانی، یا برهانی قاطع، یا راهی استوار، رها نساخته است، پیامبرانی كه با اندك بودن یاران، و فراوانی انكاركنندگان، هرگز در انجام وظیفه كوتاهی نكردند. بعضی از پیامبران، بشارت ظهور پیامبر آینده را دادند و برخی دیگر را پیامبران گذشته معرفی كردند. بدین گونه قرن ها پدید آمد، و روزگاران سپری شد؛ پدران رفتند و فرزندان جای آنها را گرفتند.(18)
پی نوشت ها:
1. بحارالانوار، ج 18، ص206.
2. " حرا" نام كوهی است كه در شمال مكه قرار دارد. در نقطه شمالی آن غاری است كه ارتفاع آن به قدر یك قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می شود و قسمت های دیگر آن در تاریكی است.
3. تلخیص التمهید، ج1، ص62.
4. مفردات راغب، واژه" من".
5. مجمع البیان، ج2، ص875.
6. المراقبات، آیة الله حاج میرزا جواد ملكی تبریزی، صص160-159- 158.
7. نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه2، ص43.
8. خطبه 198، ص417.
9. خطبه 95، ص179.
10. خطبه 89، ص151.
11. درمنگهم، دانشمند فرانسوی، به نقل از بعثت نبوی، ص283.
12. مفردات راغب، واژه "زكا".
13. بحارالانوار، ج70، ص 372.
14. فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، ج1، صص314- 313.
15. تفسیرنمونه، ج 18، ص111.
16. خطبه147، ص269.
17. خطبه1، ص39.
18. همان.
منبع : http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=12939
جايگاه حضرت فاطمه زهرا(س) در منابع اهل سنت
بسياري از دانشمندان اهل تسنن درباره حضرت فاطمه زهرا(س) قلم زده و گزارشهايي در احوال و زندگاني آن حضرت ارائه کردهاند و سخناني از رسول خدا(ص) را درباره آن حضرت ثبت نموده اند. از بررسي روايات به دست آمد كه هيچگونه ذم يا خردهگيري درباره حضرت زهرا (س )يافت نميشود و همه به آن حضرت احترام گذاشتهاند و مدح هايي درباره آن حضرت ثبت كردهاند و نتوانستهاند بر وجود مباركش خدشه يا ايرادي وارد كنند. حتي برخي از نويسندگان وقايع تلخ پس از رحلت پيامبر(ص) را گزارش كردهاند و نتوانستهاند نسبت به اهانتهاي وارد بر آن حضرت و بيوفايي امت اسلام و كوتاهي در حق اهل بيت پيامبر(ص)، بيتفاوت باشند.
اين مقاله به سبب محوريت وجود مبارک آن حضرت، احوال و جايگاه ايشان را در منابع اهل تسنن بررسي و عرضه نموده است.
1)طرح مسئله
منابع حديثي اهل تسنن شامل کتابهاي تاريخي، سيره، شرح حال، جوامع حديثي، معجمهاي احاديث و ... از قرن دوم هجري تاکنون داراي احاديث و گزارشهايي درباره رسولالله، اهلبيت، همسران، منسوبان و اصحاب آن حضرت هستند. چهره تابناک و نوراني اهلبيت رسولالله (ص) که طبق حديث شريف کساء محور و کانون آن حضرت فاطمه زهرا (س) است، در منابع حديثي اهل تسنن ميدرخشد و عليرغم منع ثبت و روايت حديث بهويژه احاديث فـضايل اهل بيـت در زمان خلفا مشاهده ميشود که روايات درباره فضايل و ويژگيهاي آن حضرت در اين منابع کم نيست. سؤال اين است که با وجود منع نقل و ثبت حديث و رواج جعل چگونه است که خردهگيري و ذم درباره آن حضرت مشاهده نميشود؟
اين مقاله احاديث و روايات موجود در منابع حديثي اهل تسنن را بر حسب موضوع درباره حضرت فاطمه زهرا (س) عنوانبندي و ارايه کرده است.
2) معرفي حضرت زهرا(س)
فاطمه دختر رسول الله (ص) سيدة نساءالعالمين آخرين دختر حضرت خديجه بنت خويلد (س) و پيامبر (ص) بود (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص19). در كتابهاي اهل تسنن در كوچكتر بودن حضرت زهرا و رقيه خواهر آن حضرت اختلاف نظر است، لكن ابن عبدالبر، ابناثير و عسقلاني معتقدند كه آن حضرت خردسالترين دختران پيامبر (ص) بود (ابنعبدالبر، 1415ق: ج 4، ص448؛ ابناثيرجزري، 1415ق: ج7، ص216؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص262). آن حضرت در سن 41 سالگي رسول خدا در مكه به دنيا آمد و در تاريخ ولادتش ميان صاحبان كتابها اختلاف نظراست، لكن اين سال صحيحتر است (همان).
فاطمه (س) مكنّا به «ام ابيها» (ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص216) و ملقّب به «زهراء» بود (عسقلاني، 1415ق: ج 8، ص262).
رسول خدا (ص)، فاطمه (س) را در اوايل محرم سال دوم پس از هجرت، پس از جنگ احد به ازدواج علي بن ابيطالب (ع) در آوردند. نيز گفته شده است كه ازدواج آن دو چهار ماه ونيم پس از ازدواج پيامبر (ص) با عايشه بود. سن مبارکش هنگام ازدواج پانزده سال و پنج ماه و سن علي بيست و يکسال و پنج ماه بود (ابنعبدالبر، 1415ق: ج4، ص448؛ ابناثيرجزري، 1415ق: ج7، ص216؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص262). علي (ع) مالي نداشت و مهريه فاطمه (س) به پيشنهاد رسول خدا (ص) زره علي بن ابي طالب بود كه پيامبر از غنائم جنگ بدر به او بخشيده بود، پس حضرت علي (ع) زره خود را صَداق فاطمه (س) قرار داد كه حدود 480 درهم ارزش داشت و پـيامبر (ص) فرمود كه با يك سوم بهاي آن عطريات خريداري شود (کاتب واقدي، بيتا: ج8، صص22-20؛ ابن عبدالبر، 1415ق: ج4، ص 448؛ ابناثيرجزري، 1415ق: ج7، ص216؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص263).
ابناثير نقل ميكند كه فاطمه (س) گريست، رسول الله (ص) فرمود: «مالكِ تبكين يا فاطمة! فوالله لقد أنْكحتك أكثرهم عِلماً و أفضلهم حلماً و أوّلهم سلماً»(ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص216): چرا گريه ميكني! بخدا قسم ترا به ازدواج فردي درآوردم كه از همه عالمتر و صبورتر است و اول فردي است كه اسلام آورد. رسول خدا (ص) براي ايشان دعا فرمود: «اللهم بارك فيهما و بارك عليهما و بارك لهما في نسلهما» (همان، ص217؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص265) بار خدايا در ميانشان بركت ده و بر آنها بركت نازل فرما و در نسل ايشان بركت بده. رسولخدا (ص) به فاطمه (س) فرمود: جز اين نميخواستم که تو را به بهترين اهلم (فرد از خانوادهام) مزدوج کنم (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص24).
ابن ابي الحديد مينويسد: ازدواج علي با فاطمه زماني رخ داد كه خداوند به شهادت ملائكه آنها را به عقد يكديگر درآورد (ابن ابيالحديد، 1383ق: ج9، ص139).
ثمره اين پيوند حسن، حسين، ام كلثوم و زينب عليهم السلام بودند (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص26؛ ابن عبدالبر، 1415ق: ج4، ص448) و علي (ع) هرگز در حيات فاطمه (س) ازدواج ديگري نكرد (ابنعبدالبر، همان). نسل رسول خدا (ص) فقط از طريق فاطمه (س) است (عسقلاني، 1415ق: ج8، ص263).
3) شأن و منزلت حضرت فاطمه(س)
مقام و منزلت حضرت زهرا(س) از نقلهاي فوق مشهود است. اينکه پيامبر خدا(ص) شخصيتي که معصوم است و از روي هوا و هوس سخن نميگويد(النجم،3)، هـمسر اين دخترش را عالمترين، بهترين خاندانش و اول مسلمان انتخاب ميکند، عليرغم اينکه از ثروتمندان و سرشناسان قوم به خواستگاري زهرا (س) آمده بودند و پيامبر نپذيرفته بودند، نشانه جايگاه معنوي و عالم بودن و بهترين بودن حضرت فاطمه (س) است. در حالي که پيامبر درباره ساير دخترانش چنين حساسيتي نداشت[1].
هنگامي كه رسول خدا (ص) براي مباهله با اهل كتاب حاضر شد، آيه شريفه زير نازل گرديد: «... فقل تعالوا ندع أبنآءنا و ابْنآئكم و نسآئنا و نسآئكم و انفسنا و انْفسكم...» (آل عمران، 61) (بگو بياييد فرزندانمان و فرزندان شما، و زنان ما و زنان شما و خود ما و خود شما را بخوانيم...). آنگاه رسول خدا (ص) فاطمه و علي و حسنين را همراه برد و فرمود: «اللّهُم هؤلاء أهلي» (حاکم نيشابوري، 1411ق: ج3، ص15). رسول اللّه (ص) كسي از همسران خويش را نبرد، بلكه از ميان زنان فقط فاطمه (س) را همراه برد؛ بنابراين فاطمه مصداق «نسائنا» بود.
انس بن مالك ميگويد: رسول خدا (ص) مدت شش ماه براي رفتن به نماز صبح از كنار خانه فاطمه عبور ميكرد و ميفرمود: «الصلاة يا أهل بيت محمد، انّما يريد الله ليُذهـب عنكـم الرجـس أهل البـيت و يطهـّركم تطهيرا» (الاحـزاب، 33) بهدرسـتي كه خداوند ميخواهد تا پليدي را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك پاكيزه نمايد.
امسلمه ميگويد: آيه «انّما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت» (الاحزاب، 33) در خانه من نازل شد پس رسول خدا (ص) به دنبال فاطمه و علي و حسن و حسين فرستاد و فرمود: «هؤلاء أهلي». عرض كردم يا رسول الله! آيا من از اهل بيت نيستم؟ فرمود: تو به خيري (حاکم نيشابوري، 1411ق: ج3، ص146؛ ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص218؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص265؛ سيوطي، 1411ق: ج5، ص198).
4) جايگاه حضرت زهرا(س) نزد رسول خدا(ص)
محبوبترين فرد نزد پيامبر(ص)، فاطمه (س) بود (ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص218). اين علاقه نه تنها به سبب نسبت پدر و فرزندي بلكه به سبب جايگاه و مقام حضرت زهرا (س) بود، زيرا رسول خدا (ص) داراي چند فرزند دختر بود.
از علي بن ابيطالب (ع) نقل شده است كه فرمود: از رسول خدا پرسيدم كداميك از ما نزد شما محبوبتر است، من يا فاطمه؟ فرمود: «فاطمه أحبّ الي منك و أنت أعزّ علي منها» (همان، ص219): نزد من فاطمه محبوبتر است و تو عزيزتري. ابنعباس نقل كرده است كه هرگاه پيامبر از سفر باز ميگشت، به ديدار دخترش فاطمه ميرفت (همان؛ ابنعبدالبر، 1415ق: ج4، ص449).
جميع بن عمير تيمي ميگويد که نزد عايشه رفتم و از او پرسيدم: پيامبر(ص)چه کسي را بيش از همه دوست ميدارد، گفت فاطمه. سؤال شد ازمردان چه کسي را؟ گفت: همسرش را (ابناثير جزري، 1415ق: ج7،ص219).
طبراني و ابناثير به سند خود از اميرالمؤمنين (ع) روايت ميكنند كه فرمود: رسول خدا (ص) به فاطمه فرمود: «انّ الله يغضب لغضبك و يرضي لرضاك»، (خداوند با خشم تو خشمناك و از رضايت تو خشنود ميگردد) (طبراني، 1404ق: ج22، ص402؛ ابناثيري جزري، 1415ق: ج7، ص219؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص266).
ابن عباس و ديگران نقل كردهاند كه رسول خدا (ص) چهار خط بر روي زمين كشيد و فرمود: آيا ميدانيد كه اين خطوط چيست؟ گفتند: خدا و رسولش بهتر ميدانند. سپس فرمود: برترين زنان بهشت خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت محمد و مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم هستند. رسول خدا (ص) با عباراتي شبيه اين گفتار فاطمه (س) و مادر گرامياش خديجه كبري (س) را ستوده است، از جمله فرموده است: «حسبك من نساء العالمين مريم، خديجة، فاطمة و آسية» بهترين زنان عالم، مريم، خديجه، فاطمه و آسيه هستند. «سيدات نساء أهل اْلجنَة أربع: مريم و فاطمة و خديجة و آسية»، سرور زنان بهشت چهار تن هستند: مريم، فاطمه، خديجه و آسيه، «خير نساء العالمين أربع: مريم بنت عمران، آسية بنت مزاحم، خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّد» (بهتـرين زنان بهـشت چـهار تن ميباشند: مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد(ص)) (ابنعبدالبر، 1415ق: ج4، ص451؛ طبراني، 1404ق: ج 22، ص402؛ عـسقلاني، 1415ق: ج8، ص264).
رسول خدا (ص) بارها با عباراتي نظير يكديگر فرمود: فاطمه پاره تن من و نور ديده من و ميوه قلب من است؛ هر كه به او بدي كند، به من بدي كرده و هر كه او را مسرور گرداند، مرا شاد كرده است. او اولين فرد از خاندان من است كه به من ملحق ميشود. ايشان درباره فاطمه و همسر و فرزندانش فرمود: بار خدايا ميداني كه اينان اهل بيـت من و عزيزترين افراد نزد من هستند. پس دوست بدار هر كه ايشان را دوست ميدارد و دشمن بدار هر كه ايشان را دشمن بدارد و ياري فرما هر كه ايشان را ياري نمايد (کحاله، 1404ق: ج4، ص125).
زيد بن أرقم ميگويد: رسول الله (ص) به فاطمه و خانواده او فرمود: هر كه با شما دشمني و جنگ داشته باشد، با او دشمنم و ميجنگم و هر كه با شما در صلح و آرامش باشد با او در صلح و آرامش هستم (عسقلاني، 1415ق: ج8، ص266).
اين دو همسر جوان با سختي و تنگدستي زندگي کردند. كارهاي سنگين خانه، آرد كردن و نان پختن، دستهاي حضرت زهرا (س) را آزرده بود. اميرالمؤمنين (ع) به وي فرمود كه نزد رسول اللّه (ص) برو و خدمتكاري طلب نما. فاطمه (س) ناچار نزد آن حضرت رفت و پس از مدتي درنگ، خواسته خويش را بر زبان آورد. پيامبر (ص) فرمود: در شرايطي كه اصحاب صفّه محتاجند، چيزي نميتوانم بدهم. پس از آن كلماتي را كه جبرئيل (ع) براي آن حضرت آورد، به فاطمه (س) هديه کرد و فرمود: براي آنكه فضيلتي از تو فوت نشود، ذكر و تسبيحي به تو تعليم ميدهم كه كمك و ثواب تو باشد و آن عبارتست از: 33بار سبحانالله، 33بار الحمدلله و 34 بار الله اكبر (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص25؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص267).
بديهي است که حضرت زهرا (س) براي رسول خدا (ص) بسيار عزيز بود، به همين سبب پيامبر(ص) چيزي به دخترش عطا کرد که براي او مفيدتر از خدمتکار باشد، يک هديه و کمک معنوي. به تجربه برايمان ثابت شده است که اين ذکر خستگي را از انسان ميزدايد و به توان و وقت ما برکت ميدهد.
5) حضرت فاطمه (س) در كلام همسران رسول الله (ص)
فضايل و مناقب فاطمه (س) چنان بيشمار است كه حتي عايشه نيز نتوانسته است از ذكر آن خودداري كند و ميگويد: «كسي را در گفتار و كلام شبيهتر از فاطمه به رسول الله (ص) نديدم». هرگاه بر آن حضرت وارد ميشد، پيامبر (ص) او را مورد لطف قرار ميداد و به پيشوازش ميرفت و در كنار او مينشست. عايشه ميگويد: «كسي را راستگوتر از فاطمه نديدم مگر فرزندانش را» (ابن عبدالبر، 1415ق: ج4، ص450).
اين گفتهها تصديق الهي درباره پيامبر (ص) را در ذهن ميآورد که فرمود: «ما ينطق عن الهوي» (النجم،3) و«لقد کان لکم في رسول الله اسوة حسنة...»(الاحزاب،21).
عايشه گفت: هرگز كسي را با فضيلتتر از فاطمه جز پدرش نديدم (عسقلاني، 1415ق: ج8، ص264).
جُميع بن عُمير ميگويد: از عايشه پرسيدم، چه كسي نزد رسول الله (ص) محبوبتر از همه بود؟ گفت: فاطمه. گفتم از مردان؟ گفت: همسرش (همان).
امسلمه ميگويد: فاطمه نزد پيامبر(ص) آمد، آن حضرت به او چيزي فرمود كه فاطمه گريست. سپس مطلبي فرمود كه فاطمه خنديد. از او در اين باره سؤال كردم، گفت: رسول خدا (ص) به من خبر داد كه امسال رحلت خواهد فرمود، پس گريه كردم، سپس فرمود: «ما يسرّك أن تكوني سيدة نساء اهل الجنة»، پس خنديدم (ابن اثير جزري، 1415ق: ج7، ص219).
از عايشه نقل شده كه گفت: فاطمه آمد، قدم برميداشت مانند قدم برداشتن رسول خدا. پيامبر فرمود: «مرحبا بإبنتي» سپس سمت راست آن حضرت نشست، پس پيامبر رازي با او در ميان نهاد و او گريه كرد. سپس رازي به او گفت كه او خنديد (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص27؛ عسقلاني، 1415ق: ج8، ص265) .
عايشه ميگويد: فاطمه براي طلب ميراث خود نزد ابوبکر آمد و فدک را طلب کرد، ابوبکر گفت: پيامبر فرمود: «لانورث ما ترکنا صدقة» فاطمه (س) از اين پاسخ غضبناک شد و بعد از وفات پيامبر شش ماه زندگي کرد(کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص28).
6) حضرت فاطمه (س) در كلام اصحاب رسول الله (ص)
1-6) شأن حضرت زهرا و خانواده
ابن عباس ميگويد: حسن و حسين بيمار شدند. رسول خدا با علي در ميان مردم بيـماري آنها را ياد كرد. پس گفتند: اي ابوالحـسن (علي)! چرا براي فرزندانت نذر نميكني. علي و فاطمه و فضّه خدمتكار ايشان نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند. حسـنين بهبود يافتند. چـيزي براي خوردن در خانه يافت نميشد. علي از شمعون يهودي سه صاع جو قرض كرد و فاطمه آن را آرد كرد و پنج قرص نان به تعدادشان پخت. هنگام افطار در برابرشان بود كه فقيري نزد ايشان آمد و گفت: السلام عليكم أهل بيت محمد. مسكيني از مساكين مسلمانان هستم. مرا سير كنيد كه خدا شما را از خوراكيهاي بهشت سير كند. سهم افطار خود را به مسكين دادند و اين برنامه سه روز تكرار شد و هر بار ايشان با آب افطار كردند و در نوبت دوم يتيمي و در روز سوم اسيري به ايشان مراجعه كرد. پس از آن از شدت ضعف و گرسنگي، علي (ع) حسنين را نزد رسول الله (ص) برد. سوره انسان (دهر) توسط جبرئيل (ع) به عنوان هديه به اهل بيت بر پيامبر (ص) نازل شد(زمخشري، 1407ق: ج4، ص670).
2- 6) رقت قلب
اَنَس ميگويد: فاطمه به من گفت: اي أنس چگونه قلبهايتان طاقت آورد كه خاك بر پيكر رسول خدا بريزيد؟!(ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص221)، سپس گريه کرد و در فراق پدر شعر سرود. فاطمه نزد قبر پيامبر (ص) ايستاد، مشتي از خاک قبر برداشت و آن را بر چشمهايش گذاشت و گريه کرد و شعر سرود (کحاله، 1404ق: ج4،ص113).
3- 6) حق خواهي
بلاذري مينويسد: فاطمه (س) به ابوبکر گفت: رسول خدا (ص) فدک را به من بخشيد. علي بن ابي طالب (ع) بر اين گفته شهادت داد. ابوبکر شاهد ديگري خواست. امايمن شهادت داد. ابوبکر گفت: اي دختر رسول خدا ميداني که شهادت دو مرد يا يک مرد و دو زن پذيرفته است. فاطمه (س) مجلس را ترک کرد. در روايت ديگري آمده است که امايمن و رباح خدمتکار پيامبر (ص) شهادت دادند و ابوبکر نپذيرفت و گفت: شهادت يک مرد و دو زن لازم است (بلاذري، بيتا: ص44).
4-6) آمادگي براي لقاء الله
سلمي نقل ميکند که فاطمه (س) در بستر افتاد و روز وفاتش علي (ع) براي حاجتي از منزل بيرون رفت. فاطمه به من گفت: اي مادر برايم آب بريز تا خود را بشويم. براي او آب ريختم و خود را خوب شست، سپس فرمود: لباس جديدم را بياور. لباس را براي آن حضرت آوردم. سپس فرمود: رختخواب مرا در وسط اتاق بيانداز. در رختـخواب قرار گرفت و رو به قبله شد، سپس فرمود: اي مادر! من الان قبض روح ميشوم، خودم را غسل دادهام، هيچ فردي لباس مرا در نياورد. فاطمه (س) رحلت فرمود. علي(ع) آمد و اين خبر را به او دادم (کاتب واقدي، بيتا: ج8، ص27).
عمرة بنت عبدالرحمن ميگويد: عباس بن عبدالمطلب بر فاطمه دخت رسول الله (ص) نماز گزارد، او و علي و فضل بن عباس وارد قبرش شدند (همان، ص29).
جابر از محمد بن علي ـ امام باقر(ع) ـ نقل ميکند که فاطمه (س) در شب دفن شد(همان)
7) نقل حديث رسول الله (ص)
حضرت زهرا (س) از اصحاب و راويان رسول الله (ص) است و از آن حضرت، همسر و دو پسرش (حسنين)، عايشه، امسلمه، سلمي امرافع و انس روايت كردهاند و فاطمه بنت حسين و ديگران نيز به صورت مرسل از آن حضرت روايت كردهاند (عسقلاني، 1415ق: ج8، ص262).
1-7) طبراني به سند خويش از امام حسين بن علي (ع) از مادرش فاطمه (س) روايت ميكند كه فرمود:
«رسول خدا (ص) شب عـرفه نزد ما آمد و فرمود: خداوند به همه شما مباهات ميكند و همه شما به ويژه علي را ميبخشد. اين را به سبب اينكه فرستاده خداوند به سوي شما هستم ميگويم، نه به سبــب علاقه خـويشاوندي. اين جبرائيل است خبر ميدهد كه سعيد به تمام معناست هر كه علي را در حيات و مماتش دوست بدارد، و شقي (بدبخت) به تمام معناست هر كه علي را در حيات و بعد از موتش، دشمن بدارد» (طبراني، 1404ق: ج22،ص415).
2-7)طبراني به سند خود از عكرمه از ابن عباس از حضرت فاطمه (س) روايت ميكند كه رسول خدا (ص) فرمود:
پيامبر (ص) فرمود: خبر رحلتم به من داده شد. فاطمه گريه كرد. رسول خدا (ص) فرمود: گريه نكن! تو اولين كسي هستي كه به من ملحق ميشوي. ابنعباس گويد: به او(فاطمه) گفتم: ديدم گريه كردي، و سپس خنديدي. فاطمه گفت: پيامبر (ص) به من فرمود: زمان رحلتش فرا رسيده، من گريه كردم. فرمود: گريه نكن، تو اولين كسي هستي كه به من ميپيوندي، و من خنديدم (همان).
3-7) كاندِهلَوي گفتار فاطمه (س) را بعد از دفن رسول الله(ص) به اَنَس در كتابش ذكر كرده است (کاندهلوي، 1394ق: ج2، ص435).
ابن اثير به نقل از فاطمه بنت حسين (ع) از فاطمه(س)روايت ميكند كه فرمود: «كان رسول اللَّه (ص) إذا دخل المسجد صلّي علي محمد و سلّم و قال ربّ اغفرلي ذنوبي و افتح لي ابواب رحمتك و إذا خرج صلّي علي محمد وسلّم و قال رب اغفر لي ذنوبي و افتح لي أبواب فضلك»، رسول خدا (ص) هرگاه وارد مسجد ميشد بر محمّد صلوات و درود ميفرستاد و ميفرمود: پروردگارا گناهانم را ببخش و درهاي رحمتت را به رويم بگشاي، و هرگاه خارج ميشد، ميفرمود: بار خدايا گناهانم را ببخش و درهاي فضلت را به رويم باز كن (حنبل، بيتا: ج6، ص282؛ ابناثير جزري، 1415ق: ج5، ص524؛ طبراني، 1404ق: ج22، ص423).
8) حضرت زهرا(س) پس از رحلت پيامبر(ص)
1-8) احمد حنبل نقل ميكند: (پس از رحلت پيامبر(ص)) فاطمه (س) به ابوبكر گفت: «أخبرني رسول الله (ص) انّي اول أهله لحوقاً به» پدرم به من فرمود: اولين فرد از خانواده که به ايشان ميپيوندد، من هستم (حنبل، بيتا: ج6، ص283).
2-8) پس از رحلت رسول خدا (ص)، حزن و اندوه بر زهرا (س) مستولي شد. جبرئيل نزد آن حضرت ميآمد تا همصحبت او شود و او را تسلي دهد و از احوال رسولالله (ص) و جايگاه ايشان و وقايعي كه براي فرزندانش اتفاق خواهد افتاد، فاطمه (س) را با خبر كند. علي (ع) آن گفتار را مينوشت و بدينترتيب مصحف فاطمه تهيه شد.
مصحف در ميان مسلمانان به معناي قرآن بوده است، اما اين مصحف، قرآن و حلال و حرام آن نيست، بلكه علم وقايع آينده است (کحاله، 1404ق: ج4، ص128).
3-8) بر اساس گفتار علماي اهل سنت، رسول خدا (ص) در زمان حيات خود فدك[2] را به فاطمه (س) بخشيد و آن سرزمين مدت سه سال در تصرف زهرا (س) بود. پس از رحلت پيامبر (ص) و در آغاز خلافت، خليفه اول فدك را تصرف نمود (ابن ابيالحديد، 1383ق: ج19، ص2).
4-8)طبري به سند خود از عروه و او از عايشه نقل ميكند كه گفت: «انّ فاطمة و العباس أتيا ابابكر يطلبان ميراثهما من رسول اللّه (ص) و هما حينئذ يطلبان أرضه من فدك، و سهمه من خيبر، فقال لهما ابوبكر: أما إنّي سمعت رسول الّله (ص) يقول: لا نورّث، ماتركْنا فهو صدقة. إنّما يأكل آل محمّد في هذا المال و إنّي واللّه لا ادع امراً رأيت رسول اللّه (ص) يصْنعه إلاّ صنعْته. قال: فهجرتْه فاطمةُ. فلم تکلّمه في ذلك حتّي ماتتْ»، فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمدند و ارثي را كه از رسول خدا (ص) باقي مانده بود طلب كردند. آن دو، زمين پيامبر در فدك و سهم خيبر آن حضرت را خواستند. ابوبكر به آنها گفت: من از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: ما ارث نميگذاريم، آنچه ميگذاريم صدقه است. همانا آل محمد از اين مال استفاده ميكنند. به خدا قسم رها نميكنم كاري را كه رسول خدا (ص) انجام داد، جز اينكه انجام دهم. راوي گويد: فاطمه از ابوبكر دوري گزيد و هرگز با او صحبت نكرد تا از دنيا رفت (طبري، بيتا: ج3، ص104).
5-8)قضيه سوزاندن درِ خانه حضرت زهرا (س) مطلبي است كه عدهاي از بزرگان اهل سنت آن را ذكر كردهاند:
ابن عبد ربه مالكي مذهب در كتابش آورده است: ابوبكر، عمربن خطاب را فرستاد تا علي و كساني كه بيعت نكرده بودند را از خانه فاطمه بيرون بياورد و گفت، اگر اِبا كردند با آنها قتال كن. چون بيرون نيامدند عمر آتش آورد تا خانه فاطمه را بسوزاند (ابن عبدربه، 1404ق: ج3، ص63 و ج2، ص443). طبري در تاريخ خود ميگويد: عمر به منزل علي آمد و در آن خانه طلحه و زبير و جماعتي از مهاجران بودند. عمر گفت: به خدا قسم البته خانه را بر شما آتش ميزنم مگر آنكه بيرون بياييد (طبري، بيتا: ج2، ص443). ابن قتيبه نوشته است: جمعي از متخلفين - از بيعت با ابوبكر - در خانه فاطمه دختر پيغمبر اطراف علي جمع شدند. ابوبكر عمر را فرستاد كه ايشان را بياورد. عمر به در خانه فاطمه آمد و فرياد زد بيرون بياييد و با خليفه رسول خدا بيعت نماييد؛ اگر اطاعت نكنيد قسم به خدايي كه جانم در دست اوست اين خانه را با هركه در آن هست آتش ميزنم. به عمر گفتند فاطمه دختر پيامبر در خانه است. گفت ولو در خانه، دختر پيغمبر باشد (ابن قتيبه، 1322ق: ص3). طبراني نقل كرده است: ابوبكر و عمر به طرفدارانشان دستور دادند تا به خانه فاطمه هجوم ببرند (طبراني، 1404ق: ج1، ص62). يعقوبي مينويسد: به خانه (خانه فاطمه (س)) هجوم بردند، محسن را كشتند و فاطمه را مجروح كردند (يعقوبي، 1413ق: ج2، ص126).
ابنابيالحديد نيز گفتاري مشابه دارد كه ترجمه آن چنين است: عمر با مرداني از انصار و چند تن از مهاجران به طرف خانه فاطمه (س) رفت و گفت: قسم به آنكه جانم در دست اوست اگر براي بيعت از خانه بيرون نياييد خانه را با افراد آن ميسوزانم. فاطمه (س) رحلت فرمود در حالي كه خشمگين بود (ابنابيالحديد، 1383ق: ج2، ص20). شهرستاني با همه تعصبش در كتاب خود، گفتار نَظّام از بزرگان معتزله را نقل كرده كه گفته است: «إنّ عمر ضرب بطن فاطمة، يوم البيعة حتّي اَلقت الجنين من بطنها و كان يصيح احرقوا دارها بمن فيها، و ماكان في الدّار غير علي و فاطمة و الحسن و الحسين»، عمر بن خطاب چنان فاطمه را بزد كه فرزندش سقط شد و عمر فرياد زد: خانه را با هر كه در آن است بسوزانيد و در خانه جز علي و فاطمه و حسن و حسين كسي نبود (شهرستاني، 1367: ص57).
عمر رضا كحاله نيز قضيه غصب فدك و سوزانيدن در خانه فاطمه (س) رانوشته است (کحاله، 1404ق: ج4، صص118- 114).
بعد از وفات پيامبر (ص) هرگز خنده بر لبان زهرا (س) ديده نشد. آن حضرت بيشتر گريان بود و پيوسته از ظلمي كه بر امت اسلام ميرفت، رنج ميبرد تا به خداي عزوجل پيوست و بدين ترتيب حضرت زهرا(س) اولين فرد از خانواده رسول خدا (ص) بود كه به آن حضرت ملحق شد. هنگامي كه در بستر بود به اسماء بنت عُمَيس فرمود: «زشت ميدارم چگونگي حمل جسد زنان را». اسماء گفت: اي دختر رسول خدا (ص) آيا به شما نشان دهم آنچه را در حبشه ديدم؟ آنگاه با برگ و شاخههاي خرما تابوتي درست كرد و پارچهاي بر آن انداخت. فاطمه (س) فرمود: «چه زيباست!» و به اسماء سفارش كرد كه در شستن بدن مـباركش به علي (س) كمك كند و اجازه ندهد كسي وارد شود (ابناثير جزري، 1415ق: ج7، ص221).
ابناثير مينويسد: روايت شده است كه در آخرين لحظات حيات، فاطمه (س) غسل كرد و كفن پوشيد و سفارش كرد كه پس از فوت، علي (ع) كفن را از بدن او خارج نكند و در شب دفن شود، سپس ادامه ميدهد: صحيح اين است که علي و اسماء او را غسل دادند، والله اعلم(همان). علي بن ابي طالب بر بدن آن حضرت نماز گزارد. نيز گفته شده است كه عباس نمازگزارد (همان).
حضرت زهرا (س) به دنبال مبارزهاش عليه ظالمان و غاصبان تصميم گرفت كه اجازه ندهد بر وي نمازگزارند و از محل دفنش با خبر شوند؛ پس به همسرش وصيت كرد تا بدن مطهرش را شبانه دفن كند.
9) خطبهها و سخنان حضرت فاطمه عليهاالسلام
سخنان كوبنده و خطبههاي بيدار كننده زهرا (س) در پاسخ به ظلمهايي كه بر آن حضرت و امام و همسرش (علي) روا داشتند و پايمال كردن حقوق ايشان و بي وفايي اهل مدينه نسبت به اهل بيت رسول الله (ص) - كه امانت آن حضرت بودند و آنها را به امت سپرده بود و فرموده بود: «انّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي» - و طبق آيه شريفه قرآن، فرمود: «لااسئلكم اجراً الاّ المودّة في القربي» (الشوري، 23)، چنان مشهور است كه جمعي از بزرگان اهل سنت آن را نقل كردهاند. از جمله ابن طيفور و ابن ابي الحديد خطبه حضرت زهرا (س) را در كتابهايشان نقل كردهاند (ابنطيفور، 1361ق: ص23؛ ابن ابيالحديد، 1383ق: ج4، ص87). ابن ابي الحديد از جوهري - از موثقين عامه - نقل كرده كه اين گفتار صحيح و ثابت است. سيوطي به نقل از ابن قتيبه ميگويد: اين بيانات اصل است، و اين نكته دال بر اين است كه اين گفتار موضوعه نيست. عمر رضا كحاله، خطبه حضرت زهرا (س) را خطاب به ابوبكر و سخنان گلهمندش از بي وفايي مردم، در پاسخ زناني كه به ديدار آن حضرت آمده بودند، در كتابش آورده است (کحاله، 1404ق: ج4، ص117 و 129).
10) نتيجه
بسياري از دانشمندان اهل تسنن درباره حضرت فاطمه زهرا(س) قلم زدهاند. از مطالب ذکر شده نتيجه ميشود که همه اين دانشمندان و نويسندگان به آن حضرت احترام گذاشتهاند و مدحهايي درباره آن حضرت ثبت كردهاند و نتوانستهاند بر وجود مباركش خدشه يا ايرادي وارد كنند، زيرا طهارت و پاکي حضرت زهرا(س) و مقام بالاي آن حضرت نزد خداوند و رسول الله(ص) جايي براي ايجاد خدشه به وجود مبارک آن حضرت نگذاشته است. رفتار و احترام پيامبر(ص) نسبت به حضرت فاطمه (س) بارها و بارها در برابر ديدگان بسياري از اصحاب تکرار شده بود، لذا صديقه طاهره برتر از آن بود که جز مدح بتوانند چيز ديگري دربارهاش بگويند. بنابراين آن حضرت بهترين الگو براي همه زنان عالم است.
منابع
× قرآن کريم
× ابن ابيالحديد، عبدالحميدبنهبةالله (1383ق)، شرح نهجالبلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ 2، بيروت: دار احياء الکتب العربية.
× ابن اثير جزري، عليبن محمد (1415ق)، اسدالغابه في معرفة الصحابة، تحقيق و تعليق علي محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت: دارالکتب العلمية.
× ابن طيفور، احمد بن ابي طاهر (1361ق)، بلاغات النساء، نجف: مکتبة مرتضويه.
× ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالله (1415ق)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق و تعليق علي محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت: دارالکتب العلمية.
× ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم دينوري (1322 ق)، الامامة والسياسة، تصحيح و شرح محمد محمود الرافعي، مصر: مطبعه النيل.
× ابنعبدربه، احمدبنمحمد (1404ق)، العقد الفريد، تحقيق مفيد محمد قميعه، بيروت: دارالکتب العلميه.
× بلاذري، ابوالحسن ، رضوان محمد رضوان(بيتا)، فتوح البلدان، بيروت: دارالکتب العلميه.
× حاکم نيشابوري (1411ق)، مستدرک علي الصحيحين، بيروت: دارالمعرفة.
× حنبل، احمد بن محمد (بيتا)، مسند، بيروت: دار صادر.
× زمخشري، محمود بن عمر (1407ق)، کشاف عن حقائق غوامض التنزيل، تصحيح مصطفي حسين احمد، چ3، بيجا: دارالکتب العربي.
× سيوطي، عبدالرحمن بن ابيبکر (1411ق)، الدر المنثور، بيروت: دارالکتب علميه.
× شهرستاني، محمدبنعبدالکريم (1367)، الملل و النحل، تصحيح محمد بن فتحالله بدران، چ 3، قم: منشورات الشريف الرضي.
× طبراني، سلـيمان بن احمد (1404ق)، المعجم الکبير، تحقيق حمدي عبدالمجيد السلفي، چ 2، بيروت: دار احياء التراث العربي.
× طبري، محمد بن جرير (بيتا)، تاريخ طبري، بيروت: مؤسسه الاعلمي.
× عسقلاني، ابن حجر احمد بن علي (1415ق)، الاصابة في تمييز الصحابة، تحقيق و تعليق عادل احمد عبدالموجود و علي محمد معوض، بيروت: دارالکتب العلمية.
× کاتب واقدي، محمدبن سعد(بيتا)، الطبقات الکبري، بيروت: دار صادر.
× کاندهلوي، محمد يوسف (1394ق)، حياة الصحابة، بيروت: دار الفکر.
× کحاله، عمررضا (1404ق)، اعلام النساء في عالمي العرب و الاسلام، چ5، بيروت: مؤسسه الرساله.
× يعقوبي، احمدبن ابييعقوب (1413ق)، تاريخ، تحقيق عبدالامير نهنا، بيروت: مؤسسه الاعلمي.
( نهله غروي نائيني ) http://www.iranpress.ir/iranwomen/Template1/News.aspx?NID=2831
معرفي پارسي گويان شبه قاره در پاكستان
انتشار كتاب آثارالشعراء در اسلام آباد
به همت مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان در اسلام آباد كتاب آثار الشعراء (فرهنگ شعراي فارسي گوي شبه قاره) در قطع رحلي و 521 صفحه منتشر شد.
اين كتاب گرانسنگ را دكتر سيد محمد اكرم اكرام ،استاد گرانقدر زبان و ادبيات فارسي دانشگاه پنجاب (لاهور) با همكاري چند تن از پژوهشگران گردآوري و تدوين كرده است.
در كتاب آثارالشعراء فهرستي از اسامي و آثار شش هزار شاعر پارسي گوي (ازدوران مسعود سعد 515هجري قمري تا دوران علامه اقبال 1357هجري قمري ) گردآوري و ترتيب يافته است.
تلاش هاي نخستين ترتيب و تدوين اين اثر ارزنده از سال 1381 در لاهور و با همكاري خانه فرهنگ ج.ا.ايران (محمد سعيد معزالدين) و چند تن از پژوهشگران با نظارت و سرپرستي دكتر اكرم شاه آغاز گشت و به همت مركز تحقيقات فارسي در اسلام آباد به انجام رسيد.
شيوه پژوهش و گردآوري و ارايه متن در اين كتاب به شيوه فرهنگ نگاري و ارايه فهرستي مي باشد كه با نام و عنوان و تخلص شاعر آغاز مي شود و سپس به منابع و مراجع و ماخذي كه زندگي نامه و آثار شاعر در آن درج شده است اشاره مي گردد.
در تدوين كتاب، افزون از كتب چاپي مرجع و تاريخ و ادب از تذكره هاي خطي و دستنويس نيز استفاده شده است.
كتاب آثار الشعراء كه با پيش گفتار رايزن فرهنگي ج.ا.ايران و سرپرست مركز تحقيقات فارسي آقاي سيد مرتضي آْل صاحب فصول و مقدمه آقاي دكتر اكرم شاه انتشار يافته است در نوع خود اثري كم نظير و در خور توجه و بهره برداري براي استادان و دانشجويان و پژوهشگران حوزه گسترده و غني زبان و ادبيات فارسي است تا از اين رهگذر با نام و آثار شاعران پارسي گوي منطقه وسيع شبه قاره كه بخش عظيمي از پيشينه فرهنگ و تمدن اسلامي و ايراني و ادب فارسي را در برمي گيرد، بيش از پيش آشنا گردند.
تصوری که از پیش درباره جمع حاضر داشتم این بود که آنها عدهای از دوستان هستند که درباره فیلمنامه نویسی تحقیق میکنند و قصدم نیز آن بود که تذکراتی را در این باره با آنان درمیان بگذارم؛ اما وقتی به اعلانی که زده بودند برخوردم، دیدم عنوانی که برای این بحث گذاشتهاند «حکمت سینما» است. عنوانی که انتخاب شده خیلی بزرگتر از آن چیزی است که من توقع داشتم و باید بگویم این کلاهی است که بر سر ما گشاد است؛ اما به هر تقدیر، حسب الامر دوستان، آنچه را به نظرم میرسد در ذیل تذکراتی چند عرض میکنم. امیدوارم که مرضیّ خدا واقع بشود و نیز مورد استفاده دوستان قرار بگیرد.
1
اوّلین تذکری که میخواستم عرض کنم این است که تمدن امروز اصلاً محصول فلسفه است؛ شجرهای است که ریشهاش فلسفه است و بالطبع همه لوازم و محصولات تمدن امروز موالید فلسفه هستند؛ و نیز سینما، چه آن را همچون هنر بنگریم و چه همچون صنعت. ممکن است ارتباط آنچه به مثابه ثمره این تمدن در خارج محقق شده است با ریشهاش، یعنی فلسفه، چندان واضح نباشد، یعنی فی المثل نتوان از همان آغاز نسبت ماشین رختشویی را با فلسفه پیدا کرد اما در باطن امر، با کمی تأمل همراه با تفکر در سیر تاریخی تمدن غرب، خواهیم دید که این تمدن و لوازمش ثمرات درخت فلسفه هستند. مگر گلابی چقدر با اصل درخت خویش شباهت دارد؟ باغبان است که این تناسب و تشابه را باز مییابد نه هر ناآشنایی که نظر در باغ کند.
اینکه اصلاً چرا من به این تذکر پرداختهام علتی دارد و آن اینکه ما در قرن پانزدهم هجری قمری، با واقعه عظیمی در کره زمین مواجه هستیم که انقلاب اسلامی است و اعتقاد این حقیر بر آن است که با این انقلاب، سیر اضمحلال و فروپاشی تمدن غرب از نقطه عطف تاریخی خویش گذشته و در قوس نزول افتاده است. تاریخ آینده تاریخ غرب نیست، تاریخ اسلام است و البته این مدعا نیاز به توضیح بیشتری دارد که برای حفظ اجمال و ایجاز باید از آن درگذریم.
با این فرض، در آینده میان ما و غرب مبارزهای همه جانبه درگیر خواهد بود که هنوز بیش از یک دهه از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته، آثار آن در سراسر دنیا مشهود است. این مبارزه تنها یک مبازره نظامی نیست و مبارزه نظامی در حقیقت جلوه آن مبارزه فرهنگی، فکری و فلسفی است که میان ما درگیر است. مبارزه نظامی فقط ظاهر این مبارزه است و در باطن جنگی بسیار عظیمتر در جریان است که تعبیر من از آن «جهاد فکری» است. لازمه پای نهادن در این مبارزه آن است که ما ماهیت غرب را بشناسیم و نسبت میان آثار و لوازم تمدن غرب را با ریشههایشان پیدا کنیم و این جز از طریق فلسفه ممکن نیست، چرا که اصلاً غرب و تمدن منتسب به آن مولود فلسفه است.
از آغاز قرون جدید، یعنی در رنسانس، بنیان فکری تمدن حاضر با رجوع به تفکر فلسفی یونان گذاشته شد و هر آنچه اکنون وجود پیدا کرده، موجودیت خویش را مدیون این بنیان نخستین و بسط تاریخی آن است؛ پس ما خود را بی نیاز از فلسفه ندانیم. بسیاری از ساده انگاریهایی که در برخورد با غرب وجود دارد ناشی از این عدم شناخت است و این نقص جز به مدد فلسفه علاج نمیشود و اصلاً کسی که غرب را بدون عنایت به بنیانهای فلسفی آن بنگرد، امکان تحقیق در ماهیت آن را پیدا نمیکند و به تبع آن، لزوم این مبارزه را نیز در نمییابد. البته در باب این مسأله که انسان برای رسیدن به حق بالذات محتاج به خواندن فلسفه باشد سخن بسیار است و نگفته روشن است که انسان برای طی طریق حق ضرورتا نیازمند به فلسفه نیست، اما سخن ما در مبارزه با غرب است. وقتی میگوییم غرب، شرق سیاسی را هم در نظر داریم؛ مارکسیسم و کمونیسم نیز مظاهری از همان تفکر واحدی است که در غرب حاکم است. اینها همه ثمرات و شاخ و برگ درختی هستند که ساقهاش «اومانیسم» است. برای مثال، اخیرا در یکی از همین مجلاتی که این روزها انتشار پیدا میکند سخنی دیدم که یکی از انتلکتوئلهای پیر این جامعه گفته بود؛ اینکه «روشنفکر مدافع چیزی نیست!» اگر با پشتوانه تفکر فلسفی غرب به سراغ این سخن نرویم، اصلاً امکان درک آن برای ما موجود نیست. ما با این تفکر مخالفیم اما بنیان این مخالفت باید بر مبنای شناختی که از این سخن داریم بنا شود. ممکن است گوینده این سخن فلسفه نداند، که همین طور هم هست، اما این سخن که از دهانش برآمده لزوما سخنی فلسفی است زیرا از دهان کسی برآمده که شخصیتش را مدیون غربزدگی است. هیچ یک از نحلههای فکری یا حتی محصولات تکنیکی این تمدن را جز با فلسفه نمیتوان بررسی کرد و به اعتقاد اینجانب بخشی از روشن بینی معجزآسای حضرت امام(ره) در برابر غرب نیز از اینجا مایه گرفته است که ایشان ید طولایی در فلسفه و عرفان نظری دارند؛ و البته بنیان اصلی احاطه حکیمانه ایشان را بر همه مسائل باید در جایی دیگر جستجو کرد که در اینجا محل بحث ندارد.
2
تذکر دومی که میخواستم عرض کنم این است که بشر امروز وجود انسان را عین حیوان میداند. تعریفی که قدما از انسان داشتند، یعنی «حیوان ناطق»، با آن تعریفی که بشر غربی از انسان دارد به طور کلی متفاوت است. قدما نطق را فصل وجود انسان از حیوان میدانستند؛ حقیقتی که چون در وجود بشر تحقق یابد، تحولی ذاتی و ماهوی اتفاق میافتد و انسان از نظر تعالی وجود بـه مرتبهای میرسد که دیگر نمیتوان او را حیوان دانست. در حکمت اسلام، نفس انسان را نفس ناطقه مینامند و این نطق را نباید فقط به معنای ظاهریِ «سخن گفتن» گرفت. سخن گفتن انسان ریشه در تفکر و تعقل او دارد، چنان که لفظ «منطق» را هم از ریشه نطق گرفتهاند. اما امروزه به تبعیت از تفکر غربی، بشر را اصالتا با رجوع به حیوانیت او معنا میکنند.
اگر توجه نکنیم که تمدن غرب و آثار و لوازمش در ذیل این تعریف قرار دارد، امکان تحقیق در ماهیت آن از دست میرود. اگر انسان این چنین تعریف شود، آثار این تعریف در همه اموری که مربوط به انسان است به نسبت قرب و بعد ظاهر خواهد شد؛ مثلاً در علوم انسانی این تأثیرات ظهور بیشتری دارد تا علوم تجربی. در اقتصادِ امروز بنگرید که نیازهای حیوانی وجود بشر را اصل میگیرند، یا فی المثل در تعبیر آنها از آزادی.
اشتباه در تعریف انسان کار را به آنجا کشانده که امروز بعد از چند قرن، انسان به یک از خود بیگانگی ذاتی دچار آمده و به نوعی حیوان اجتماعی تبدیل شده است. این اصلاً تفاوت اصلی دوران ماست با دورانهای دیگری که بر کره زمین گذشته است. تفاوت اساسی آنجاست که پیش از این عصر، چه بسا انسانهایی وجود داشتهاند که این تعبیر در موردشان مصداق داشته؛ انسانهایی که از حقیقت وجود خویش دور افتاده بودهاند و غیر اهل حق، همه این چنیناند؛ اما هیچ گاه کار به آنجا نرسیده که در تفکر غالب بشریت، این تعریف وارونه پذیرفته شود و مثل امروز همه تأسیسات و مناسبات و معاملات اجتماعی بر همین اساس وارونه بنا شود.
بعد از چند قرن اکنون در غرب آثاری مشهود است دال بر اینکه آنها به پایان راه رسیدهاند و وقت آن است که به این اشتباه کلی خویش در تعریف انسان پی ببرند و توبه کنند، و به اعتقاد اینجانب این «عصر توبه بشریت» با انقلاب اسلامی ایران آغاز شده است و هر چه بگذرد ما با تحولات اجتماعی و سیاسی عمیقتر و وسیعتری دالّ بر یک توبه کلی به سوی دین و دینداری و حق پرستی مواجه خواهیم شد. قرن آینده، این چنین قرنی است و آثار اولیه آن نیز از هم اکنون ظهور یافته است.انسان را باید همچنان که در حکمت اسلام مطرح است با نفس ناطقه از حیوان جدا دانست و اصل در وجود انسان، همین روح است که متعالی و الهی است. بین انسان و حیوان نسبتی که غربیها قائلند برقرار نیست و اگر ما برای خصوصیات حیوانی وجود انسان قائل به اصالت شویم، باعث دوری انسان از وجود حقیقی خودش خواهیم شد، آنچنان که اکنون در غرب رخ داده است.
3
تذکر سومی که باید عرض کنم مستقیما راجع به خود سینماست. اگر سؤال این باشد که «چه چیزی سینما را از این جذابیت برخوردار کرده است؟» در جواب باید گفت: «توهّم واقعیت». اما ما معنی توهّم واقعیت را نمیتوانیم بفهمیم مگر اینکه بدانیم این جذابیت چه چنگ آویزی در درون ما دارد. هر آنچه بیرون از ما، ما را به خود جذب میکند، اگر نسبتی با وجود ما نداشته باشد و چنگ آویزی در وجود ما نیابد تا خود را به آن بیاویزد اصلاً ما به طرفش نخواهیم رفت. این توهّم واقعیت چیست، چگونه ایجاد شده و چه خانهای در درون ما دارد که ما را به خود جذب میکند؟ جستجوی جواب این سؤالها برای شناختن ماهیت سینما لازم است و البته ما در طی این یک جلسه نمیتوانیم به همه سؤالها جواب بدهیم و فقط طرح سؤال میکنیم، چرا که در خود این سؤالها نیز تذکراتی بسیار جدی وجود دارد.
اگر این توهّم واقعیت یا واقعیت سینمایی سیری داستانی به خود نگرفته بود، باز هم این همه جذابیت نداشت. جذابیت سینما در آنجاست که چنگ آویزهایی در فطرت ما یافته است و فی المثل درباره داستان باید گفت که بشر از آنجا که در نسبت بین مرگ و زندگی و مبدأ و معاد و نسبتی که بین او و زمان برقرار میشود وجود پیدا میکند، به سیر داستانی و قصه و تاریخ گرایش دارد و به همین علت است که جذابیت قصه و داستان و تاریخ برای انسان امری فطری است، یعنی ریشه در فطرت انسانی دارد. اگر بشر نمیمرد و جاودانه بود، علاقهای هم به قصه و تاریخ نداشت. یکی از مهمترین صفاتی که واقعیت سنیمایی را از جذابیت فعلی برخوردار کرده سیر داستانی است و جذابیت سیر داستانی هم در نسبتی است که بین انسان و مبدأ و معاد و مرگ و زندگی وجود دارد.
از داستان گذشته، سینما آن گونه که اکنون در دنیا محقّق شده این صفات فطری را اغلب در جهت ضعفهای بشری خوب شناخته و بر همین اساس رابطه خویش را با انسان بنا نهاده است.
4
تذکر چهارم اینکه سینما، یا به عبارت بهتر، تماشای فیلم جز به توسط الیناسیون انسان تحقق پیدا نمیکند. الیناسیون را از خود بیگانگی ترجمه کردهاند و مصداق اتمّش را در مجانین مییابیم. دیوانهها بدون آگاهی از هویت اصلی خودشان شخصیتی موهوم برای خود تصور کردهاند و در آن فرو رفتهاند. تعبیر الیناسیون در نحلههای مختلف فلسفی در غرب معانی مختلفی پیدا کرده است، ولی ما بدون توجه به این تفاوتها الیناسیون را به معنایی گرفتهایم که با فرهنگ ما بیشتر سازگاری دارد.
دنیا دار المجانین بزرگی است و بجز اهل حق، یعنی کسانی که بین خود و حقیقت مطلق رابطهای آنچنان که باید برقرار کردهاند، همه انسانها کم و بیش و در صورتهای مختلف دچار جنون هستند چون در عوالمی ساخته و پروده توهّمات خودشان زندگی میکنند. یکی در جهانی زندگی میکند که خدایی ندارد و در آن جهانِ وهمی، یکباره در وسط آسمان، روی یک کره کوچک صورتهای ابتدایی حیات به وجود آمده و بدون علتی معلوم در یک جهت احتمالی، پیچیدهتر و پیچیدهتر شده و کمال یافته است تا اینکه انسان پای به عرصه وجود نهاده و شروع به تفکر درباره خود و جهان خارج از خود کرده است! دیگری در جهانی زندگی میکند که همه مثل گرگ مترصّد دریدن یکدیگر هستند و در چنین دنیایی تنها قانون است که آنها را از تجاوز به یکدیگر باز میدارد، دنیایی که در آن همه دزدند مگر کسانی که قدرت دزدی ندارند...
و اما حقیقت چیست؟ وقتی کسی بدون آگاهی از اینکه هویت حقیقیش چیست خود را ناپلئون میداند یا مثلاً بزرگترین روشنفکر جهان سوم میپندارد بدون آنکه نگران حقیقت امر باشد، این شخص دچار الیناسیون است و از خود بیگانگی به معنای اتمّ در مورد او اتفاق افتاده است. تعبیری در قرآن مجید وجود دارد که در ذهن من با این مسأله الیناسیون یا از خود بیگانگی مربوط است و آن «خوض» است که به معنای فرو رفتن آمده: «قل اللّه ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون»: رهایشان کن تا در این حالت فرورفتگی و استغراق که دارند، مشغول بازی باشند. همه این تعبیرات محل بحث هستند،بحثهایی اساسی؛ اما نه در جلسهای با این محدودیت.
انسانها به طور معمول گرفتار غفلتی هستند که با خوض در امری خارج از خودشان محقّق شده است. وقتی انسان در چیزی خارج از وجود خودش فرو برود و در آن غرق شود، از خود غافل میشود و به همه تقدیر معنای از خود بیگانگی به نحوی از انحاء دربارهاش مصداق مییابد. همه انواع این از خود بیگانگی مذموم نیست، چنانکه انسان در هنگام عبادت نیز در امری خارج از خویش مستغرق میشود. اما ما خدا را وجودی «غیر خود یا ناخود» نمیدانیم که با فنای در وجود او معنای از خود بیگانگی درباره ما صدق کند؛ خدا غایت الغایات وجود ما و اصل حقیقت هستی است و فنای در وجود او، در واقع امر «بازگشتن به خویش» است. معنای لفظی «توبه» نیز همین است: بازگشت؛ بازگشت به حقیقتی که از آن دور افتادهایم.
آنچه در شریعت مذموم است از خود بیگانگی ذاتی است یعنی فی المثل همان امری که امروزه درباره بشریت به طور عام و بشر به طور خاص اتفاق افتاده: انسان به نوعی حیوان اجتماعی و ابزار ساز استحاله یافته است. دیوانهها بیمارانی بیش نیستند؛ اغلب یک نقص جسمی یا عصبی باعث شده است که جنون پیدا کنند، اما مجانین واقعی آدمهایی هستند که نه فقط نسبت به هویت حقیقی خویش آگاهی ندارند بلکه خود را کس دیگری میانگارند. در بعضی از روایات وجود دارد که حضرت رسول(ص) از جایی گذر داشتهاند. برخوردهاند به مردمی که دور بنده خدایی جمع آمدهاند. میپرسندکه این کیست و جواب میدهند که مجنونی است. سخنی میفرمایند قریب به این مضمون: او بیماری بیش نیست، مجنون حقیقی کسی است که با تکبر روی کره زمین راه میرود. یک بشر متکبر یا مستکبر مصداق کاملی است برای آن از خود بیگانگیِ ذاتی که مورد نظر ماست.
قراردادی که بین تماشاگر فیلم و فیلمساز وجود دارد آن است که تماشاگر با پای خودش میرود و در فضای تاریکی روی صندلی مینشیند و خودش را تسلیم فیلمساز میکند تا به هر سان که میخواهد او را در یک واقعیت موهوم غرق کند، آنچنان که در تمام مدت تماشای فیلم اصلاً هویت حقیقی خویش را به یاد نیاورد و رجعتی به خویش نداشته باشد. مع الاسف میزان توفیق فیلمساز نیز در همین جاست؛ فیلم خوب فیلمی است که در تمام مدت تماشاگر را زمین نگذارد و با رشته این جذابیت سحرانگیز تا آنجا او را گرفته باشد که امکان رجعت به خویش را به او ندهد.
وقتی به بچههایی که در حال بازی هستند بنگریم، درمی یابیم که تعبیر «خوض» در قرآن چقدر عمیق و بلیغ است. بچهها در نقش موهوم خویش در بازی آن همه فرو میروند که غرق میشوند و زندگی غیر اهل حق نیز این چنین است؛ بازی موهومی بیش نیست.اینها از جهان خارج از خودشان توهّمی دارند که اصلاً مطابق با واقع نیست و ما میزان صحت ادراک را مطابقت با واقع یا نفس الامر میدانیم. جهانی که اینان بر اساس شناخت خویش پیرامون خود آفریدهاند، جهانی غیر واقعی و خیالی است و از همین روست که عرض کردم جهان دارالمجانین بزرگی است.
5
نقطه گرایش انسان به سوی مستی، ترک عقل و اختیار و آسودگی از رنجهای وجود و حیرت و دهشتی است که با آن همراه است. سینما نیز آنچنان که امروز به طور عموم وجود دارد، مفرّی است که بشر برای گریز از خود ساخته است و البتّه همان طور که بعدها عرض خواهد شد، ما سینما را منحصر در این غفلتکدهای که امروز کمپانیهای تجارتی فیلمسازی بنا کردهاند نمیدانیم و برای آن وظایف دیگری نیز قائل هستیم... هر چند آنچه اکنون وجود دارد همان است که گفتیم. بشر در هنگام تماشای فیلمی که همه وجود او را به خود جذب کند، به نحوی از بیخودی و غفلت و مستی دست مییابد که بسیار لذتبخش است؛ این لذت است که انسان را به سوی سینما میکشاند.
اگر در تعبیرات عرفانی ما، مستی و بیخودی بالاترین مرتبهای است که انسان بدان نائل میشود، نباید این هر دو را به یک معنا گرفت. از این نظر بیخودی مقامی همسنگ با ولایت است، چرا که وجود انسان عین ربط و تعلق به حق است، اما نفس یا خود، حجاب این تعلق میشود و لذا وجود حقیقی انسان هنگامی ظاهر میگردد که «خود» او از میان برخیزد. بزرگترین حجاب میان انسان و خدا، خود یا نفس اوست و از همین رو وقتی انسان موفق شود که از خود بگذرد خدا از وجود او ظاهر خواهد شد و این همان مرتبه بیخودی است؛ همسنگ با ولایت. در اینجا همان طور که عرض کردم، تعبیر از خود بیگانگی درست نیست چرا که اصلاً بیگانگی واقعی در این خود است که انسان را از خدا باز میدارد.
6
تذکر ششم اینکه شاخص اصلی وجود انسان همین عقل و اختیار اوست. حرکت بالاراده در مورد حیوانات نیز تحقق دارد و آنچه انسان را متمایز میسازد اختیار است نه حرکت ارادی که حیوانات نیز به یک معنا از آن برخوردار هستند. باز به همین علت است که این اختیار را به همان امانتی تفسیر کردهاند که انسان از ازل عهده دار آن شده است. تماشاگری که با پای اختیار به فضای تاریک سینما میرود و خود را در صحنه واقعیت سینمایی غرق میکند، اصلاً بدون ترک اختیار امکان پرداختن به فیلم و تماشای آن را پیدا نمیکند، یعنی استغراقش در آن واقعیت، موکول به این امر است.
برده یا بنده به کسی اطلاق میشود که از خود اختیار ندارد و از آن آزادی که شاخص وجود بشر است برخوردار نیست. غربیها هم با اینکه آزادی را طور دیگری معنا کردهاند اما آن را شاخص وجود بشر میدانند. در مقابلِ لفظ بنده یا برده، کلمه حرّ یا آزاد وجود دارد. پس انسانی که اختیار ندارد، بنده یا عبد است اما عبودیت نیز مطلقا مذموم نیست. عبودیت به معنای ممدوح آن، قله غایی تکامل و تعالی روح بشر است و مقام عبداللهی همان مقام خلیفة اللهی است. آنچه هست این است که اگر لازمه تماشای فیلم ترک اختیار و گذشتن از خود و خودآگاهی است، پس این کار فی نفسه نوعی عبودیت یا عبادت است که هم میتواند ممدوح باشد، هم مذموم. میزان حسن و قبح این عمل، در جواب این پرسش است که آیا فیلم جانب حق را نگاه داشته است یا خیر؟
7
میگفت: از این جذابیتی که سینما دارد باید استفاده کنیم و نسل آینده انقلاب را بسازیم. باید اسوه هایی را برای جوانان و نوجوانان بسازیم که بعدها در وجود آنها محقّق بشوند.
آنچه نقل به مضمون کردم، در همه وجوه و با همه وسعتش، منتهی به آن مطلبی که مورد بحث بود نمیشود؛ قصد حقیر فقط تکیه بر این گفته بود که ایشان هم اعتقاد داشت که تا آن هیپنوتیزم کذایی درباره تماشاگر اتفاق نیفتد، فیلم و سینما به معنای حقیقی تحقق نمی یابد. حالا اگر دقت کنیم خواهیم دید همان طور که بچهها و انسانهای ضعیف النفس در برابر سینما کاملاً خلع اختیار میشوند، کسانی هم هستند که به راحتی در برابر فیلم از عقل و اختیار خود صرف نظر نمیکنند. بنده هم میشناسم کسانی را که اصلاً تحمل سینما و تلویزیون را ندارند و اصلاً نمیتوانند خود را به فیلم تسلیم کنند؛ احتراز دارند و میگریزند، چرا که شرط اول تماشای فیلم و لذت بردن از آن، این است که انسان از خود خارج شود و در سیر عواطف و احساسات فیلم و حوادث آن شریک گردد و البته مقصود از این خود، «خودبالفعل» یا شخصیت فردی هر کس نیست بلکه مراد شخصیت حقیقی نفس است.
حالا با توجه به این مقدمات میخواهم پرسشی طرح کنم و آن اینکه آیا مخاطب سینما عامه مردم نیستند؟ آیا سینما با انسانهای متکامل نیز میتواند ایجاد رابطه کند؟ آیا باید هدایت عام و خاص را از هم تفکیک کنیم و درباره وظیفه پرورشی سینما، بحث کنیم در این معنا که آیا سینما انسانهای متکامل و خواص را نیز مورد خطاب دارد؟ میدانید که اگر در سینما محاوره و مخاطبهای در کار باشد، آنگاه فهم و درک مخاطب یکی از موازین اساسی است که باید رعایت گردد. به طور عموم در فیلمهای سینمایی و تلویزیونی بگردید و بعد از خود سؤال کنید که مخاطب عام سینما و تلویزیون کیست.
تأثیرات سینما بر غالب مردم، جوانان و نوجوانان و بچهها واقعا شگفتانگیز است و این واقعیتی است که بسیاری از جوانان اسوههای خویش را از سینما انتخاب میکنند؛ اما در عین حال نباید فراموش کرد که این حکم مطلق نیست. در همین جامعه خودمان و در همین جایی که اکنون جوانان بالای شهر غایات زندگی خویش را در فیلمهای آمریکایی میجویند، در شب بیست و سوم ماه رمضان، در غالب مساجد پایین شهر، جوانهایی هستند، شانزده، هفده و زیر بیست سال که نشسته اند و به خاطر چیزهایی که در چشم آن بالاشهریها موهوم، پرت و اصلاً دور از واقعیت است، زارزار گریه میکنند و اسم حضرت زهرا(س) که میآید، اختیار از کف میدهند.
اینها آن نسبت مورد نظر را با سینما و تلویزیون ندارند و اعتنایی هم به تلویزیون و تئاتر ندارند، رمان هم نمیخوانند. اسوههایشان را در تاریخ اسلام، ائمه معصومین(ع) و اولیای خدا میجویند و اصلاً دنیایشان دنیای دیگری است. هستند کسانی که این چنیناند و هستند کسانی که آنچنان. اما شکی نیست که چهره غالب اجتماعات ما را همانها میسازند که بشدت متأثر از تبلیغات رسانههای گروهی و فضای جامعه و مخصوصا تلویزیون هستند، چرا که اکنون تلویزیون میرود که بسیاری از وظایف کنونی سینما را بر عهده بگیرد. از تأثیر سینما و تلویزیون بر این اقشار عظیم انسانها نمیتوان غافل شد و با کمال جدیت باید جوانها، نوجوانهاو مخصوصا بچهها را دریافت.
همان دوستی که از او صحبت کردیم بشدت اعتراض میکرد به اینکه چرا در مقام تئوری بافی برای سینما، در این روزگار عدهای عنوان میکنند که سینما نباید خودآگاهی تماشاگر را نفی کند. میگفت که اصلاً سینما با نفی خودآگاهی تماشاگر موجودیت پیدا میکند و وقتی گفته میشود که نباید سینما خودآگاهی تماشاگر را نفی کند، مثل این است که ما بگوییم «فیلمی بسازیم که فیلم نباشد!» میگفت که اصلاً این مباحث روشنفکرمآبانه را باید کنار گذاشت و از جذابیتی که سینما دارد باید برای جذب این نوجوانانی که اکنون آتاری همه زندگیشان را پر کرده است استفاده کرد.
البته باید در این معنا تحقیق و تفکر کرد که سینما باید در چه جهتی حرکت کند. باید دست از نفی خودآگاهی تماشاگر بردارد و یا نه، از این سحر و جادو در جذابیت و تأثیر هر چه بیشتر سود بجوید؟ آیا در روی آوردن به جاذبیتهای سینمایی محدودیتی نیست؟ اصلاً این جذابیت چیست؟ وقتی انسان به سمت ظرف غذا کشیده میشود، مشخص است که چرا، معلوم است که غذا چه نسبتی با وجودش دارد؛ اما سینما چطور؟ جذابیت سینما در کجای وجود ما خانه دارد؟ به هر تقدیر ما باید سینما را بشناسیم و چون سینما محصول فلسفه است، خود را بی نیاز از فلسفه و چون و چرا کردن در بدیهیات مشهور و مقبول ندانیم. فطرت بشر را نیز بشناسیم، نه آنچنان که در علوم رسمی عنوان میشود. باید به سراغ راههایی برویم که به معرفت دینی و یقینی منتهی میشود، یعنی باید عالم را در نور حکمت اسلام بنگریم.
شهید آوینی از نگاه آیت الله جوادی آملی
اگر هنرمندي از رهگذر صوت حسن و نغمه غمزدا يا تصوير و ترسيم و تمثيل روحپرور، پيامي به گوش منتظران نداي غيب برساند و از كنگره عرش، صفير آشنايي به سمع مشتاقان كوي وصال واصل كند همانا هنرپرور اسلامي است.
روايت فتح را با درايت شهادت آميختن، و هنر تصوير را با ظفر تحقيق هماهنگ ساختن؛ و دو قوس نزول و صعود را با منحني تام هنر اسلامي دور زدن؛ و معقول را با عبور از بستر خيال، محسوس كردن؛ و محسوس را با گذر از گذرگاه تخيل، معقول نمودن؛ و تجرد تام عقلي را در كسوت خيال كشيدن؛ و از آنجا به جامه حس درآوردن و سپس از پيراهن حس پيراستن و كسوت خيال را تخليه نمودن و به بارگاه تجرد كامل عقلي رسيدن و رساندن و در لفافهي هنر، سه عالم عقل و مثال و طبيعت را به هم مرتبط جلوه دادن؛ و كاروان دلباخته جمال محبوب را از تنگناي طبيعت به درآوردن و از منزل مثال رهايي بخشيدن و به حرم امن عقل رساندن كه عناصر اصلي هنر اسلامي را تشكيل ميدهند در سلاله سلسله سادات و دوده شجره طوباي شهادت يعني شهيد سعيد، سيد مرتضي آويني و ديگر هنرمندان متعهد ديني تبلور يافت و مييابد.
هنر سواري دلير كه روي ميدان از او
چو كاغذ از كلك او ز لعل گيرد نشان
مهمترين شاخص هنر اسلامي همانا توان ترسيم معقول در كسوت محسوس و قدرت تصوير غيب در جامهي شهادت است. هنرهاي غيراسلامي چون جايي در جهان معقول و ملكوت ندارند و از عقل منفصل بيبهره و از مثال منفصل بينصيباند و فقط از وهم وخيال متصل استمداد ميكنند، هرگز مايه عقلي نداشته و رهآورد غيبي ندارند، زيرا مكتبي كه ماده را اصيل ميداند و موجود غيرمادي را خرافه ميپندارد و تشنه تجرّد و غيب را افسانه تلقي ميكند، هيچگاه پيامي از عالم عقل و غيب ندارد و هرگز هدفي جز وهم و خيال نخواهد داشت.
اوج عروج يك انسان از ديدگاه هنرمند مادي همانا مقام مثال متصل وهمِ به هم آميخته است و آنجا كه سخن از نام و نان و دوام و دانه نباشد هنرمند مادي را راهي نيست و آنجا كه از تشويق و تقدير و ثنا و سپاس و يادنامه و مانند آن اثري نباشد هنرور مادي را باري نخواهد بود، زيرا قلمرو پرواز هنرپرداز مادي همانا منطقهي بستهي خيال و مدار محدود وهم است. ولي مكتب الهي كه عوالم سه گانه طبيعت و مثال و عقل را اثبات مينمايد و هر كدامِ آنها را مظهر نامي از نامهاي جلال و جمال الهي ميداند و براي عروج انسان ملكوتي مرزي قائل نيست و لقاء اللّه را كه هماره بيكران بوده و هست و خواهد بود مائده و مأدُبه سالك صالح و عارف واصل و شاهد عاشق ميداند، بحر تيار و درياي مواج هنرورزي را فراسوي هنرمند اسلامي قرار ميدهد تا پيامهاي گوناگون را كه از هاتف عقل و منادي غيب از وراي حجابهاي نوري و ظلماني دريافت كرده است به قلمرو مثال منفصل درآورده و از آن پايگاه به مرحله وهم و خيال تنزل داده، سپس به منصّه حسّ و صحنه صورت نازل نمايد تا باديهنشينان تشنه حس را بر بالهاي ظريف هنر نشانده و از خاكدان طبيعت به دامنهي مثال و خيال رسانده و از آنجا به قلّه رفيع عقل و مقام منيع غيب واصل كند، تا از زبان مولاي غيب و شهادت، نغمهي دلانگيز (... فادخلي في عبادي وادخلي جنتي) را با گوشي بشنود كه در سايهي قرب نوافل فراهم كرده و با روحي درك كند كه با ولاي جمع فضايل به دست آمده است تا روشن گردد كه سير از زمين طبيعي به سپهر مادي نتيجه هنر ماده است، ولي سلوك از طبيعت به مثال و از آنجا به عقل ـ و خلاصه جهان را از عقل شروع كردن و به عاقل ختم نمودن ـ محصول هنر الهي است كه اسلام داعيهي آن را داشته و هماره تربيت يافتگاني جامع را ارائه كرده و ميكند و هيچ هنري به از اين نيست كه انسان كامل جامع به نوبهي خود، دو سر خط حلقه هستي را به هم بپيوندد و صعود و نزولي را كه خود پيموده است، در قالب هنر عرضه كند تا سالكان هنردوست را به همراه هنرپروري خويش به منطقهي وسيع آفرينش آگاه كند و فطرت جمالدوست و جلالنواز آنان را از انس با گلرخان خاكآلود طبيعت و نوازندگان غبارين ماده و سرايندگان ژوليده زمين و خوانندگان گردگرفته بستر غبراء برهاند و به جمال بيزوال ماوراي طبيعت و جلال بيمثال معني و كمال بيوبال عقل و غيب و نواي دلپذير و روحانگيز مولاي هر عبد صالحي برساند تا معلوم شود كه طواف در مدار بتكده و ميكده و عشرتكده و بالاخره طبيعتكده، شايسته انسان هنرجو و كمالدوست نيست، بلكه هنر در بازشناسي مجدد عالم و آدم و جهان را وسيعتر از منظر محدود طبيعيون شناختن و انسان را همتاي فرشتگان بلكه بالاتر ديدن است، و راه نيل به اين هدف سامي از عقبههاي كئود گذشتن و ميدانهاي مين را با ايثار نفيس و بذل نفس پشت سر گذاشتن و براي همه راهيان كوي هنر و سوي ظفر رهآوردي چون ره توشه شهيد فقيد، سيد مرتضي آويني آوردن است. و جامه رساي هنر و پوشش پرنياني هنرپروري جز بر اندام كامل جامع سالكاني چون شهيدان شاهد برازنده نيست و قباي اطلس هنر جز براي قامتراست قامتان تاريخ و شيفتگان خدمت نه تشنگان قدرت زيبنده نخواهد بود.
برتن ناقصان، قباي كمال به طراز هنر ندوختهاند
گرچه قرآن كريم كه كلام خداي بيچون است، معارفي والاتر از شهود عارفان و فهم حكيمان و درك فقيهان و انديشه متكلمان و باور محدثان و يافتههاي مورخان و صدها فرزانهي خردمند ديگر دارد، زيرا مجلاي متكلم نامتناهي ـ هر آينه ـ كلامي نامحدود خواهد بود، چنانكه درجات بهشت موعود، نامحدود به عدد آيات قرآن كريم ميباشد و به قاريان آگاه به معاني و آشناي به احكام و حِكَم قرآن گفته ميشود (بخوان و بالا برو) و خواننده رسمي بهشتيان، داوود پيامبر است، ليكن اثر بارز و شاخص هنري آن همانا در اين است كه از رهگذر فصاحت و كوي بلاغت كه چهره خاص هنر سمعي است لطايف بلند عالم لاهوت را در پرده استبرقي عقل پيچيده، آنگاه در جامه پرنياني مثال و خيال و وهم پوشانده، سپس در كسوت حريري آيه و سوره ارائه نموده، در اين حال جهانيان را به تماشاي آن فراخوانده و به تحدي و مبارزه دعوت كرده و عجز همگان را در ساحت قدس هنر ادبي خويش آشكار كرده و قبل از قيام قيامت، كوس (لمن الملك) سر داده و پاسخ اعترافآميز و عجزآلود (للّه الواحد القهار) را از همگان دريافت مينمايد.
آنچه سبعه معلقه را به زير ميكشد، هنر ادبي قرآن است و آنچه ديوار كعبه را از لوث معلقات سبع تطهير ميكند هنر است، چه اينكه آنچه بتكده را از بتها پاك ميسازد تبر است كه يكي به دست حضرت ابراهيم بتشكن خليل الرحمن انجام ميشود و ديگري به زبان حضرت محمد بن عبداللّه حبيب اللّه منادي: (انا افصح من نطق بالضاد) صورت ميپذيرد، و سرّ كاميابي هنر قرآني و ناكامي هنر مزعوم و فاعل جاهلي آنست كه هنر موهوم جاهلي از مرز سجع و قلمرو قافيه و منطقه عروض و ميدان تشبيب و غزل و صحنهي قصيده خرافي و محدوده خيال و مثال متصل فراتر نرفت، ولي هنر ادبي و معقول الهي ـ چنانكه قبلاً اشاره شد ـ مراحل سه گانه عالم امكاني را در صعود و نزول بدون طفره و فتور پيموده و به خاكيان توان جهش به عالم فرشتگان داد و هرگونه خيالپردازي موهوم را محكوم كرد و هيچگاه از حق نگذشت و از باطل سرابگونه مدد نگرفت؛ و با ظهورش نه مجالي براي جاهليت كهن ماند و نه موقعيتي براي جاهليت جديد: (قل جاء الحق و ما يبدء الباطل و ما يعيد)
هنر نظر به سراپاي او اگر افكند
ز پاي تا سر او جملگي هنر بيند
هنرمند قرآني همان فرزانهي جهانبيني است كه هرگز به مكتبهاي الحادي اعتنايي ندارد و به رهآورد بيمايه مكتبهاي مادي چشم نميدوزد و عشق ممدوح هنري و محمود ادبي را با شهوات مشئوم و مذموم بيهنري اشتباه نميكند و ساكنان كوي عفاف را به بدحجابي يا بيحجابي كه نفي عفاف را به همراه دارد دعوت نمينمايد و مرغ باغ ملكوت را با نغمه سرد ناسوتيان سرگرم نميكند و فرهنگ برائت از طبيعت و نزاهت از ماده را با آهنگ ناموزون خاكيان از ياد نميبرد و سرانجام تسليم بيهنر نادان نميشود.
هنرمند كي زير نادان نشيند
كه بالاي سرطان نشسته است جوزا
يعني در چهره گنبد مينا ستارههايي كه شكل خرچنگ و سرطان است بعد از ستارههايي كه شكل جوزا و گوسفند سياه - كه در آن نقاط سفيدي است - واقع شده است. غرض آنكه هنر صادق را از كاذب جدا كردن، كار هنرمند الهي است، همانطور كه تشخيص تشنگي صادق از كاذب به عهده پزشكِ معالج بيمارِ مجروح است و همان طوري كه تميز صبح صادق از كاذب به عهده اخترشناس ماهر است و همان طور كه تبيين اشك صادق و تفكيك آن از گريه كاذبِ مدعيان باطل، بهعهده داوران ورزيده و قاضيان مجرب است. آري امتياز هنر صادق از كاذب نيز در اختيار متخصصان هنر الهي است كه حق را از باطل و آب را از سراب جدا ميكنند و در پرتو تعليم روحنواز قرآني، پاك را از ناپاك تمايز ميبخشند: (ليميز اللّه الخبيث من الطيب.)
نكتهاي كه عنايت به آن براي همه اديبانِ هنردوست و هنرمندان ادبپرور سودمند است همانا اين است كه: گرچه غالب هنرهاي پيروان (بودا) و (برهمن) در جامه تجسيم و مجسمههاي بيروح خلاصه ميشود و نيز اكثر هنرهاي حاميان مسيح و پيروان عيسي (ع) در كسوت سنگتراشي و پيكرهاي بيجان خاتمه ميپذيرد، ليكن بخش مهم هنرِ پيروان قرآن و حاميانِ اعجاز كلامي آن در ترسيم، تصوير، تمثيل، تشبيههاي سمعي و بصري و بدون تجسيم متبلور ميشود كه پيام خاصّ خود را به همراه دارد تا همگان ضمن بهرهوري از هنر قرآن، در درياي مواج آن غوص كنند، بدون دغدغه غرق شدن و از شناي در آن آبِ حيات بدون آنكه گرفتار خفگي شوند، لذت ببرند.
اگر هنرمندي از رهگذر صوت حسن و نغمه غمزدا يا تصوير و ترسيم و تمثيل روحپرور، پيامي به گوش منتظران نداي غيب برساند و از كنگره عرش، صفير آشنايي به سمع مشتاقان كوي وصال واصل كند و در نتيجه، گروهي را در دامن شرع مقدّس به واجب و مستحب تربيت كرده و از حرام و مكروه رهايي بخشد، همانا هنرپرور اسلامي است.
به نام خدا
نفرات برگزيده اولين جشنواره روش هاي نوين تدريس معارف دين
استادان و مربيان برتر آموزش روخواني قرآن كريم ويژه خردسالان
1- رتبه اول: فاطمه ظفري؛ استان كهكيلويه و بويراحمد
2- رتبه دوم: نرجس احمدي فرد؛ استان زنجان
استادان و مربيان برترآموزش روخواني قرآن كريم ويژه نوجوانان و جوانان
1- رتبه اول: مريم رحماني؛ استان اصفهان
2- رتبه دوم: رضوان محدث پور؛ استان خراسان رضوي
3- رتبه سوم به صورت مشترك: طاهره منصوري و زهره مرادي؛ استان تهران
- شايسته تقدير: نسرين عباس زاده؛ استان اصفهان
استادان و مربيان برتر آموزش اعتقادات
1- رتبه اول: مهدي قدرتي؛ خراسان جنوبي
2- رتبه دوم: سوسن ميخ بر؛ استان تهران
3- رتبه سوم: مسعود قريب؛ استان تهران
- شايسته تقدير: فرشاد مستاجران؛ استان اصفهان
- شايسته تقدير: گلنوش يزداني؛استان خراسان شمالي
استادان و مربيان برتر آموزش احكام
1- رتبه اول: مجيد شيرازي؛ استان تهران
2- رتبه دوم: محمود لطفيان؛ استان قم
3- به صورت مشترك: محمود زراعتيان؛ استان تهران و غلامعلي غلامي؛ استان قم
- شايسته تقدير: شمس الله اكبري؛ استان قم
- شايسته تقدير: عفت قلي زاده ؛ استان خراسان شمالي
استادان و مربيان برتر آموزش اخلاق
1- رتبه اول: سيد محمد باقر ابطحي؛استان قم
2- رتبه دوم: سهيلا صلاحي اصفهاني؛ استان تهران
3- رتبه سوم به صورت مشترك: فاطمه براتچي و مهناز صادقي؛ استان تهران
- شايسته تقدير: علي رضا نجفي؛ استان قم
داوران جشنواره كشوري روش هاي نوين تدريس معارف دين
- خسرو كي منش
- محمد سعيد معزالدين
- محمود خيري
- عبدالرحمن جريحي
بهار، هنگام رويش جوانه ي اميد و زندگي بر شاخساران
بهار، ترنم چشمه هاي زلال و گواراي آب حيات در جويبار طبيعت
بهار، گاه شور و نشاط و طراوت و تازگي
بهار، فصل وصل آفرين دوستي ها و پيوندها
بهار، آغازي ديگر براي دگرگوني دل ها و انديشه ها
بهار، فرصتي نو براي دوست داشتن و عشق ورزيدن
بهار، ياد کرد عزيزان از دست رفته و شهيدان سرفراز
بهار، رويش برگي ديگر بر درخت زندگي
بهار، درسي نو و شناختي ژرف براي سرسبزي دل و پالايش روان
بهار، امکان فرصتي ديگر براي تجديد عهد و پيمان با آفريدگار زيبايي
بهار، افزايش شوق نيايش و راز و نياز
بهار، نکوداشت حماسه آفرينان سترگ حادثه هاي بزرگ
بهار، خط بطلان بر همه ي سردي ها، پژمردگي ها، حسادت ها و نامردي ها